نوشتار

 

یوآخیم ایسراییل

 

                           تئوری های از خود بیگانگی

 

 

 

        در طول تاریخ ، بسیاری متفکرین  به موضوع از خود بیگانگی انسان Entfremdung)  alienation/ aliénation ( پرداخته­اند. مؤلف این نوشته، تئوری­های متفکرین اخیر را بررسیده  که با روسو آغاز می­شود و سپس به تئوری­های شیلر، هگل،  فویرباخ ، مارکس، فروم و مارکوزه         می انجامد. در پایان، موضوع از خود بیگانگی انسان  در جوامع سوسیالیستی  بررسی شده است .

 

 

 

 

 

 

  Joachim Israel  * lدر سال ۱۹۲۰ در کارلسروهه ( آلمان ) متولد شد. در سال ۱۹۳۸ به سوئد رفت . پس از پنج سال کار کشاورزی، در رشته­های روان شناسی، جامعه شناسی و فلسفه و حقوق دانشگاه استگهلم تحصیل کرد. از سال ۱۹۶۳ تا ۱۹۶۸ استاد دانشگاه اوپسالا و سپس در دانشگاه های کوپنهاک و لوند تدریس کرد. ایسرائل، ضمن تدریس آثار متعددی منتشر کرده است. « اصطلاح از خود بیگانیگی» یکی از آثار اوست و تا کنون به چندین زبان ترجمه شده است. ترجمه­ی فارسی از متن آلمانی است:

            Der Begriff Entfremdung ,Rowohlts deutsche enzyklopädie,1972                              

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روسو:

 

 

   در آثار روسو موضوع از خود بیگانگی انسان، هم از جنبه­ی ناظر به فرد و هم از جنبه­  ناظر به جامعه  بررسی شده است. جنبه­ ناظر به فرد به طور عمده در آثار ابتدایی او بررسی شده که مبنای آن وجود و زندگی انسان  در وضعیت طبیعی ( بدوی ) است. اما در آثار بعدی، کردار و رفتار فرد در جامعه را بر رسیده است .

   روسو تنها  به یک تصور از وجود و ماهیت انسان نپرداخته است. او چندین تئوری مطرح کرده که مراحل تکاملی متفاوت دارند.

   تصور روسو در بدو امر، انسان  در وضعیت طبیعی است.[1] مشخصات این مرحله این است که انسان  به عنوان ماهیگیر و یا شکارچی به طور منفرد زندگی و از فراورده­های طبیعت تغذیه می­کند. او برای تامین  نیازمندی­های زندگی­اش به سایر انسان­ها احتیاج ندارد. او می­تواند نیازمئدی­های زندگی­اش را خودش تامین کند، بی آن که علایق دیگران را محدود کند. در این مرحله، انسان نه خوب است و نه بد . چون انسان مستقل و بدون برقراری رابطه­ی اجتماعی با سایر انسان­ها زندگی می­کند، فارغ از ایده های اخلاقی و داوری در باره ی آنهاست  .

   دراین مرحله، مشخصه­ی اصلی تفاوت انسان و حیوان، اراده­ی آزاد انسان است. اراده­­ی انسان از اینرو آزاد است چون  فقط  معطوف به تامین نیازمندی­های  خودش است، نه معطوف به برقراری رابطه با دیگران. اما  اراده­ی آزاد به انسان این توانایی را می­دهد  که بتواند موجودی کامل و تمام عیار شود.

   از اینرو، روسو دومین مشخصه­ی اساسی  وجود انسان را  perfectibilité( استعداد کامل شدن) نامیده است . افزون براین دو مشخصه­ی اساسی، انسان به  دو غریزه­  نیز مجهز است که به شکل نیروهای احساسی بروز می­کنند: یکی احساس عشق غریزی amour de soi  است که نوعی غریزه­ی بقای خویشتن است . دیگری احساس ترحم  و دلسوزی Cmmiseration  است که مبنا و اساس بقای نوع انسان است. 

    بنا بر نظریه­ی روسو، وابستگی انسان به طبیعت، آزادی انسان را محدود نمی­کند. بیش از همه وابستگی او به سایر انسان­ها سبب و انگیزه­ی همه­ی آفات و پلیدی­های  اجتماعی است. گذار از وضعیت طبیعی به وضعیت اجتماعی ـ  که انسان روابط  و مناسبات اجتماعی را می­آموزد ـ  نتیجه­ی افزایش جمعیت است. فاکتور دیگر، وقایع ناگوار و حوادث مصیبت بار طبیعی است که انسان را وامی­دارد با دیگران همعنان و دست به کار جمعی شود . این روابط  متقابل، شکوفان شدن زبان را ایجاب می­کند.[2]

    همین که  ادامه­ی روابط  بین انسان­ها  به رشد و تکامل سیستم­های اجتماعی بغرنج­تر منجر می­­شود، تحول قاطعی به قوع می­پیوندد. چون در این سیستم­ها، تقسیم کار و مالکیت خصوصی پدید می­آید و در نتیجه، به فقدان برابری و محدودیت آزادی انسان منجر می­شود.

   از این پس، تفاوت موروثی بین انسان­ها آشکار می­شود. این تفاوت­، به تمایز اجتماعی، به تقسیم انسان ها  به فقیر و ثروتمند می­انجامد. در نتیجه،  تضاد طبقاتی پدید می­آید. انسان­ها حریص، خود خواه و بد می­شوند.َAmour de soi  )عشق غریزی(  تبدیل می­شود بهamour propre   یعنی به عشق خود خواهانه. این امر به این معناست که انسان منافع و نیازمندی­های خودش را به خرج نیازمندی­های دیگران برآورده      می­کند. انسان دیگر آزاد نیست و به آنچه دارد اکتفا نمی­کند. نبرد رقابت و منافع متضاد پدید می­آید. هر کس تلاش می­کند بر دیگری سبقت گیرد و برتری یابد و وانمود می­کند از دیگران بهتر و برتر است. تناقضی بین   êtreو Paraître  به وجود می آید ، یعنی  بین وجود » واقعی«  انسان  یا  شخصیت » واقعی « انسان،  با تصویری که انسان در صدد است از خودش بسازد. این وضعیت بلبشویی و بی­بند و باری را می­توان به وسیله­ی قرارداد اجتماعی تنظیم کرد . اما چنین قراردادی فقط جزئی از حل مشکل است. چون به عقیده­ی روسو، همان بی­بند و باری که ایجاد نهادهای اجتماعی را ضرور می­سازد،             سوء استفاده از این  نهادها را اجتناب ناپذیر می­کند.

   برای محدود کردن عشق خود خواهانه و محدود کردن نیاز انسان به کسب اقتدار که ناشی از آن است، برای مهار کردن تلاش به منظور سبقت جستن و برتری یافتن  بر دیگران با اهداف خود خواهانه،باید فرد از اراده­ی همگانی(   (volonté générale تبعیت کند. اراده­ی همگانی  فقط  تجلی مجموع اراده­های­ افراد نیست، بلکه فراسوی آن است. این اراده­ی همگانی، تجلی نظم اجتماعی است که هر فرد از آن تبعیت می­کند و براین مبنا آماده است  خواسته­هایش را محدود کند. در عین حال فرد، به عنوان عضوی از سیستم اجتماعی، این امکان را دارد بر این نظم اجتماعی تاثیر بگذارد.

    تبدیل عشق غریزی انسان  به عشق خودخواهانه، سبب می­شود  انسان " وانمود کند " انسان دیگری است از آنچه واقعا هست. در نتیجه، وجود و زندگی او" همان نیست که هست ". این امر هسته­ی از خود بیگانگی انسان است.

   

    گذار تئوری از خود بیگانگی انسان از جنبه­ی فردی به  جنبه­ی اجتماعی :

 

    در این جا تئوری روسو دچار تنگنا می­شود. چگونه تعارض بین فرد و جامعه  برطرف تواند شد؟ روسو می پذیرد که بازگشت به وضعیت طبیعی ( بدوی ) امکان ندارد. درعین حال او براین نکته تاکید می­کند که روند اجتماعی شدن باید به انسان بیاموزد از مطالبات جامعه تبعیت کند. اما این مطالبات باید چنان مطالباتی باشند که بتوانند آزادی نوینی را بر مبنای مرحله­ی تکاملی برتری امکان پذیر کند.

     روسو تبعیت انسان از مطالبات اجتماعی را چنین  توضیح می­دهد: از خود بیگانه شدن کامل هر فرد که عضوی در سیستم اجتماعی شده و پذیرش کلیه حقوق او به وسیله جامعه .

   روسو در اثر بعدی با عنوان « قرار داد اجتماعی »  توضیح می­دهد، افرادی که شجاعت دارند برای مردم نظم قانونی برقرارکنند باید هم­چنین توانایی داشته باشند طبیعت انسان را دگرگون کنند. انسانی که موجود کامل است و به صورت انفرادی جدا از دیگران به سر می­برد،  باید دست کم تا حدودی مجبور به مشارکت شود و در نتیجه  به مرتبه­ی برتری از کمال نایل شود. آنگاه، فرد موجودیت و زندگی کامل­تری می­یابد . فرد، در ازای از دست دادن موجودیت و زندگی طبیعی و مستقل­اش،  موجودیت و زندگی محدود و اخلاقی می­یابد. آنهایی که جرات می­کنند فردی را  متحول کنند، قدرت شخصی را از او سلب می­کنند تا در ازای آن قدرتی به او بدهند که فقط  از طریق مشارکت با دیگران    می­تواند به کار ببرد. روسو پیشنهاد می­کند، به جای رقابت فردی، انسانی جایگزین شود که مشارکت با دیگران  نیازمندی طبیعی او شود .

    به طور خلاصه: افکار روسو، در » قرارداد اجتماعی «  و تبعیت فرد از آن ، تئوری از خود بیگانگی ناظر به جامعه  است .     وردآ

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شیلر و عصر رمانتیک آلمان

 

   فیلسوف نروژی، لانگسلت[3] ، در اثرش  با عنوان  مارکس و موضوع ازخود بیگانگی انسان  نشان داده است که در زبان آلمانی  دو اصطلاح  در ترجمه­ی alienation   به کار گرفته شده است: Entfremdung و Entäußerung. اصطلاح Entäußerung   در تئوری­های علم اقتصاد و حقوق به کار برده می­شود و به معنای سلب بخشی از آنچه به انسان  تعلق دارد است . اما اصطلاح Entfremdung   به همان معنای تحت الفظی اش ( از خود ـ بیگانگی ) است . مبنای به کار بردن دو ترجمه از  اصطلاح alienation  در زبان آلمانی، فرضیه های فلسفی و انسان شناسی  دوآلیستی عصر رمانتیک  آلمان  و تاثیرش  بر تئوری­های از خود بیگانگی است.

    شیلر در عصر رمانتیک آلمان به سر می­برد و فیلسوف های آلمانی این عصر را      « عصر زوال » تلقی می­کردند. آنها  کوشیدند راه حلی بیابند  که انسان را از این          « زوال » محافظت کنند. شیلر که بر ادبیات و فلسفه­ی آلمان در عصر خود  تاثیر عمیقی گذاشت به موضوع از خود بیگانگی انسان  نیز پرداخته است.

    مبنای فلسفه­ی ایدآلیسم آلمان، تفاوت بین « روح، جان »( Geist) و « ماده »         ( Materie ) است که انواع مختلف تضادها را در پی دارد . به عقیده­ی  تاکر[4] ،  تفاوت بین « من کامل » و« من فنومنال ( آنطور که وجود دارد )» ( که در فلسفه­ی اخلاق کانت نقش مهمی دارد ) سبب شده است معنای اصطلاح از خود بیگانگی انسان تغییر کند. انسان، طبیعتی دو گانه دارد  که مجموعه­ای است از دو جزء: از یک سو، انسان از نقطه نظر اخلاقی  موجودی کامل و تمام عیار است. از سوی دیگر، انسان موجودی است که احساس او را هدایت می­کند و بنابراین کمبودهایی دارد. مشخصات » من دومی         «  ـ  منی که وجود دارد ـ   و کمبودهایی دارد«  این است که از » من  کامل«  بیـــگانه شده است.

   این احتمالات در مورد تقسیم من به دو قسمت، جزئی از نقد روند اجتماعی و اقتصادی عصری است که صنعتی شدن آغاز شده است. » فلسفه­ی عصر رمانیتک آلمان از ناسازگاری و تناقض بین این واقعیت تاریخی، یعنی عصر صنعتی شدن از یک سو و ایدآل­های هومانیستی و هارمونی ( هماهنگی ) سیاسی و کمال انسان از سوی دیگر،  شکوفان شده است.» [5]

   شیلر، بر مبنای ایده­های کانت این نظریه را ارائه داده  که طبیعت انسان فقط  در اثر تجربه­ای بسیار طولانی و بکار بردن عملی این تجربیات توانسته است به مهارت نایل شود. هر فرد به تنهایی غیر ممکن است ماهر شود. طبیعت انسان فقط  در نتیجه­ی تجربیات نسل­های پی در پی و طولانی می­تواند تحقق یابد. هیچ امکان دیگری برای تحقق انسان به عنوان فرد وجود ندارد. فقط  تحقق نوع انسان ـ  به عنوان خصوصیت نوعی انسان ـ  این امکان را فراهم  می­سازد  که به  مراتب  برتر شکوفایی  نایل شود و به مرحله­ی کمال  نزدیک شود.

   شیلر، هم چنین این فرضیه را ارائه می­دهد: اگر تضاد بین تلاش فردی به منظور کسب مهارت با نیازمندی فرد به هماهنگی با جامعه وجود نداشته باشد، شکوفایی به مراحل برتر تکامل امکان ندارد. وجود این تضاد، نیروی محرک و انگیزه­ای برای تحقق یافتن طبیعت انسان می­شود.

   افزون براین، شیلر تصورات انسان شناسی­اش را در باره­ی نیروهای متضاد طبیعت انسان چنین توضیح می­دهد:  بین احساس و خرد، بین فانتازی ( وهم و خیال ) و استعداد  تفکر تجزیه و تحلیل ، دوگانگی ( دوآلیسم) وجود دارد. از اینرو شیلر وضعیت ایدآلی را مطرح می­کند که در آن وضعیت، استعدادهای طبیعت انسان به سنتزی هارمونیک مبدل می­شوند. اما شرایط  موجود مانع این هارمونی می­شوند: یا احساس بر خرد مسلط     می­شود و یا شرایط موجود آنها را از هم جدا می­کند. شیلر توضیح می دهد که ـ  برخلاف « انسان هارمونیک » در یونان باستان ـ انسان در عصر او  فاقد هارمونی است و از این رو گرایشات متضاد  بر وجودش چیره می­شود. اما بدون این  تضادها، نوع بشر         نمی­تواند به مرحله­ی تکاملی برتری نایل شود. از اینرو گرایش­های متضاد ضروری است ـ اگر چه در عصر کنونی مانع  رسیدن انسان به مرحله­ی کمال می­شوند .

   شیلر چند تئوری« جامعه شناسی » نیز ارائه می­دهد تا  فقدان هارمونی شهروندان معاصرش را توضیح دهد. یکی از علل عمده­ی­ فقدان هارمونی ، تقسیم کار، تخصصی شدن انسان­ها، انشقاق و تقسیم دانش به دیسیپلین­های مختلف است. انسان در عصر کلاسیک یونان هنوز متخصص نشده بود. فلسفه، شامل همه­ی دانش­ها بود. فرد، موجودی کامل یا تمام عیار ( ( Eine Totalität بود. در عصر کنونی فقط هنگامی به این امر نایل می­توان شد که افراد  نیروهای خود را متحد کنند و در جامعه­ی بزرگی ادغام شوند.

   تا موقعی که چنین ادغامی انجام نگیرد، فرد خود را به جزیی از تمامیت ( کمال) محدود می­کند و کامل نیست . فردی که فقط  به صدای یک نواخت ماشینی که کار می­کند گوش می­دهد، هرگز در زندگی اش به هارمونی نایل نخواهد شد. از سوی دیگر، کسی که می­خواهد در جامعه بورژوازی به مقامی نایل شود، در پی فرهنگ نخواهد بود. او دانش و فرهنگ را مانعی بر سر راه رسیدن به هدفش  احساس می­کند .

   شیلر، افزون براین، توضیح می­دهد که شکوفایی اجتماعی و اقتصادی در انسان نیازمندی­های نوینی پدید می­آورد، اما آزادی او را بیشتر نمی­کند. امکانات پیوسته بیشتر چیره شدن بر طبیعت و نیروهای آن، به وابستگی بیشتر انسان می انجامد. این نظریه­ی شیلر در آثار مؤلفینی مانند  مارکوزه در نقد « جامعه­ی مصرف کننده» نیز مشاهده     می­شود.

   مبنای نقد اجتماعی شیلر و به طور کلی مبنای نقد عصر رمانتیک آلمان،  تا حدودی بر تئوری­های فلسفی ـ انسان شناسی در باره­ی وضعیت ‌هارمونی انسان استور است که شامل روابط  و مناسبات هارمونی بین فرد و محیط اجتماعی است. مبنای تئوری­های این عصر، تصور نیروهای دوآلیستی و متضاد طبیعت انسان است. این نیروها فقط در شرایط اجتماعی معینی می­توانند به هارمونی نایل شوند، اما روند آغاز صنعتی شدن این هارمونی را تهدید می­کند. از اینرو انتقادها  متوجه صنعتی شدن و عواقب هراسناک آن است.

     به طور خلاصه، مبنای انواع تئوری­های عصر رمانتیک، وجود تضاد بین فرد و جامعه که شرط اساسی بیان و توضیح  تئوری­های از خود بیگانگی انسان است . افزون براین، فرضیههای فلسفی‌ و انسان شناسی این عصر را که دوآلیستی است نیز باید برآن ها افزود. دراین فرضیه­ها، تضادها پیامد فشارهای جامعه است که به فرد منتفل        می­شوند. 

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                           

 

 

از خود بیگانگی  در فلسفه­ی هگل

 

 

  مارکوزه، در مهمترین اثرش« خرد و انقـلاب » نشان داده که تئوری از خود بیگانگی در آثار اولیه­ی هــگل «  Theologischen Jugendschriften » بررسی شده است.[6] هگل، در این آثار از خود بیگانگی انسان را پیامد  مالکیت خصوصی و تاثیر نهادهای اجتماعی بیان می­کند. 

   بنا بر نظریه ­ی هگل، انسان در جهانی زندگی می­ کند که  گرچه از طریق کار و دانش آن ­را سر و سامان داده ، اما خودش را از خود بیگانه احساس می­کند، چون قوانین و مقررات مانع برآوردن نیازمندی­های اساسی او می شوند. هگل چندی بعد در جریان  تدریس­ های دانشگاه ینا « Jenaer Vorlesungen» مسئله­ی کار را به عنوان روند از خود بیگانگی انسان چنین تجزیه وتحلیل می­کند:[7]  کار، نقش واسطه بین انسان و بخشی از جهان که « طبیعت» نامیده می­شود ایفا می­کند. انسان  به منظور برآوردن نیازمندی هایش ـ از طریق کار ـ طبیعت را به اشیاء مبدل می­کند. کار فونکسیون دیگری نیز دارد. هگل بین دنیای عینی و دنیای ذهنی تفاوت قایل می­شود. انسان با کارش بر بیگانه شدن با جهان عینی پیرامونش غلبه می­کند و آن را پشت سر می­گذارد. از طریق کار، طبیعت به زمینه­ی تکامل انسان تبدیل می­شود. جهان ذهنی انسان  وسیع تر و جهان عینی بیگانه شده کوچکتر ­­می­­شود. اما ماشین، کارکرد تحقق  یافتن  کار را تهدید می­کند. هر قدر کار ماشینی ­تر شود همانقدر ارزش کار که  تجلی خصوصیت­ها و استعدادهاست کمتر می­شود. در روند ماشینی شدن، هر قدر کار بیشتری انجام گیرد به همان اندازه کار به زحمت و مشقت بیشتر مبدل می­شود. آنگاه کار، دیگر وسیله­­ای برای یرآوردن نیازمندی ­های زندگی نیست. کار، کار اجباری شده است. از این پس، محصول و فراورده ­های کار، برای انسانی که آن­ها را تولید می­کند، ارزش مصرف ندارند، بلکه به کـــالا تبدیل  می ­شوند که ارزش مبادله دارند.

   ماشینی شدن کار با تقسیم کار و تخصص و در نتیجه با یک نواخت شدن  کار رابطه ­ی تنگاتنگی دارد. مارکوزه نشان داد که هگل اغلب تئوری ­های متافیزیکی را به کار می­برد تا شرایط و مناسبات مشخص اجتماعی را در همان سیستم اجتماعی عصر خودش  توصیف کند.

   در آثار هستی شناسی هگل می­توان توضیحات مهمی در باره­ی ازخود بیگانگی انسان یافت. هگل تاریخ را راه رسیدن روح( جان) به آزادی می ­پندارد. آزادی را می­توان فقط  در خودآگاهی یافت. خداوند خودآگاهی مطلق است. از اینرو تاریخ، خدیث نفس                ( اتوبیوگرافی) خداوند است. این است خلاصه­ی فشرده هستی شناسی هگل، انطور که  سیدنی هوک بیان کرده است.[8]

   هـگل، در مشهورترین اثرش با عنوان « پدیدار شناسی روح»  توضیح می­دهد که خداوند وجودی مطلق و بی نهایت است. خداوند کلیت ( تمامیت ) واقعیت است . او این واقعیت را با « روح جهان »، روحی که همه چیز را در بر می­گیرد و واقعیت است و فقط  واقعیت، همسان می ­داند . این واقعیت، فی نفسه  ماهیت جهان است.

    نیاز به خودآگاهی، روح جهان را به پیش می­­برد. برای این که روح جهان بتواند به این خود آگاهی نایل شود، بایستی  شکل کنکرت ( ملموس / مشخص ) و عینی بیابد. باید ملموس شود، چون فقط به مثابه­ ی ماهیتی ملموس می تواند  به خودآگاهی  نایل شود. روح جهان هم چنین استعداد خلاقیت نیز دارد. روح جهان این استعداد خلاقیت را در هر آنچه عینیت دارد و قابل لمس است نشان می­­دهد . ماهیت روح،  فعالیت است. از طریق فعالیت، روح تحقق  می­­یابد . روح ، عین ( ابژه ) می­شود ، عین خودش.

   خود آگاهی در زمان و مکان ، یعنی در تاریخ و در طبیعت رخ می­دهد. هگل، تبدیل روح جهان به  کلیه ­ی آن چه که در خارج ملموس هستند و عینیت دارند ـ بخش« جدا شده­ » از روح جهان ( Selbsentäußerung ( می­نامد.[9]  فعالیت  خلاق روح سبب   می ­شود بخشی از آن جدا شود . این بخش جدا شده­ی روح ، عین­ می­شود، یعنی چیزی قابل لمس جدا شده  از روح جهان  می ­شود. 

   نقش انسان در هستی شناسی هگل چیست؟ طبیعت و تاریخ  دو جنبه­­ی روح است. طبیعت، بخشی از روح جهان  است که از خودش جدا کرده . اما این روح جدا شده، آگاه نیست که بخشی از کلیت روح است. انسان بخشی از روح است که از طریق تفکر و خرد به خود آگاهی نایل می­شود.  در نتیجه­­ی این خود آگاهی،  وضعیت از خود ـ بیگانگی انسان  ( که محصور همه­ی چیزهایی است که از روح جهان جدا شده اند )  برطرف  می­شود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                

     از خود بیگانگی  در تئوری های فویرباخ و کارل کارکس

 

 

   درسال ۱۸۳۶ کارل مارکس هجده ساله به منظور تحصیل در رشته­  حقوق به برلین آمد . در آن موقع دانشگاه برلین کانون فلسفه­ ایدآلیسم آلمانی بود . پنج سال از درگذشت هگل  که کرسی  تدریس فلسفه را برعهده داشت  سپری شده بود. با وجود این، افکار او هنوز هم بر مباحث  فلسفی و تدریس دانشگاه مسلط  بود. شاگردان هگل به دو گروه تقسیم شده بودند: گروهی که از نظر سیاسی محافظه­ کار بودند "هگلیست­های دیرین"  (  Althegelianer) و گروه دیگر که از نظر سیاسی چپ محسوب می­­شدند                " هگلیست­های متجدد"Junghegelianer) ) نامیده شدند  .

   مارکس، دو سال در رشته­ی حقوق تحصیل کرد. در سال دوم به فلسفه علاقمند شد. در نامه­ای که در سال ۱۸۳۷ به پدرش ( که به او فشار می­آورد رشته­ حقوق را پی­­گیرد) نوشت، تصمیم خودش را برای نوشتن پایان نامه­ دکترا  در باره­  فلسفه­ حقوق ابراز کرد. او برای بخش نخست پایان نامه که تنظیم کرده بود عنوان" متافیزیک حقوق" را برگزید.

   مارکس در جریان تحصیل با گروهی آشنا شد که به طور منظم گرد هم می ­آمدند و در باره­ی ­ آثار هگل مباحثه می­­کردند. از طریق این گروه  با عنوان « Doktor-Club» علاقه­ مارکس به فلسفه  بیشتر شد. پدرش در نامه­هایی که یکی پس از دیگری به او  می نوشت اخطار کرد که تحصیل در رشته­ حقوق را ادامه دهد. هنگامی که پدرش در سال ۱۸۳۸ درگذشت، مارکس  فورا تصمیم گرفت به تحصیل در رشته­ حقوق پایان دهد و فقط  به فلسفه بپردازد. ( A.Cornu ) [ نویسنده بیوگرافی کارل مارکس که در سال ۱۹۵۴ منتشر شده ] [10]

   مارکس در بین هگلیست­­های متجدد با  فیلسوف جوانی به نام  فویرباخ آشنا شد که انتقادش به فلسفه­ مذهب هگل و نظراتش در باره­ی فلسفه­ ماتریالیستی بر او تاثیر عمیقی نهاد. هم چنین  انسان شناسی ( آنتروپولوژی)  فویرباخ،  یعنی فلسفه ­ او در باره­ی طبیعت انسان  نیز  بر مارکس تاثیر نهاد. این تاثیرات در" یادداشت­ های" او دیده می­­شود.

    مارکس در سال ۱۸۳۹ به نوشتن پایان نامه­ دکترای خود مشغول شد که دو سال بعد آن را منتشر کرد. او در این پایان نامه  تفاوت­های مکاتب یونانی  فلسفه­  دمکریت و اپیکور را بررسی کرده است. مارکس در مقدمه­ این پایان نامه­ تاثیر هکل بر افکارش را تایید کرده، با وجود این در این مرحله از زندگی، این پایان نامه حاوی انتقادش از فلسفه­ هگل است. این گرایش او به انتقاد از هگل ، در اغلب آثار اولیه­ مارکس دیده می­شود: ترکیبی است از پیوستگی شدید به  فلسفه­ی هــگل از یک سو و انتقاد شدید به این فلسفه از سوی دیگر. انتقاد او هم چنین شامل تئوری­ های از خود بیگانگی هــگل نیز می­شود، صرف نظر از این که مارکس همان اصلاح هـگل را به کاربرده است.

 

 

     تحلیل از خود بیگانگی  مارکس جوان شامل سه بخش است:

 

۱ـ  از خود بیگانگی مذهبی، که در ارتباط  با بحث انتقادی فلسفه­­ی مذهب  فویرباخ تحلیل می­­شود.

۲ـ  از خود بیگانگی سیاسی، که حاوی انتقاد شدید او  به فلسفه­ دولت هـــگل است. در این تحلیل، مارکس تا حدودی افکار روسو را در بر می­­گیرد.

۳ـ  از خود بیگانگی اقتصادی که مبنا و ریشه ­اش از خود بیگانگی کـــــار است. این تئوری، موضوع اصلی تئوری­­های از خود بیگانگی مارکس و نخستین تلاش تحلیل و نقد شرایط و مناسبات اقتصادی و اجتماعی"  جامعه­ی بورژوازی " است. از خود بیگانگی اقتصادی از دیدگاه  مارکس، اساس و مبنای از خود بیگانگی است. او مذهب و دولت را  مقوله­­های مستقل نمی بیند. در دیدگاه  مارکس، آنها به شکل مناسبات موجود اقتصادی، به ویژه به شیوه­ی­ تولید وابستگی دارند. شکل مناسبات اقتصادی، اساس  و مبنایی است که ساختارهای دولت، مذهب، حقوق و ... به مثابه­ روبنــای آن  ساخته می­شوند .

 

از خود بیگانگی مذهبی

 

  مارکس نظریه ­ی فویرباخ که انسان خدا را آفریده، نه برعکس، می­پذیرد. در سال ۱۸۴۱  فویرباخ کتابی  با عنوان" ماهیت مسیحیت" منتشر کرد. او در این کتاب این نظریه را ابراز کرد که انسان مجموعه­ خصایل نیک خود را به خداوند نسبت می­­دهد، در حالی که خودش را گناهکار و فلاکت بار می­­انگارد. این" ارزیابی انسان از خودش" که نادرست و خطاست و نیز نسبت دادن نیکوترین خصایل انسان به خدا، از خود بیگانگی به وجود  می­آورد. فویرباخ توضیح می­ دهد که انسان از خود بیگانه می­شود،  چون ذات خویش را به خدا  وا می­گذارد و از اینرو از خودش بیگانه می­­شود.

   با وجود این، مارکس به این توضیح روان شناسانه راضی نمی­­شود. او به جای این توضیح  فویرباخ، این سئوال را مطرح می­­کند: چرا و چگونه  مذهب، این نقش از خود بیگانه شدن انسان را ایفا می­کند ؟ مارکس  به این سئوال چنین پاسخ می­دهد: مبنای از خود ییگانگی که به ظاهر مذهب است، فقط بازتاب فنومن اساسی ­تری است.              به عبارت دیگر، نیازمندی و تنگدستی اقتصادی و اجتماعی که بسیاری انسان­­ها به آن محکوم شده­اند، احساس ناتوانی، حقارت و محرومیت را در انسان  برمی­انگیزد. مذهب  فقط  تجلی  فقر و فلاکت انسان است.

   نظریه­ای که مارکس ارائه می­­دهد نظریه­ی ­ جامعه شناسی است . این تحلیل او در یکی از نخستین مقاله­­هایش با عنوان " در باره  نقد فلسفه حقوق هـگل" به سال ۱۸۴۳ منتشر شده است.  او در این مقاله می نویسد:

    " اساس و مبنای نقد غیر مذهبی این است: انسان مذهب را می ­سازد، مذهب انسان را نمی­­سازد. اگر چه  مذهب  خود آگاهی و احساس شخصی  انسانی است که یا هنوز به خودآگاهی دست نیافته و یا در این میان آن را از دست داده است . اما  انسان موجودی  آبستراک، موجودی که خارج از جهان لمیده باشد نیست. انسان، دنیای انسان ­هاست: دولت و جامعه است . دولت و جامعه  مذهب را می­سازند که  شعور  دنیای عوضی و وارونه است،  چون این دو ( دولت و جامعه ) دنیایی عوضی و وارونه هستند ."         ( MEGA I.1,S.607 ([11]

 مارکس  با این روش، ایده­­­های هگل در مورد دولت و جامعه را که در آن موقع در تفکر آلمان رواج داشت انتقاد می­کند و به جای آن تحلیل جامعه شناسی ارائه می­­دهد. در جامعه، وضعیت و شرایط  اجتماعی غیر قابل تحملی وجود دارد که به سهم خود بر نگرش و طرز فکر انسان نسبت به مذهب تاثیر می­­گذارد. مارکس تحلیل اش را به زبان استعاری مکتب رمانتیسم  آلمانی چنین  بیان می­کند:

   " فقر و نکبت مذهبی از سویی  تجلی و مبین فقر و نکبت واقعی است  و از سوی دیگر اعتراض علیه آن  است. مذهب، آه و ناله مخلوقی است عاجز  که تحت فشار قرار گرفته و به ستوه آمده است، احساس دنیایی  بی عاطفه است . مذهب افیـون مردم است. از میان برداشتن مذهب که نیک بختی موهوم مردم است، به معنای مطالبه و در خواست نیک بختی واقعی است." )همانجا   )                                                                                                                       

    جمله­ی" مذهب افیون مردم است  که بارها از آن نقل قول شده ـ  اگر در ارتباط اش با این موضوع در نظر گرفته شود معنای دیگری می­­یابد. این جمله مربوط  می­شود به نظریه ­ی جامعه شناسی مارکس در باره نقش مذهب  در مورد انسان­ هایی که در شرایط  و وضعیت  فلاکت بار اجتماعی و اقتصادی به سر می­برند.   

    مارکس چندی بعد توضیح می­دهد که انتقاد از مذهب اصولا بخش ضروری نقد  وضعیت اجتماعی است.  

  " نقد مذهب، گل­های واهی آراسته بر زنجیرهای اسارت را پرپر می­کند ، نه به خاطر این که انسان زنجیرهای  نومید کننده و بدون فانتازی را باز هم  بر دوش کشد،  بلکه به خاطر این است  که  انسان زنجیرها را به دور افکند و گل های تر و تازه­ای  بچیند. نقد مذهب، انسان را از آن مایوس می­­کند تا به فکر افتد، دست به کار شود و واقعیت خود را بسازد؛ همچون انسان مایوس شده ای که بر سر عقل آمده تا گِردِ خودش بچرخد و سرانجام، گردِ خورشید واقعی وجود خودش به گردد . مذهب فقط  خورشیدی موهوم و واهی است که گرد انسان  می گردد، تا موقعی که انسان  گرد خویشتن خودش نگردد .

( همانجا، ص ۶۰۷)  

   نقد مذهب، شرط ابتدایی و مقدماتی است تا مبانی از خود بیگانکی انسان آشکار شود. بنا بر نظر مارکس این امر وظیفه­  فلسفه است.

   " در بدو امر، وظیفه­ی­ فلسفه این است که در خدمت تاریخ قرار بگیرد و پس از این که چهره­ی تقدس از خود بیگانگی انسان را آشکار کرد، از خود بیگانگی انسان  را در هیئت غیر تقدسی آن نیز  افشا کند. " ( همانجا) 

  مارکس  یک سال پس از نوشتن این مطلب،  به انجام دادن این وظیفه پرداخت. او در    " یادداشت­ ها" تحلیل جامعه شناسی  شرایط  و وضعیت اجتماعی را ارائه داد  که نمود  بارز و آشکار انگیزه­ی  از خود بیگانگی است و مهمترین  مبانی افکار مارکس است. اما پیش از آن که به تحلیل این نظریه اش بپردازیم ، به از خود بیگانگی سیاسی انسان اشاره می­کنیم .                                                                                             

 

از خود بیگانگی  سیاسی

 

     مبنای تحلیل مارکس، بررسی تئوری دولت و فلسفه­ی ­ حقوق هگل است. هگل دولت را به مقام خدایی (الاهی ) ارتقاء می­دهد. به نظر او  دولت  موجود پروس  نقطه­ی­  اوج  تکامل تاریخ است. Bottomre  و  Rubel  دیدگاه­ های هگل را چنین  جمع­بندی  کرده ­اند:

    " بنا بر نظریه­ی هگل، حقوق آبستراک ( انتزاعی) هر فرد  به اخلاق تعالی  می­ یابد، اخلاق به خانواده تعالی  می ­یابد، خانواده  به جامعه  تعالی  می ­یابد، جامعه  به  دولت  تعالی می ­یابد، و سرانجام  دولت به تاریخ جهان تعالی  می­ یابد.[12] 

   هگل، بین دولت و جامعه  تفاوت می­گذارد. به اعتقاد او، دولت روح الاهی است  که  در جهان تجلی می­یابد. از این رو، وظیفه­ی ­ هر فرد این است که دولت را به مثابه­­ی  تجلی روح الاهی ستایش کند. افزون براین، انسان باید پیش خودش چنین مجسم کند:  همانطور که شناخت طبیعت دشوار است،  شناخت ماهیت  دولت بسی دشوارتر است.[13]   

   در فلسفه­ی­ هگل، دولت سازمانی است مستقل از مناسبات اجتماعی و تاریخی، درحالی که از این مناسبات شکل گرفته و تکامل یافته است ، چون جامعه از افراد تشکیل می­شود ( هگل و مارکس هر دو در این نقد، اصطلاح  " جامعه­  بورژوازی" را به کار برده­اند). افراد، منافع و علایق متضاد دارند. هگل چنین می­پندارد که این تضادها در" جامعه­­ی بورژوازی" فقط هنگامی برطرف می­­شوند  که همه­ی­  شهروندان قدرت و سلطه­­ی دولت را بپذیرند و از پرنسیپ الاهی  بودن  دولت  تبعیت کنند.

    دولت در دیدگاه هگل ایده­ ی آبستراک( انتزاعی) است. اگرچه او معتفد است این ایده در نظام دولت پروس عصر خودش تحقق یافته. از اینرو او دولت را مستقل از انسان ­هایی که رعیت دولت هستند تلقی می­کند. یکی از عواقب و نتایج این ایده این است که  فرد در تئوری دولت هگل هنگاهی ظاهر می­­شود که ساختمان ایده­ی­ دولت او به انجام رسیده و کامل شده است. بنا براین،" فرد" و" دولت" مستقل از  یکدیگر بررسی       می  ­شوند.[14]

   نظر مارکس بر خلاف هگل این است  که واضح است  فرد حتی از جنبه­ ی تئوری از محیط اجتماعی اش جدا نتواند بود. انسان موجودی اجتماعی است. دولت نه تنها مخلوق انسان است، بلکه سازنده­ی چارچوبی است که برمبنای آن ساختار جامعه  بنا شده است. بدین ترتیب دولت یکی از فاکتورهایی است که بر فرد و بر رفتار اجتماعی فرد تاثیر     می گذارد.

   تلاش هگل به منظور منفرد کردن انسان و جدا کردن او از ساختار جامعه ­اش، هم چنین تلاشی است که  فلسفه­ی ­ دولت او به تفکیک عرصه­­ی خصوصی انسان از عرصه عمومی انسان منجر شود. عرصه­ی­  خصوصی انسان، هم چنین فعالیت اقتصادی انسان را در بر می­گیرد. دراین عرصه، خود خواهی انسان تسلط دارد . فقط در عرصه­ی­  عمومی انسان می­­تواند تابع  منافع عموم شود. تفکیک عرصه­­ی خصوصی از عرصه­ی­ عمومی، متناسب است با تفکیک "جامعه­ ی بورژوازی" از " دولت". این تفکیک، هم چنین مبیّن تفاوت گذاشتن بین انسان به مثابه­ی "homme  " [ آدم ] است  با انسان به مثابه" citoyen [ شهروند ] ، یعنی  تفاوت گذاشتن  بین شخصیت  انسان  با رعیت   »   Untertan« .

   مارکس از این تفاوت گذاری به شدت انتقاد می­­کند و این تفاوت گذاشتن را تجلی از خود بیگانگی سیاسی  تلقی می­کند. نظریه­ی­ هگل در مورد دولت  نه تنها  فقط  تئوری انتزاعی بود، بلکه " ایدئولوژی" نیز بود تا  فنومن تاریخی ـ  دولت پروس ـ  را توضیح دهد و به آن مشروعیت دهد. مارکس این نظریه هگل در باره­­ی دولت و عملکرد آن را همان نظریه ­ای تلقی می ­کند که شبیه مذهب است. چون مذهب نیز توانایی انسان را بر مبنای ایده ­ای انتزاعی تصور می­­کند و مانند مذهب احساس ناتوانی بیشتری در انسان   بر می ­انگیزد. مارکس از نو، همان سئوالی را که در تحلیل عملکرد و نقش اجتماعی مذهب مطرح کرده بود تکرار می­­کند: چرا انسان­ها چیزهایی را، نیروهایی را که خارج از خودشان و انتزاعی هستند، فراسوی خودشان مجسم می­­کنند، در حالی که این نیروها  از آنِ خود آنهاست. 

   مارکس بر خلاف حدس و گمان­های متافیزیکی هگل در باره­ی دولت و جامعه ، به این سئوال پاسخ جامعه شناسی  می­دهد: " دولت و مؤسسات اجتماعی از نقطه نظر سیاسی  دو چیز متفاوت نیستند." امروز این اظهار نظر قطعی شاید اظهارنظر پیش پا افتاده ­ای به نظر رسد، اما در سال ۱۸۴۴ که این جمله نوشته شده برای بسیاری نشانی از شهامت و اصالت  بود.

   بنا بر نظریه­ی مارکس، تلاش به منظور جلوه دادن خصلت الاهی دولت، کارکرد از خود بیگانه شدن انسان دارد. چون آنگاه وجود مشکلات اجتماعی را نمی ­شود  بر گردن دولت نهاد.

   درک هگل از دولت و اتوریته دولت، به نظر پوپر، کاملا مشخصات توتالیتر ( تمامیت خواهی) دارد. ( همانجا ) . پوپر که مارکسیسم را رد می­­کند، می­­گوید: مارکسیست­ها اصولا می­­بایست تئوری دولت هگل را آن طور که واقعا بود افشا می ­کردند: تئوری دولت هگل، تئوری دفاع از منافع طبقاتی اوست و از اینرو هدفش خدمت به تحکیم ایدئولوژی سلطه­ی­ برتری طلبی دولت پروس است. بنا براین ، تئوری هگل  نه تنها مبین فلسفه متافیزیکی اوست بلکه فراتر از آن تلاشی است  به منظور استفرار مجدد سلطه­ی­ سلطنت  فردریک ویلهلم سوم . ( پوپر، همانجا ).

   خصوصیت استبدادی تفکر هگل هم چنین از این درخواست او که رعیت باید از دولت اطاعت و تبعیت کند آشکار می­شود. به واقع، این درخواست هگل حتی وظیفه­ی­ مبرم هر فرد است که باید انجام دهد. مارکوزه خاطر نشان کرده است که دولت در این  میان  نقش ارشاد و تادیب به خود می­گیرد.[15]  

   مارکس در نقد تئوری دولت هگل به  موضوع دیگری هم می­پردازد. او تحلیل دقیقی از بوروکراسی ارائه می­دهد. او توضیح میدهد که  بنا بر نظرهگل، اعضای بوروکراسی، کارمندان دولت، فونکسیون مهم میانجی­ گری ایفا می­­کنند. ما اشاره کردیم که هگل  بین جامعه  و دولت ـ  که  نمایندگان  منافع  و علایق عموم است ـ تفاوت  می­­گذارد. به نظر او جامعه از خانواده­ها، اقشار و سایر گروه­های طبقات تشکیل می­­شود. وظیفه­ی­ بوروکراسی این است بین منافع وعلایق عمومی و گروه­هایی که  گرفتار منافع و علایق متضاد هستند  میانجی ­گری کند. 

   مارکس از این نظریه انتقاد کرد. او خاطر نشان کرد که تشکیلات بوروکراسی خصوصیت فورمالیته ( صوری ـ تشریفاتی ) دارد و از اینرو به سرعت با افراد که باید در خدمت آنها باشد در تعارض قرار می­­گیرد. نقد بوروکراسی هم مدرن است و هم مساله روز. مارکس، بوروکراسی را تجسم از خود بیگانگی سیاسی می­­نامد . بنا بر نظریه­ی مارکس، بوروکراسی تجسم از خود بیگانگی سیاسی است. بوروکراسی، به ویژه بوروکراسی دولتی، قدرتی کسب می­­کند که ممکن است  قدرتی شود برای خود و نه برای رسیدن به هدف و به دشواری قابل کنترل است. بوروکراسی خودش را " اراده­ی دولت" وانمود می­­کند و با اعتماد به نفس، بنگاه و مؤسسه­ای تشکیل می­دهد که  دولتی است  در دولت. 

   " از آنجا که بوروکراسی کارهای"صوری ـ  تشریفاتی" خود را محتوای کارهایش می­سازد ، درهمه جا با هدف واقعی  در تعارض قرار می­گیرد. از اینرو ناگزیر می­­شود چنین کارها را به عنوان محتوا وانمود کند ...   بوروکراسی  روح دولت، و روان  جامعه را تصاحب می­کند و مالک خصوصی آن می­شود . روحیه­­ی عمومی  بوروکراسی  پنهان کاری است و حفظ  اسرار و از طریق هیرارشی ( سلسله مراتب)  در درون خود  و در خارج، به شکل یک بنگاه بزرگ سربسته آن را حفظ می­کند. .. از اینرو خود کامگی      ( اتوریته) پرنسیپ ماهیت و موجودیت بوروکراسی است. " ( MEGA I.1.S.249)

   این تحلیل بوروکراسی حاوی نکات اساسی تئوری­هایی است که امروزهم  بوروکراسی را به عنوان ابزار و وسیله­ی شیء وارگی انسان( یا شیء شدن ) می­بینند. در تحلیل مارکس، بوروکراسی قدرتی است علیه انسان در حالی که  باید  در خدمت انسان  قرار گیرد.

   هرگاه  تئوری دولت هگل و انتقاد مارکس به این تئوری را با تفاوت­هایی که در فوق ذکر شد تحلیل کنیم می­توانیم تئوری هگل را تئوری ناظر بر جامعه بنامیم. هگل در جستحوی امکاناتی است که تعارضات و تضادهایی را که بین گروه­ها و افراد در نقش شان به عنوان افراد خصوصی و به عنوان شهروند در جامعه­ای توتالیتر بروز می­­کنند برطرف کند. برعکس، تئوری مارکس که ناظر به فرد است،  دولت و بوروکراسی دولتی را " جدا از  فرد و نسبت به او بیگانه تعریف می­کند . دولت به زندگی  فرد فرد انسان در جامعه ای که اشتراک مساعی وجود ندارد  توجه  نمی کند و  به فکر او نیست و فرد  در مناسباتش با چنین دولتی  درمی ­یابد که همبستگی  وجود ندارد."[16]  

    سرانجام، می ­خواهیم  باز هم به جمله­­ی مارکس علیه  دیالکتیک فلسفه  تاریخ هگل که گفته است دولت برترین مرحله­  تحقق تفکر بشری است بپردازیم. مارکس مدعی است که  در این تفکر متافیزیکی، تمام اسرار فلسفه­­ی دولت هگل نهفته است. راه حل برطرف شدن شکاف موجود و از خود بیگانگی ناشی از آن، به عقیده مارکس نمی­تواند دولت توتالیتر باشد، بلکه نظام دمکراسی است. او تاکید می­­کند که این دمکراسی به دست انسان آغاز می­شود. " همانطور که مذهب خالق  انسان نیست،  بلکه انسان خالق مذهب است همان طور قانون اساسی آفریننده مردم نیست، بلکه مردم آفریننده­ی قانون اساسی هستند."[17]

    مارکس از دمکراسی سخن می­­گوید، اما از دمکراسی  بدون دولت. چون در دمکراسی واقعی دولت مضمحل می­شود. در چنین وضعیتی از خود بیگانگی انسان برطرف تواند شد. انسان به عنوان موجود اجتماعی می­­تواند در نظام اجتماعی که متناسب با طبیعت اجتماعی انسان است به خود آید و تحقق یابد :" هر نوع رهایی از قیمومیت معطوف  به رسیدن جهانی انسانی است  که در آن  مناسبات انسانی  برقرار است.[18]

   هنگامی می­توان  بر از خود بیگانگی سیاسی چیره شد  که  مبنای اساسی تر از خود بیگانگی، یعنی از خود بیگانگی اقتصادی برطرف شود. از اینرو مارکس ابتدا با افشای الهیات (تئولوژی) عصر خود، از خود بیگانگی مذهبی را توضیح می­دهد. سپس به نقد نئوری دولت و از خود بیگانگی سیاسی می­­پردازد. بر مبنای نظریه او،هر دو مورد، هم  مذهب و هم دولت ، فونکسیون ( کارکرد )  اجتماعی مشابهی دارند. مذهب،  فقر و نکبت دنیوی را پرده پوشی می­کند، در حالی که تبعیت از دولت توتالیتر، بایستی اوضاع اسف بار و فساد اجتماعی موجود را پنهان کند. با این روش، بایستی  جامعه­­ای تخیلی و واهی به وجود آورد تا توجه به تضادها و تعارضات اجتماعی موجود منحرف شود. در این رابطه  فاکتورهای مهمی که به زندگی افراد جامعه مربوط  می­­شوند  کدامند؟ مارکس این فاکتورها را در ارتباط  با دولت چنین جمع بندی می­­کند:

   " زندگی مادی افراد به هیج وجه به« اراده­ی» آنها وابستگی ندارد. شیوه­­ی  تولید و شکل مراودات و داد و ستد افراد  که به طور متقابل لازم و ملزوم یکدیگرند، اساس و مبنای واقعی دولت اند. در کلیه­ی مراحل تقسیم کار و مالکیت خصوصی که هنوز ضروری است، زندگی مادی افراد مستقل از اراده آنهاست. این  مناسبات  واقعی را به هیج وجه  قدرت دولت به وجود نمی­آورد، بلکه برعکس، مناسبات واقعی ( شیوه تولید و دادوستد)   قدرت دولت  را بوجود  می آورد.[19]

 

   از خود بیگانگی اقتصادی :

 

الف ـ انسان و کـــار

 

   در سال ۱۹۲۳ فیلسوف و مورخ مجارستانی، گئورگ لوکاچ، اثرش را با عنوان        « تاریخ و خودآگاهی » منتشر کرد. این کتاب و مقاله­ی عمده­ی آن ( « شیء وارگی و آگاهی پرولتاریا»  برای ما اهمیت دارد. چون اگر چه  لوکاچ  چندی بعد در اثر فشار شدید مقامات دولتی اکثر افکارش را در این کتاب فوق العاده آموزنده رد کرد، اما          اودراین کتاب، تئوری از خود بیگانگی اقتصادی مارکس را نه تنها بر مبنای «کاپیتال»  بلکه بر مبنای آنچه که در « یادداشت ها، یا دست نوشته های» اولیه مارکس جوان نیز مطرح شده بود  بررسی کرده است .[ یاد داشت­ها یا دست نوشته های مارکس  ده سال پس از اثر لوکاچ  وارد مجموعه آثار مارکس ـ  انگلس شدند. مترجم ]

   لوکاچ، مانند مارکس، آثار هگــل را به طور اساسی بررسی کرده بود ، از اینرو موفق شد به سیر افکار مارکس پی ببرد. لوکاش تحت تاثیر افکار و نظریات استادش گئورگ زیمل (Georg Simmel (  و دوست بسیار نزدیک­ ماکس وبر( Max Weber ( قرار گرفته بود و اغلب با آنها  مباحثات مفصلی می­کرد.

   لوکاچ  بر مبنای مطالعه « کاپیتال» به تئوری مارکس جوان در آثار ابتدایی­اش پی برد و درعین حال در تحلیل­هایش از نظرات ماکس وبر در باره­ی نقش صرفه جویی یا نقش مقتصدانه­ی جوامع صنعتی پیشرفته­ی سرمایه داری نیز استفاده کرد. بنا بر این  می­­شود گفت اثر  لوکاچ  پلی است بین  مارکس و سایر جامعه شناس­های آلمانی.

   برای فهم مسئله­ی­ از خود بیگانگی اقتصادی، باید به نقش کار در دیدگاه مارکس     پی برد. بنا بر دیدگاه مارکس، کار مهمترین فعالیت انسان است. او کار را« فعالیت زندگی» می­نامد . انسان با کار دنیای خود را می­سازد و در نتیجه خود را .   هــگل، این روند آفرینش خود ( یا زایش خود ) را از جنبه­ی تاریخی در نظر گرفته بود (  مارکس آن را پراتیک نیز نامیده)  مارکس این اصطلاح  آفرینش خود  را از هگل  اقتباس کرده است:

  « اهمیت  فنومنولوژی هگل ... این است که هگل آفرینش انسان را به صورت پروسه درک می­کند .. و.. ماهیت کار و انسان شیء شده یا انسان شیء واره شده  را می­فهمد،  زیرا وجود  انسان واقعی را نتیجه کار خودش  درک  می­کند.»[20] (

    تئوری« آفرینش خود  یا خود آفرینی انسان » تنها موضوع مرکزی نظریه­ی مارکس نیست. این تئوری هم چنین ایده­ی تکامل تاریخی را به صورت روندی دیالکتیکی نیز در بر می­گیرد. انسان  برای تامین نیازمندی­هایش کار می­­کند. انسان در روند کار، ابزار کار را شکوفان می­کند که مبنای ایجاد « روند تولید مادی »است و ابزار کار را  به کار    می­­برد. این روند، مبارزه­ای است بین انسان و طبیعت. انسان در روند تولیدات مادی، نه تنها نیازمندی­هایش را تامین می­کند، بلکه با ساختن دنیایی از اشیاء،  نیازمندی­های نوینی پدید می­آورد . انسان در این روند، هم آفریننده­ی خودش است و هم آفریننده­ی فرآورده­هایی است که خودش آفریده . آفرینش انسان  به معنای ساختن دنیایی از اشیاء است در خدمت  تامین نیازمندی­هایش و در عین حال  به معنای تحول انسان  به وسیله­ی دنیای اشیایی است که خودش آفریده  .

   در فلسفه­ی انسان شناسی مارکس، کـــار نقش مرکزی و عمده ایفا می­کند. انسان     از طریق کــارش طبیعت خودش را به عنوان « نوع انسان » تحقق می­بخشد. انسان، با کارش، جهانی از اشیاء ( ابژه ) برای تامین نیازمندی­هایش می­سازد. او با کار مصالح طبیعی را شکل می­دهد، آنها را دگرگون می­کند و با آنها اشیاء را برای تامین نیازمندی­هایش می­سازد.  دنیای اشیاء،  در تئوری مارکس هم چنین شامل  نهادهای اجتماعی که روند  تولید را اداره و کنترل می کنند نیز می­شود.

    به طور خلاصه می­شود گفت، شیء وارگی ( Vergegenstänlichung ( شامل تمام روندهای اجتماعی است. یعنی تلاش آگاهانه­ی­ انسان، اشیاء را برای تامین زندگی خودش بسازد و نیز  نهادهای اجتماعی پدید آورد که به  کمک آنها  تولید انجام می­گیرد. ( مارکس بعدها  کمتر از شیء وارگی سخن می­گوید بلکه از « تولید اجتماعی  یا تولید توتال » سخن می­گوید.)

      اما نباید هر روند شیء وارگی را « نورمال» درک کرد: یعنی به مثابه­­ی تجلی فعالیت انسان و به مثابه ی تحقق یافتن نوع انسان تلقی کرد . این امر فقط  در شرایط  معینی، یعنی با  کار خلاق تحقق می­یابد . کار موقعی خلاق است که: ۱) « فعالیت انسان  بنا بر خواست و اراده و آگاهی اش انجام گیرد .۲) انسان بتواند با کارش استعدادش را به شیوه­ای همه جانبه به منصه­ی ظهور برساند .۳) انسان بتواند از طریق کارش، طبیعت اجتماعی­اش را تحقق بخشد. ۴ ) کار، فقط  تنها وسیله  برای تامین نیازمندی های انسان نباشد.

   از اینرو،  کار در وضعیت ایدآل،  فعالیت آگاهانه­ انسان است که  برای تحقق بخشیدن خود انسان انجام می­گیرد . یعنی  کاری است  که هدفی  دارد و در  چارچوب روند  تولید اجتماعی انجام می گیرد.

   هر نوع دیگر کار، فعالیت از خود بیگانه شده است. مارکس خصوصیت آن را چنین توضیح می­دهد. « کار بیگانه شده ، کاری است که  فعالیت آزاد را به وسیله  یا  ابزار تنزل می­دهد و زندگی انسان فقط وسیله ­ای می شود  برای زندگی  فیریکی انسان. [21]

   مبنای تئوری مارکس در باره کار بیگانه شده از انسان ، شامل تئوری خاصی در باره طبیعت انسان و ایدآل خاصی از کار است. این ایدآل هم چنین بخشی از تئوری او در باره طبیعت انسان است. اگر این ایده­­ی اساسی درک نشود، امکان ندارد نخستین  تئوری از خود بیگانگی مارکس ـ  آن جور که  در یاد داشت های او  شرح داده شده ‌ـ  فهمیده شود.

   این تئوری عناصر مختلف دارد: ایده­های فلسفی و راه و روش یا هنجار اجتماعی و اخلاقی و نیز تحلیل جامعه و اقتصاد عصر تاریخی معینی. این تئوری حاوی نکات زیراست :۱) وابستگی به فلسفه­ی­ هگل و در عین حال رد آن.۲) وابستگی به  فلسفه انسان شناسی  فویرباخ  که افکار مارکس در باره طبیعت انسان را تحت تاثیر قرار داده.  ۳) وابستگی به نقد روند صنعتی­شدن در عصر رمانتیک آلمان.۴)  وابستگی  به موازین اخلاقی هومانیسم در عصر خودش .

   مبنای این تئوری، کار پیشه ور در جامعه ای­ پیش از صنعتی شدن است : پیشه ور، هر فرآورده را به شیوه شخصی خودش تولید می­کند و تجلی شخصیت خود اوست و در نتیجه با فرآورده­اش احساس پیوستگی می­کند. بنا براین، کار پیشه ور هدفمند به نظر می­رسد. افزون براین، پیشه ور شرایط  کارش را خودش تعیین می­کند و از اینرو انسانی است » آزاد «.

    ایدآل کار،  در دید گاه  مارکس، شامل  راه و روش یا هنجار اجتماعی و اخلاقی است. می­شود سئوال کرد چرا باید انسان فعالیت­اش را آگاهانه انجام دهد و هر طور می­خواهد آن را هدایت کند؟ چرا بایستی کار انسان وسیله­ی­ تحقق بخشسیدن خودش باشد؟ پاسخ این است: چون فعالیت باید بر مبنای راه و روش یا هنجار اجتماعی و اخلاقی که بخشی از سیستم هومانیستی ـ اخلاقی عصر است انجام گیرد.

   مارکس  در تحلیل­هایی که در  یادداشت هایش ارائه داده،  توضیح می­دهد که در جامعه سرمایه داری سه شرط  سبب دگرگونی عمیق و اساسی در وضعیت کار و در مناسبات اجتماعی فرد می­شوند. این سه شرط  که سبب  می­شوند کار  بیگانه شود عبارتند از:

۱) واقعیت مالکیت خصوصی، پیش از هر چیز مالکیت ابزار تولید.۲)  روند تقسیم کار که نتیجه­ی­ تکامل نیروهای تولید کننده ، به ویژه در عرصه­ی تکنولوژی است ( به کار بردن ماشین ها و ....۳) این واقعیت  که کار انسان  کالایی می­­شود  مانند سایر کالاها. از اینرو کار تابع  قوانین بازار جامعه­ سرمایه داری می ­شود. شرط اخیر،  بخشی از روندی است که مارکس در « سرمایه»  آن را «  فتیشیسم کالایی»  نامیده.[22]

                                                                                                                                       

ب ـ  بازار در جامعه­ی سرمایه داری و روند تقسیم کار

 

   مارکس در کلیه­ی آثارش ـ از « یادداشت­ها»  تا « سرمایه» ـ  مدلی را ارائه می­دهد که چارچوبی است مناسب  برای تحلیل سیستم­های اقتصادی که در طول تاریخ پدید آمده اند. اما او در این مدل، به طور عمده به جامعه­­ی سرمایه داری می­پردازد.[23] این مدل حاوی تحلیل­های مقولاتی است  مانند » شیوه­ی تولید« ، » نیروهای تولید کننده« ، » مناسبات تولید« وغیره. او دراین مدل، متدهای متعددی برای تحلیل جامعه ارائه داده است. مارکس تاکید می­کند که  برای نمونه، نقش تعارضات اجتماعی، به ویژه تعارضات طبقاتی برای تحلیل ساختار اجتماعی  جامعه  یکی از این متد هاست. هم چنین او تاکید می­کند که تحلیل ساختار مجموعه­ی­ روند تولید اجتماعی، برای درک سایر فنومن­­های اجتماعی  مانند قوانین و مقررات،  ساختار دولت، اخلاقیات رایج و... اهمیت دارد.

   حال به کمک این مدل، چند نکته که برای درک فنومن از خود بیگانگی ضروری است بررسی می­شود . مارکس تحلیل اش را با یک مسئله­ کلاسیک علم اقتصاد آغاز می­کند، یعنی با  تئوری ارزش. مبنای تحلیل او تفاوت سنتی بین ارزش مصرف و ارزش مبادله­ی فرآورده است. ارزش مصرف یک فرآورده البته ممکن است تغییر کند، با وجود این، ارزش نیازمندی به فراورده را ارزش مصرف آن تعیین می­کند. بنابر این، ارزش مصرف وسیله­­ی تعیین ارزش ­است . مثلا ارزش مصرف آب  بستگی  به حد تشنگی انسان دارد.

   برای این که فرآورده ­ای ارزش مبادله داشته باشد، فراورده باید کالا شود. و چگونه فرآورده کالا می­شود؟ چون فلان فرآورده حاصل کار است کالا نمی ­شود. چیز­های طبیعی مثلا الماس هم می­­توانند کالا شوند. آب نیز می­­تواند کالا شود، موقعی که شخصی در صحرا مالک چاه آب است.

   فرآورده­ فقط موقعی کالا می­شود که با سایر فرآورده­­ها تناسبی داشته باشد. یعنی  موقعی که بتوان آن را با فرآورده ­ی دیگری مبادله کرد... ارزش مبادله، تعیین کننده­ی­  خصوصیت کالایی فرآورده است.[24] 

   مارکس در تحلیل نقش پول، توضیح می­­دهد که چون پول به طور عام ارزش مبادله است، می­­شود٫ آن را با هر کالایی  مبادله  کرد .

   موقعی که  فرآورده کالا می­شود،  ارزش مصرف آن از ارزش مبادله ­اش جدا می­شود. ارزش مبادله را قوانین بازار سیستم سرمایه داری ـ  مستقل از ارزش مصرف آن ـ  تعیین می­کند. مارکس در »  کاپیتال «  در تحلیل این قوانبن، به کمک متد علمی­اش فتیشیسم کالایی را در مرکز دومین تئوری از خود بیگانگی قرار می­­دهد. به طور مختصر، استدلالش این است: فرآورده از طریق مبادله با سایر فراورده­­ ها کالا می­­شود. اما فرآورده­­ها نمی­توانند به طور بی­واسطه با سایر فرآورده­ها رابطه برقرارکنند. مناسبات اجتماعی، رابطه­ی کیفیت انتزاعی ارزش مبادله مالکین کالاها را پرده پوشی می­­کند. این مناسبات اجتماعی را ـ از جمله ـ تناسب قدرت در جامعه نیزتعیین می­­کند. در سیستم بازار سرمایه داری، تولید کنندگان­ کالاها به طور مستقل از یک دیکر تولید     می­ کنند. یعنی آنها به طور خصوصی تولید می­کنند، اما آنچه تولید می­­کنند برای مصرف خصوصی خودشان نیست. آنها برای تامین نیازمندی­های جامعه تولید می­­کنند. یعنی تولید هدف اجتماعی دارد .

   به عبارت دیگر، در بازار سرمایه داری، مناسبات اجتماعی، مناسبات کالایی را پرده پوشی می­­کند. کالاها البته با هدف اجتماعی تولید می­شوند، اما آنها مالکیت خصوصی اند. و چون مالکیت کالاها در عین حال به معنای قدرت است رفته رفته همه چیز کالا       می شود.

   در جوامع  پیش از سرمایه داری نیز مبادله  فرآورده­ها وجود داشت. اما این چکونگی مبادله را مصرف مستقیم فرآورده ها تعیین می­کرد. سمت و سو و هدف  تولید، مصرف فراورده­ها بود. آن قدر تولید می­­شد که مصرف شدنی بود. فقط مازاد تولیدات مبادله    می­ شدند. اما این فراورده­ها، چون بر مبنای ارزش مصرف آنها  مبادله می­شدند،  کالا  نمی شدند.[25]

   ابتدا در جامعه سرمایه داری و از طریق ساختار بازار سرمایه داری کـــالا تسلط      می­­یابد. در این سیستم  نه تنها فراورده­ها ارزش مبادله می­یابند و به عنوان کالا فروخته  می­­شوند، بلکه تولید کننده­ی فراورده­ها ، یعنی کار انسان و کارگر نیز  زیر سلطه­ی این روند قرار می­گیرند. بنا بر نظریه مارکس، کارگر در جامعه سرمایه داری مجبور        می­شود  نیروی کارش را بفروشد تا بتواند زندگی کند. کار، تجلی شخصیت و نیازمندی او نیست، بلکه کار اجباری است. موقعی که توانایی کار کارگر شیء می­­شود، یعنی  کالای خرید و فروش می­­شود ، کارگر احساس می­­کند با کارش و با فرآ ورده­ ای که تولید کرده بیگانه شده و فعالیت و فرآورده کارش به او تعلق ندارد. مزدی که کارگر دریافت می­کند برابر است با ارزش مبادله ی نیروی کارش. هر قدر سیستم تولید سرمایه داری بغرنج تر و موفقیت آمیز تر می­شود، به همان اندازه فرد آزادی اش را از دست می­دهد و بیش از پیش برده­ی روند تولید و مهره­ ماشین غول پیکر غیر انسانی می­شود.

   » هر قدر کارگر ثروت بیشتری تولید کند، هر قدر تولیدش به  قدرت و حجم بیشتری انجامد، خودش بیش از پیش فقیر تر می­ شود

   این تحلیل مارکس  که کارگر هر چه بیشتر تولید می کند  فقیرتر می شود، در رابطه با عصری است که او زندگی کرده. اما  نباید تصور کرد که مارکس در تحلیل خود » فقـــر«  را فقط  به مفهوم اقتصادی آن به کار برده است. منطور او هم چنین  فقـر جسمانی و روانی کارگر در شرایط  روند  تولید  و بازار سرمایه داری است .

  

 ج ـ روند تقسیم کار

 

    شیوه تولید و ابزار تولید به منظور تامین نیازمندی­های فرد بستگی به امکانات موجودی است که فرد بدان دسترسی دارد.  در مراحل پیش از سرمایه داری، شیوه تولید به وضعیت جغرافیایی و آب و هوا بستگی داشت. با تکامل ابزارتولید، شیوه تولید  پیوسته بغرنج تر می­­شود. هر چه شیوه­ی تولید  بغرنج تر می­شود، همان اندازه تقسیم کار نیز بیشتر می ­شود. در ابتدایی ترین و پایین ترین مرحله­ی تکامل جامعه ، تقسیم کار بر مبنای شرایط  بیولوژی قرار داشت، مثلا  نقش کار بین مرد و زن. در آن مرحله،  و تقسیم کار بین زن و مرد به شرایط  و وضعیت طبیعی بستگی داشت ، مثلا نیرو و توانایی جسمانی .

   در جریان پیشرفت تقسیم کار دستی و کار فکری، نخستین بار تقسیم کار واقعی  پدید می­آید. این تقسیم کار انسان را وادار می­کند  نه تنها  از استعدادی که تاکنون به کار برده و بر کارش کنترل داشته صرفنظرکند، بلکه اختلاف طبقاتی پدید می­­آورد که  به تعارضات و تضادهای طبقاتی منجر می­­شود. با تشدید تقسیم کار، تعارضات و تضادهای طبقاتی شدت می­یابند. در مرحله بعدی این روند، اختلاف بین مناطق روستایی و شهری بروز می­کند. در روستا مواد خوراکی تولید می­­شوند و در شهرها فراورده ­های ضرور برای زندگی. منافع اقتصادی شهر نشینان،  مثلا بهای ارزان  مواد خوراکی،  در تضاد با منافع  روستاییان است.

    در شهرهای سده­­های میانی، تعارضات در درون حرفه­­ها و اصناف پدید می­آمد . چون فرد پیشه ور موقعی  می­توانست عضوی از صنف خود شود  که در کارش ماهر باشد . پیشه­ ور به کار دستی­اش علاقمند بود. پیشه وران  تلاش  می­­کردند  کار حرفه­ای خوبی انجام دهند. بنا بر این، پیشه وران سده­­های میانی واقعا غرق در کارشان می­شدند و  کارشان را از آن خود می ­پنداشتند. این توصیف مارکس از پیشه ور و کار پیشه وری  شاید ایدآلیستی به نظر رسد .

   چون مرحله­ی بعدی روند تقسیم کار، به توزیع فراورده­­ها و خرید و فروش فرآورده­­ها انجامید، طبقه تجار و بازرگانان پدید آمد. با رشد امکانات ارتباطات، رقابت درشهرها  برای خرید و فروش فرآورده­ها شدت گرفت.این رقابت، سبب شکوفان شدن تولیدات  مانوفاکتوری پیش از سرمایه دار شد. شیوه­ی تولید مانوفاکتوری به  سرمایه نیاز داشت. در اثر­ انباشت سرمایه، مالکیت خصوصی دگرگون شد. همین که ابزار تولید مالکیت خصوصی شود ، بین سرمایه و کار  تمایز و افتراق پدید می­آید.

 

خلاصه: روند تقسیم کار  به  دلایل  زیر سبب  محدود شدن آزادی فرد می­شود:

 ۱ ـ  تقسیم کار، به جدایی  کار دستی و کار فکری منجر می ­شود. فرد  نمی ­تواند همه­ ی استعداهایش را به کار اندازد. در جریان  رشد و پیشرفت روند صنعتی شدن، از ارزش استعداد  و مهارت کار دستی کاسته می­شود .

  ۲ ـ پیشرفت مکانیزه شدن تولید، سبب می­شود  ماشین بر کار دستی چیره شود. در نتیجه، مهارت فرد در کارش در اختیار خودش نیست. ماشین تعیین می­­کند که باید سریع تر کار کرد. پیشرفت تکنیک این تقسیم کار را پدید می­آورد.

 ۳ ـ تقسیم کار در سطح جامعه، سبب تعارض طبقاتی می­شود  که منشاء  آن مالکیت ابزار تولید به وسیله گروه خاصی است.                                                                                                                     

                                                                                                                                             

د ـ  مالکیت خصوصی  ابزار تولید  و  هومانیسم  

 

  در بررسی چگونگی پیدایش تقسیم کار، رابطه­ ی بین روند تقسیم کار با پدیده­ مالکیت خصوصی واضح شد. مارکس حتی فراتر می­رود و تقسیم کار و مالکیت خصوصی ابزار تولید را پدیده­ای یکسان تلقی نمی­­کند. مارکس معتقد است که تقسیم کار بازتاب رابطه­  معینی بین انسان و روند تولید است. اما ، مالکیت خصوصی، رابطه ­ی انسان را با روند تولید و نیز با آنچه  تولید می­کند ( فراورده ) آشکار می­­کند: انسان از هر دو، هم از روند  تولید و هم از فراورده  جدا شده است.[26]

   مالکیت خصوصی، دو کارکرد دارد: مالکیت خصوصی نتیجه بیگانه شدن کار است و در عین حال بیگانگی نوینی به وجود می­آورد.  مالکیت خصوصی، از طریق کار بیگانه شده ­ای که ­کارگر انجام می دهد پدید می­آید. یکی از علل بیگانه شدن کار( این واقعیت که فرآورده­ی کار به کسی که تولیدش می­­کند تعلق ندارد) مالکیت خصوصی است.            » بنابراین ، مالکیت خصوصی حاصل و نتیجه­ی  کار بیگانه شده است[27]

   مالکیت خصوصی بر ابزار تولید ، روند بیگانه شدن را در جامعه تسریع می­کند . بنا براین، این مالکیت خصوصی انگیزه­ی از خود بیگانه شدن است :

   »  موقعی که رشد مالکیت خصوصی به مرحله نهایی برسد ، آنگاه اسرارش آشکار می­ شود. یعنی مالکیت خصوصی از یک سو نتیجه­ی فراورده­ی کار بیگانه شده است ، ‌و از سوی  دیگر، مالکیت خصوصی  وسیله ای است  برای  بیگانه شدن  کـــار کارگران. این جاست که از خود بیگانگی  تحقق می یابد[28]

  

   این تئوری، حاوی هسته­ی تئوری استثمار کارگر است که مارکس چندی بعد ارائه داده است. خودِ مالکیت خصوصی نیست که روند استثمار کارگر را امکان پذیر می­کند، بلکه مالکیت خصوصی ابزار تولید انگیزه­ی آن است. کارگر با کارش و با تولید ارزش اضافی، انباشت سرمایه را امکان پذیر می­سازد. سرمایه­ی انباشته شده نیز دو باره سرمایه گذاری می­­شود و بدین ترتیب، امکانات استثمار بیشتر، یعنی افزایش ارزش اضافی را که مالک ابزار تولید می­تواند تصاحب کند  فراهم می­آورد. بنا براین، رابطه بین کار بیگانه شده با استثمار آشکار می­شود. الغای مالکیت خصوصی سبب  پیدایش  جامعه کمونیستی می­شود  که در آن تقسیم کار نیز منتفی خواهد شد. .

    مارکس چندی بعد  در» سرمایه« وضعیت را طور دیگری بیان می­­کند. اگر چه بایستی مالکیت خصوصی، به خصوص مالکیت ابزار تولید ملغی شود، اما تقسیم کار هم چنان باقی خواهد ماند. در « سرمایه » تکیه­­ی مارکس بر سازماندهی روند  تولید اجتماعی است، تا فرد بتواند آن را آگاهانه کنترل کند. این امر اگر چه تقسیم کار را ملغی  نمی­کند، اما کوتاه شدن مدت کار روزانه امکان پذیراست. از این پس، مارکس اصطلاح  کار بیگانه شده را  به کار نمی­برد، بلکه  به جای آن،  به نیازمندی انسان، به شرکت » ‌ فعال انسان « ، یعنی کنترل و تنظیم روند تولید اجتماعی تکیه می­­کند . اگر چه باز هم کــــار ضروری است، اما از طریق کوتاه شدن مدت کار « دنیای ضرورت » محدود تر می­شود و امکانات  شکوفایی  فرد و تحقق بخشیدن به وجود خویشتن  فراهم می­شود.

 

   مارکس چنین استنباط می­کند که روند از خود بیگانگی از سه شرط  اجتمـــاعی پدید می آید: ۱) انسان و نیروی کارش کالا می­شود. ۲) تقسیم کار. ۳) مالکیت خصوصی.

   شرایط اجتمــاعی و روند ازخود بیگانگی موجب بروز پیامدهای خاص روانی        می­شوند، یعنی  وضعیت از خود بیگانگی انسان  را می توان چنین باز شناخت :

   ۱ـ  کارگر از کار و کارکرد خودش بیگانه می­شود. او کار و کارکردش ( فرآورده اش )  را برای رفع  نیــازمندی خودش احساس نمی­کند ، بلکه کار و کارکردش اجباری است.  « کار و کارکردش به منظور برآورده کردن نیازمندی­های خودش نیست، بلکه فقط وسیـــله است  تا  نیازمندی­­های دیگران  برآورده  شود.»

۲ ـ انسان  در اثر تجربیات خودش از  نتیجـه­ی کار و کارکردش که  به  از خود بیگانگی منجر می­شود پی می­برد: « چیزی که به وسیله­ی کارش تولید شده، حال به صورت نیرویی بیگانه­ که به او ربطی ندارد وجود دارد.» هر قدر فرد بیشتر تلاش کند خویشتن  را از طریق کار خودش تحقق بخشد، همان قدر کارش غیر واقعی ­تر به نظرش می­رسد. در نتیجه، رابطه و مناسبات بین فرد و نتیجه­ی کارش ( فراورده اش)  در برابرش آشکار می­شود. درعین حال و همزمان،  رابطه و مناسبات فرد با جهان محسوس خارج، با هرآنچه در طبیعت وجود دارد، به صورت جهانی بیگانه شده به نظرش می­رسد که خصمانه  در برابرش قرار گرفته است ».

۳ ـ کارگر،  نه تنها با جهان مادی، بلکه با جامعه­ی بشری که  در تقابل با او قرار گرفته  بیگانه می­شود. او حتی با نوع بشر بیگانه می­شود. او انسانیت خود را از دست می ­دهد. از اینرو، کارگر از مناسبات اجتماعی و از امکاناتی که سایر انسان­ها  برخوردارند، جدا  شده و نسبت به آنها بیگانه می­شود.  

 

هومانیسم در تئوری های مارکسیستی

 

    اغلب، از مفهوم سوسیالیسم، ساختار جامعه­ای فهمیده می­شود  که مشخصات آن  سانترالیسم ( تمرکز اقتصاد و قدرت ) و کنترل فراگیر و همه جانبه­­ی زندگی افراد جامعه است. ما با نظر فروم که به تفصیل در پی خواهد آمد موافق هستیم که  گفته است:         » هدف سوسیالیسم از نظر مارکس رهایی انسان بود[29]

   رهایی انسان،  به معنای دگرگونی هر نوع وابستگی اجتماعی است که به نظر مارکس نتیجه­ی مالکیت خصوصی پیش از هر چیز مالکیت خصوصی بر ابزار تولید  است.

   مارکس، تقابل بین هومانیسم و ناتورالیسم را کنار می­­گذارد و  این دو را به سنتزی تبدیل می­کند که انسان و طبیعت با هم پیوستگی می­یابند .

 

مارکس در این باره نوشته است:

 

   « این کمونیسم، کمال ناتورالیسم، کمال هومانیسم‌، و کمال ناتورالیسم است. کمونیسم الغای واقعی وجود  تعارض بین انسان و طبیعت است ،  درک واقعی  تعارض بین  وجود انسان و ماهیت انسان است، درک واقعی تعارض بین شیء شدن انسان و تحقق یافتن  شخصیت خویشتن است ، درک واقعی تعارض  بین آزادی و ضرورت است ، درک واقعی تعارض  بین  فرد و  نوع انسان است. این کمونیسم،  راه  حل این معمای تاریخ  است و نشان  می دهد که چنین است

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

      از خود بیگانگی انسان  

      از دیدگاه اریش فروم

 

   اریش فروم در اثرش با عنوان » ترس از آزادی«[30] که در دهه­ی چهل منتشرکرد     بر مبنای یکی از مهم­ترین نظریه­­های گئورک زیمل[31] چنین نوشت: جامعه­ صنعتی مدرن، فرد را از محدودیت­هایی که در سیستم­های اقتصادی سده­های پیشین گرفتارش شده بود رها ساخت. انسان جامعه­­ی صنعتی سرمایه داری، این آزادی نوین را به بهای انزوا و تنهایی روز افزون خود پرداخت. انسان به منظور فرار از این آزادی ناخوش­آیند، مکانیسم­های متعددی تدارک دید. یکی از این مکانیسم­ها تبعیت از خود کامگی و گوش به فرمان رهبری جذاب بود. زمینه­ی این مکانیسم، ساختار شخصیتی است  با منش سلطه گری در برابر آنهایی که خود را ضعیف و کم ارزش احساس می­کنند و خواستار اطاعت از فرمان رهبری مجرب هستند .

   فروم، مکانیسم فرار و روی آوردن به سوی شخصیت خودکامه را، در تحلیل روان شناسی اجتماعی ناسیونال سوسیالیسم آلمان به عنوان نمونه به کار می­برد. مکانیسم دیگر فرار، که چندان دراماتیک نیست، پیروی از راحت طلبی اجباری است، همانطور که برای نمونه در » جامعه­ی مصرف کننده­ی« آمریکایی­ تجلی می­یابد. این راحت طلبی،  شامل اشکال رفتار و کردار، هدف­ها، نیازمندی­ها و نوع و روشی است که این نیازمندی­ها ارضا می­شوند. این ارضای نیازمندی­ها  از طریق تولیدات صنعتی انبوه­وار مصرفی تسهیل می­شود. بنا بر نظریه فروم، پیروی از این راحت طلبی اجباری، احساس سطحی و ساده نگری تعلق به نظام است و از اینرو امنیت برقرار می­کند .

   فروم، در اثر دیگری که بعد با عنوان » انسان مدرن و سرنوشت­ او«[32] منتشر شد به همان مسئله می­پردازد، اما در این میان دیدگاهش تغییر کرده است. ناسیونال سوسیالیسم آلمان مغلوب شد. چنگ دوم جهانی نشان داد که انسان می­تواند نیروهای مخرب باور نکردنی اختراع کند و آنها را به کار ببرد. انرژی اتمی به عنوان  مخرب­ترین و خطرناک ترین وسیله­ای که تا کنون بشر بدان نایل شده است به سرحد کامل رسیده. آیا ما انسان­ها بیمار هستیم، یا در جامعه­ای بیمار به سر می­بریم؟  فروم کوشید این مسئله را تجزیه و تحلیل کند. در این رابطه مسئله­ی ازخود بیگانگی انسان نقش مرکزی ایفا می­کند.

   از جنبه­ی جامعه شناسی، سئوال فروم ـ اگر بدون تامل در نظر گرفته شود ـ شاید آدم را سر درگم کند. چون با ملاک­های عینی می­توان تشخیص داد که آیا انسان بیمار است یا نیست. اما تحلیل دقیق این سئوال نشان می­دهد که آن­ قدرها هم ساده نیست. بیماری روانی فرد را می­توان با ملاک­های عینی تشخیص داد، اما چگونه می­توان گفت چامعه بیمار است؟ تا کنون در تئوری­های جامعه شناسی، مشخصات جامعه ـ با درنظر گرفتن ملاک­های کارکردهای معینی که از پیش برای جامعه مقرر و تعیین شده ـ سازمان نیافتگی جامعه یا فقدان یک پارچگی تعریف شده . هم چنین با توجه به ملاک­های کارکردهای جامعه که از قبل تعیین شده، کارکرد جامعه رضایت بخش نیست. صرفنظر از طرح این مسئله، نظریه­ی شایع جامعه شناسی این است که مشکلات اجتماعی، به ناتوانی فرد در انطباق با جامعه وابستگی دارد. ضرورت این انطباق، پذیرش نورم­ها و ارزش­های اجتماعی، کردار و رفتار منطبق با این نورم­ها و نهاد های اجتماعی است که  بر مبنای این سیستم نورم­ها به وجود آمده­اند .

   فروم، این نظرات­ اساسی را رد می­کند. او به وجود نیازمندی­های اساسی که در کلیه افراد بشر مشترک است اعتقاد دارد. منظور او از نیازمندی­های اساسی،  نیازمندی­های ابتدایی بیولوژیکی نیست؛ چون دست کم از نقطه­ نظر جامعه شناسی موضوع بدیهی و پیش پا افتاده­ای است. یعنی همه­ی انسان­ها به خوردن و آشامیدن نیازمند هستند.   نیازمندی­های اساسی که فروم بدانها معتقد است از اینرو اساسی است چون بازتاب شرایطی است که برای» هستی انسان » تعیین کننده است. انسان در طی تکامل از وضعیت حیوانی که هارمونی و سازگاری با طبیعت مشخصه­ی آن است فاصله گرفته. در اثر این تکامل، انسان به » خود آگــــاهی« نایل شده و شناخت انسان از خودش و از طبیعت و جامعه پیوسته بیشتر شده است. این شناخت و دانش روز افزون، سبب شده موقعیت انسان بغرنج تر از آن چه در گذشته بود  بشود. همین امر احساس عدم امنیت را برمی­انگیزد . بنا براین، انسان به نایل شدن به وضعیت نوین تعــادل نیازمند است. اما نایل شدن انسان به این وضعیت در اثر نرسیدن انسان به حد کمال دشوار می­شود. توصیف فروم در باره­ی » شرایط هستی انسان«  که مبنای نیازمندی­های متعدد انسان است بسیار جالب است . محیطی که مانع برآوردن این نیازمندی­ها ست و به آن خواهیم پرداخت، سبب می­شود انسان نتواند زندگی روانی سالمی سپری کند. در چنین محیطی، به جای فراهم شدن زندگی سالم، زندگی بیمارگونه می­شود. از آنجا که نهادهای اجتماعی و ساختار جامعه مانع برآوردن این نیازمندی­ها می­شوند، باید امکانات دگرگونی در جامعه جستجو شوند. بیش از همه شرایط اساسی اقتصادی، یعنی مالکیت  وسایل تولید و توزیع فرآورده­ها باید دگرگون شوند:

 

   » تعریف سلامتی روانی نباید  انطباق فرد با جامعه باشد، بلکه برعکس، سلامتی روانی باید از زاویه­ی انطباق جامعه با نیازمندی­های انسان و نقش انسان به مثابه­ی قدرت پیش برنده یا بازدارنده به منظور شکوفان شدن سلامت روانی تعریف شود. این امر که فرد از نظر روانی سالم است  یا نیست، در وحله­ی نخست وضعیت فردی نیست بلکه به ساختار جامعه وابسته است.«[33]

 

   تکامل به نظر فروم هم چنین به این معناست که نوع انسان خصوصیات نوینی را شکوفان می­کند. این خصوصیات به نیازمندی­های نوینی منجر می­شود که بر حسب مرحله­ی تکامل برای هر فرد اهمیت اساسی دارند. جامعه­ای که  اجازه ندهد این نیازمندی­ها برآورده و تامین شوند، فردی به وجود می­آورد که روان­اش مختل شده است.  چنین جامعه ای بیمار است.

خصوصیت اجتماعی

 

   تئوری فروم بی نهایت معطوف به فرد است. این تئوری حاوی نکاتی از تحلیل روانی و تحلیل مارکسیستی است و تلاش می­کند دو نوع تفکر را با هم وفق دهد . تئوری او با تئوری فروید ـ که مبنایش وجود تعارضات غیر قابل حل بین نیازمندی­های فرد از یک سو  و درخواست­های جامعه از سوی دیگر است ـ اختلاف دارد. مبنای تئوری فروم، نیازمندی­هایی است که خود انسان آنها را درخواست می­کند  و باید مبنای ساختار جامعه ای ایدآل باشد.

   مبنای استدلال فروم تئوری خصوصیت اجتماعی است. برخلاف خصوصیت فردی که خصوصیات و استعدادهای ویژه­ی فرد معینی را در بر می­گیرد، خصوصیت اجتماعی مجموعه­ی خصوصیات و استعدادهای  اقشار، طبقات، ملیت و فرهنگ را در بر می­گیرد.  فروم توضیح می­دهد که  خصوصیت اجتماعی » هسته­ی مرکزی ساختار خصوصیتی است که اکثریت اعضای جامعه در آن اشتراک دارند[34] اما او اشاره می­کند که سخن بر سر مجموع همه­ی استعدادهایی که اکثریت جامعه دارند نیست، بلکه سخن بر سر          » ساخــــتار« جامعه است که همانند سازمانی دینامیک، خصوصیات و استعدادهایی دارد. خصوصیت اجتماعی اصطلاح آمارگیری نیست. خصوصیت اجتماعی اصطلاح نوعی ایدآل است که اهمیت اش هنگامی به بهترین وجه درک می­شود که کارکرد آن تجزیه تحلیل شود .

 

   »  نیروهای روانی اعضای جامعه چنان تحت تاثیر قرار گیرند که کردار و رفتار اعضای جامعه تصمیم آگاهانه آنها که باید از قواعد جامعه پیروی کنند یا نکنند نباشد ، بلکه اعضای جامعه طوری رفتار کنند که شایسته است آن چنان رفتار کنند  و در رفتارشان رضای خاطری را که مناسب با مقتضیات آن جامعه است احساس کنند. به عبارت دیگر، کارکرد خصوصیت اجتماعی دراین است که انرژی­های انسان  در چارچوب جامعه موجود چنان شکل گیرد و هدایت شود که  تداوم کارکرد جامعه تضمین شود .« [35]

 

       تحلیل اصطلاح » خصوصیت اجتماعی « نزدیک است به اصطلاح » انتظار داشتن از نقش­هایی  که  در ذهن باقی می­مانند.«  دراین جا سخن بر سر انتظار داشتن از نقش­هایی است که آموخته و پذیرفته شده اند و از اینرو کردار و رفتار فرد را تعیین می­کنند ـ  بی آنکه فرد هرگز در باره­ی علت و انگیزه­ی آنها فکر کرده باشد. برای نمونه می­توان تمام انتظارات از نقش­هایی که در جامعه­ی ما برای نقش زنان عادی است به عنوان      »  خصوصیت اجتماعی زن«  تلقی شود . نمونه­ی دیگر فنومنی است که  وبر آن را      » روح سرمایه داری« می­نامد. این فنومن، تجلی این واقعیت است که کــار در جامعه به مثابه­ی نیازمندی، به عنوان وظیفه­ای بدیهی تلقی­ می­شود. تا موقعی که جامعه­ی صنعتی چنین تصوری را بر طبقه­ی کارگر برمی­انگیزد، می­شود گفت این فنومن بخشی از         » خصوصیت اجتماعی طبقه کارگر« است. فروم در این باره می نویسد:

   » نظام سرمایه داری فقط  با انسان هایی می­تواند برقرار بماند که آماده اند کار کنند، تابع دیسیپلین و وقت شناس اند و علاقه­ی عمده­ شان  پول درآوردن و مبادله است. در اواسط قرن نوزدهم، نظام سرمایه داری به انسان­هایی نیازمند بود که  با شور و اشتیاق مایل بودند  پول خرج کنند  و کالا مصرف کنند.«[36] 

 

   خصوصیت اجتماعی از طریق روند تربیت شکل می­گیرد. این خصوصیت از طریق تاثیر و نفوذ ایدئولوژی به وسیله­ی رسانه­های عمومی، ادبیات و مذهب و ... برقرار و تثبیت می­شود . از اینرو تربیت کودکان نقش قاطعی ایفا می­کند، زیرا در دوره­ی کودکی زمینه برای جنبه­ی مهم خصوصیات اجتماعی پایه­گذاری می­شود. متدهای آموزش و پرورش اجباری نیستند. این متدها به وسیله ساختار جامعه تعیین می­شوند. در این روند، مادر و پدر و خانواده نقش مهمی ایفا می­کنند. فروم توضیح می­دهد که این تئوری خصوصیت اجتماعی، با تئوری لیبیدوی فروید [ شهوت جنسی،  انرژی غریزه­ی جنسی ] فرق می­کند. تئوری فروید فقط مقداری از این انرژی برای انسان  قایل است. افزون براین، او فرض می­کند پرنسیپ لیبیدو، اصولا و در اساس، کردار و رفتار انسان را اداره می­کند. بنا بر تئوری فروید، مبنای ساختار شخصیت انسان، شکوفایی و دگرگونی  لیبیدو از طریق سازگاری و انطباق فرد با پرنسیپ واقعیت است. 

   درک تئوری مارکسیستی از » زیر بنای مادی« و» رو بنای ایدئولوژی« برای فهم اصطلاح » خصوصیت اجتماعی«  فروم اهمیت دارد. خصوصیت اجتماعی، عضو رابط  بین زیر بنای اجتماعی ـ اقتصادی و تصورات و ایدال هایی است که در جامعه­ی ما غالب هستند.

                                                              تصورات و ایدآل ها

                                                               ¯              ­                                                                              

                                                            خصوصیت اجتماعی

                                                              ¯               ­

                                                            زیر بنای اقتصادی 

 

 

   تاثیری که از شرایط اقتصادی ناشی می­شود از طریق واسطه­ی خصوصیت اجتماعی به روبنا منتقل می­شود. این تاثیر هم چنین در جهت متقابل نیز مؤثر است. این مکانیسم feed-back  ( واکنش)، فاکتور مهمی برای خصوصیت اجتماعی است. برای توصیف خصوصیت اجتماعی فرد در جوامع سرمایه داری پیش­رفته، باید دگرگونی­های این جوامع در سده­ی اخیر را درک کرد. خصوصیت اجتماعی در قرن نوزدهم که معطوف به رقابت و تملک بود،عبارت بود از بهره کشی، خود کامگی،  تجاوز و ستیزه جویی و فرد گرایی. [37]

      تکامل شتابان تکنیک به دگرگونی­های جدی منجر گردید . تمرکز سرمایه و قدرت موجب این دگرگونی­ها در عرصه­ی اقتصاد شد. شاخص مؤسسات غول آسا با کارگران بسیار زیاد، جداشدن مدیریت مؤسسه از مالک مؤسسه است. این امر، مشکلات خاصی پدید می­آورد: گروهی متخصص و مدیر، مؤسسه­ای غول آسا را کنترل می­کنند، بی آن­که مالک آن باشند. وظیفه­ی اصلی آن­ها دستکاری در ارقام و اشخاص است. دگرگونی تکنیکی موجب تولید انبوه­وار فراورده­ها می­شود که این خود مصرف توده­های مردم را امکان پذیر می­سازد. اما تولید انبوه­وار فرآورده­ها به انبوه مصرف کننده نیاز دارد تا مؤسسه نه تنها بتواند در همان سطح تولید باقی بماند بلکه حجم تولید افزایش یابد.      با تبلیغات تلاش می­شود مصرف افزایش یابد و پا به پای این وضعیت، سطح زندگی ـ  به ویژه سطح زندگی طبقه­ی کارگر ـ  ارتقا یابد.

    دو وضعیت دیگر نیز، نمودار خصوصیت جامعه­ی صنعتی سرمایه­داری است: یکی وضعیتی است که  وبر آن را » محاسبه­ی صرفه­جویی ( راسیونال)« نامیده و دیگری وضعیتی است که فروم » آبستراکسیون (انتزاع) « نامیده. اصطلاح اخیر مربوط  به شکاف در روند تولید است که در جریان تقسیم شتابان کار به وقوع می­پیوندد. این روند تولید، آن محتوای مشخص تولید را که پیشه وری سده­های میانی داشت دیگر ندارد. پیشه­ور یا استاد کار برای مشتری­های معینی که شخصا آنها را می­شناخت  تولید می­کرد. فرآورده­ها تبدیل می­شدند به ارزش مبادله­ی. این نظرات در آثار هگل و مارکس نیز دیده می­شوند.

 

خصوصیت اجتماعی و از خود بیگانگی

 

   اکنون فروم سئوال می­کند: خصوصیت اجتماعی جامعه­ای که شرایط اجتماعی و اقتصادی آن بیان شد چگونه است؟

   پاسخ او این است که خصوصیت اجتماعی چنین جامعه­ای از خود بیگانه بودن است. فروم این اصطلاح را در اهمیت روان شناختی اش به کار می­برد. یعنی « از خود بیگانه بودن » که با « از خود بیگانگی » تفاوت دارد . اصطلاح اولی  وضعیت روانی است در حالی که اصطلاح  دوم روندی اجتماعی است.

 

 « منظور  از خود بیگانه­ بودن، شیوه­ی سرگذشت یا حدیث نفسی است که انسان خودش را بیگانه احساس می­کند. می­توان چنین گفت که انسان از شخص خودش بیگانه می­شود. او احساس می­کند که  در  دنیای خودش صاحب اختیار نیست و  رفتار و کردارش در اختیار او نیست ، بلکه کردار و رفتارش و نیز پیامدهایش ارباب او شده و صاحب اختیار که  مطیع او شده وآن را می پرستد . فرد از خود بیگانه شده،  فاقد تماس و ارتباط  با خودش و نیز با دیگران است . او زندگی خودش و دیگران را مانند آنچه که آدم به اشیاء می­نگرد می پندارد ، هم  با احساس و هم باعقل ـ  بدون ارتباط   با خودش و یا ارتباط  با دنیای پیرامون .» [38]

 

     توصیف فروم، بغرنجی ازخود بیگانگی در آثار مارکس را ندارد. او تلاش می­کند      « بیگانه شدن» را با آنچه در تورات » پرستش کفرآمیز« نقل ­شده مقایسه کند. در اینجا چیزی، بتی، ساخته می­شود که خصوصیات انسانی یا  فراانسانی دارد و فرد زیر سلطه­ی آن­ قرار می­گیرد. این توصیف مشابه است با آنچه که  فویرباخ در باره­ی از خود بیگانگی مذهبی بررسی کرده است[39]. بت پرستی مدرن را می­توان ستایش رهبر و هر نوع ستایش معبود تلقی کرد. فروم، این فنومن را پیامد احساس ناتوانی و پوچی که از خصوصیات فرد از خود بیگانه شده است تلقی می­کند. او معتقد است نوع دیگری ستایش وجود دارد که در ارتباط با از خود بیگانه شدن است: ستایش پول که فرد را برده­ی مشتاق آن می­­کند . به عنوان نمونه، خصوصیت فرد از خود بیگانه شده این است که از طریق تملک پول « نیازمندی­های کاذب » را جایگزین  نیازمندی­های اساسی اش می­کند.

     شکلی که عادت به مصرف به خود گرفته، به نظر فروم نتیجه­ی سیستم نیازمندی­ها و تجربیاتی است که خصوصیت انسان از خود بیگانه شده است . ما اغلب چیزهایی خریداری می­کنیم که نه به آنها علاقمندیم و نه علت زیباشناختی دارند و نه ارزش احتمالی دارند. ما چیزهایی را خریداری می­کنیم که با آنها خودنمایی کنیم و پز بدهیم و یا مقام و منزلت اجتماعی  به ما بدهند.

 

   انسان » تشنه­ی مصرف است. خریداری و مصرف کردن، هدف اجباری­ و نا بخرادنه شده که هیچ ارتباطی با استفاده یا شاد شدن از چیزهای خریدارشده و مصرف شده ندارد[40]  شاید به شود گفت که خواست تملک، نیازمندی انسان از خود بیگانه شده است و کردار و رفتاری که این  خواست بر می­انگیزد به سهم خود احساس از خود بیگانگی را در فرد تقویت می­کند.

 

شخصیت انسان

 

     به نظر فروم، خصوصیت اجتماعی انسان در جامعه­ی سرمایه داری، از خود بیگانه شدن فرد نسبت به فعالیت روزمره­ی اوست. یعنی فرد نسبت به کارش بیگانه شده و هیچ رابطه­ی انسانی با آنچه مصرف می­کند ندارد. او نسبت به همنوعان و خودش آدم بیگانه است. این بیگانه شدن، نتیجه­ی شرایط  و مناسبات اقتصادی است که مانع برآوردن اساسی­ترین نیازمندی­های انسان می­شود . از­ خود بیگانه شدن، وضعیتی روانی است که به خصوصیات اجتماعی  جامعه­ی سرمایه داری وابستگی دارد و همین امر مانع  تحقق « طبیعت انسانی » فرد می­شود.

   فروم نیز مانند مؤلفین دیگر بر مبنای تئوری انسان شناسی با این سئوال شروع     می­کند که تفاوت انسان با سایر حیوانات پستاندار چیست؟ فروم سه تفاوت قایل است. خودآگاهی، خرد و فانتازی. این سه استعداد مبنایی است که انسان مانند حیوانات به طور غیر ارادی » همساز و هماهنگ( هارمونی ) با طبیعت« زندگی نکند. این استعدادها سبب می شوند که  انسان زندگی اش را به عنوان موجودی مسئله دار درک کند.

 

  » این پدیده، انسان را موجودی غیر عادی، نوعی عجیب الخلقه ( a freak ) در کیهان کرده که هم چون مخلوق ویژه­ی طبیعت است . انسان که خود بخشی از طبیعت است، زیر سلطه­ی فیزیکی طبیعت  قرار گرفته و نمی تواند آن را تغییر دهد. در عین حال انسان در برابر طبیعت قد علم می­کند. او با آگاهی از وجودش به ناتوانی اش واقف  می شود و با این امر به محدود بودن  زندگی و هستی اش پی می­برد  و سرانجام  به پایان عمرخود ، به مرگ می­اندیشد. او هرگز از دو شقه بودن وجودش فارع نیست. او، اگر هم بخواهد، هرگز نمی تواند قابلیت و قوه­ی تفکرش را از دست بدهد. او تا موقعی که زنده است نمی­تواند قالب تهی کند و همین قالب ( جسم ) اوست که تمایل اش را  بر می­انگیزد  زندگی کند.« [41]

    وقوف انسان به مشکل­هایش مانع می­شود که فقط به رفع نیازمندی­های بیولوژیک خودش اکتفا کند. علت آن پنچ نیازمندی دیگر است . این پنج نیازمندی، تجلی پیامدهایی است که فقط  ویژه­ی وجود  و زندگی  انسان است:

1 ـ  نیاز به برقرارکردن روابط اجتماعی با دیگران . این روابط  به فرد امکان می­دهد، تنهایی، ناتوانی، و وقوف به مرگ خودش را تحمل پذیر کند. نیاز به متحد شدن با دیگران، تماس با آنها، چنان قوی است که چگونگی وضعیت روحی انسان به تناسب امکانات برقراری این روابطه وابستگی دارد. برخی از بیماری­ها مانند  شیزوفرنی، تجلی موفق نشدن در برقرار کردن روابط اجتماعی است. مشخصه­ی این بیماری روانی، خود گرایی و توهمات فرد منزوی شده است (autism)  که ناشی از ناتوانی ارتباط  برقرار کردن با دیگران است .

2 ـ  نیاز به خلاقیت ( آفرینش ). این نیازمندی با نیاز به حضورش در جای درست رابطه­ی تنگاتنگی دارد. فانتازی انسان و خرد انسان به زندگی غیر فعال حیوانی اکتفا نمی­کند. انسان می­خواهد فعال شود و از طریق خلاق شدن  بر نقشی که فقط  یک ارگانیسم باشد غلبه کند و از  طبیعت تصادفی وجودش و انفعال فراتر رود.

  نیاز به پیوند عمیق یا ریشه داشتن. زایش انسان، کنده شدن طبیعی از بند ناف مادری است ـ  اگر چه بازهم مادر محافظ  کودک است. انسان بالغ اگر چه  می­تواند روی پای خود بایستد، با وجود این، به کمک، به گرمی و محبت  و به  پشت و پناه نیازمند است که از جهاتی با کودک تفاوت دارد، اما از جهاتی یکسان است. از اینرو در اکثر انسان­های بالغ اشتیاق عمیق به امنیت و داشتن پیوندی محکم مشاهده می­شود.           بسیاری بیماران که اختلال روانی دارند، دلبستگی شدید به مادر، برآوردن بیمارگونه­ی­ این نیازمندی است.

4 ـ  نیاز به هویت خویش که نتیجه­ی خودآگاهی  فرد است. چون انسان این توانایی را دارد به وجود خودش پی ببرد  و خودش را به مثابه­ی موجود فعال ( ابژه ) درک کند، نیازمند است به موجودش محتوایی بدهد. انسان از طریق فعالیت اش و نیز روابط اجتماعی­اش احساس می­کند که نیازمند است بداند کیست. این شخص که موجودی فعال است و رابطه­ی اجتماعی برقرار می­کند واقعا کیست؟ نیاز به هویت که با دو نیاز نخست رابطه­ی نزدیکی دارد، برای سلامتی روحی انسان اهمیت زیادی دارد، چون انسانی که احساس هویت اش را ازدست بدهد بیمار روانی می­شود.

5 ـ  نیاز به تشخیص موقعیت خود و استعداد  خردمندی و فانتازی انسان نه تنها منجر به این می­شود که  انسان باید هویتی داشته باشد، بلکه فراتر از آن، نیازمند است از نظر روحی موقعیت خودش را در جهان تشخیص دهد. از اینرو انسان نیاز به تجزیه و تحلیل دارد و در وحله­ی نخست، جهانی را که در آن به سر می برد تجزیه و تحلیل کند. یعنی معنایی به آن بدهد و آن را در قالبی، در چارچوبی بگنجاند. نیاز به تشخیص موقعیت خود در دو سطح :

نخست در سطح ابتدایی و اساسی، پیش از هر چیز، تمایل به داشتن محدوده­ای برای تشخیص موقعیت خود. این امر که این محدوده بنا بر معیارها یا ملاک­های عینی، درست یا نادرست است نقشی ندارد. در سطح دیگر، به کمک خرد واقعا به  تفاهمی نایل شود و موقعیت خودش را تشخیص دهد.

    این پنج نیازمندی، جنبه­های مهم تصور فروم از طبیعت انسان است. برآوردن این نیازمندی­ها امکانات مختلف دارد. برخی را فروم« نورمال» و برخی را « روان پریشی » تلقی می­کند. مبنای تعریف او از سلامتی روان  روش برآوردن این نیازمندی­هاست . در روابط اجتماعی که فرد برقرار ­می­کند یا عشق غلبه می­یابد و یا کینه ، یا برآوردن نیازمندی­هایش به پیوند خونی و قبیله­ای منجر می­شود و یا نمی­شود . فروم سلامتی روانی را چنین تعریف می کند:

 

 » مشخصات سلامتی روانی، استعداد و توانایی عشق ورزیدن و خلاقیت است،  قیام علیه پیوند خونی به قبیله و وابستگی به آب و خاک است، احساس هویت بر مبنای سرگذشت خود به مثابه­ی موجود انسانی و نیروهای درونی ارگان خویشتن است ـ از طریق  درک واقعیت در وجود ما و در محیط پیرامون ما ، یعنی از طریق شکوفایی  واقع نگری و خردمندی.« [42]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هربرت مارکوزه و انسان یک بعدی

 

الف ـ  دگرگونی نقش طبقه­ی کارگر

 

   با جمله­ای از» مانیفست کمونیستی « آغاز می­کنیم: » تاریخ کلیه­ی جوامع تاکنون تاریخ مبارزات طبقاتی است[43]

در نتیجه­ی مبارزات علیه جامعه­ی فئودالی، جامعه­ی سرمایه داری پدید آمد . نابودی جامعه­ی فئودالی این امکان را فراهم آورد که جامعه­ی بورژوازی مستفر شود . بنا بر تئوری مارکسیستی، در هر عصر و در هر نوع جامعه، نیروهای متضاد وجود دارند که در طبقات اجتماعی سازمان یافته اند. » عصر ما، عصر بورژواریاست که تضادهای طبقات را ساده تر کرده است. این جامعه  پیوسته و بیش از پیش به دو اردوگاه متخاصم، به دو طبقه­ی بزرگ که به طور مستقیم در مقابل یگدیگر قرار گرفته اند تقسیم شده است: بورژوازی و پرولتاریا« [44] همانطور که رسالت تاریخی بورژوازی این بود عصر فئودالیسم را پشت سر بگذارد، همانطور وظیفه­ی طبقه­ی کارگر تبدیل کردن جامعه­ی بورژوازی به جامعه­ی سوسیالیستی است.

   این تفکر که هر نوع جامعه هسته­ی نابودی خود را در بر دارد، در تفکر دیالکتیکی ماتریالیسم تاریخی جایگاه و مقام عمده دارد. این تفکر را می­شود تا دیالکتیک هگل دنبال کرد . اما مارکس این ایده را از جنبه­ی تاریخی ـ اجتماعی بررسی کرده است.

   مارکسیست­ها در دو نکته باهم توافق دارند، اما در یک مورد توافق و هماهنگی وجود ندارد. همه­ی مارکسیست­ها توافق دارند که جامعه سیستم تضادهای طبقاتی است. هم چنین همه­ی مارکسیست­ها در مورد تکامل دیالکتیکی جامعه توافق دارند: طبقه­ای وضعیت اجتماعی و اقتصادی موجود را نمایندگی و از آن محافظت می­کند. طبقه­ی دیگر که نماینده­ی نیروهای مترقی جامعه است در تضاد با آن طبقه قراردارند. وظیفه­ی تاریخی این طبقه طرد سیستم اجتماعی موجود و به وجود آوردن جامعه­ی نوین است . در جامعه سرمایه داری مدرن، پرولتاریا نیروی طرد این سیستم است. تا اینجا همه­ی مارکسیست­ها باهم توافق دارند. مشخصات این تئوری به طور آشکار توصیفی و هنجاری ( نورماتیو) است.

   موضوعی که مورد توافق همه­ی مارکسیست­ها نیست این است: چگونه پرولتاریا وظیفه یا رسالت تاریخی خود را انجام دهد؟ پاسخ به این مسئله چنین است: پرولتاریا که بر مبنای وضعیت واقعی­اش ـ چون استثمار و سرکوب  می­شود ـ  این رسالت تاریخی را برعهده دارد و بنا براین از وضعیت­اش آگاه می­شود و ابزار سیاسی و سازماندهی برای انجام این رسالت را شکوفان می­کند. این شیوه­ی تفکر» اغراق  در تاریخ نگری و تاریخ باوری« است که ناظر به خیزش خود به خودی انقلابی پرولتاریاست از سوی تئوریسین­های مارکسیست مانند لوکاچ، روزا لوکزامبورگ، و مکتب فرانکفورت                         و نمایندگان سرشناس آن، مانند  ماکس هورکهایمر، هربرت مارکوزه، نمایندگی می­شود.  نماینده­ی طرز تفکر دیگر، لنین است که به وسیله­ی سایر تئوریسین­های دوران استالین گسترش یافته. این تئوریسین­ها ادعا می­کنند پرولتاریا توانایی ندارد به آگاهی طبقاتی انقلابی نایل شود. این آگاهی طبقاتی باید به وسیله نخبگانی که در حزب انقلابی متشکل شده اند  به پرولتاریا منتقل شود.

   کروه نخست، نظر هگلی تکامل دیالکتیکی در تاریخ را که در جهت هدف معین و مقدر شده­ای است می­پذیرد. گروه دیگر این ایده را به عنوان « اغراق در تاریخ نگری و تاریخ باوری« رد می­کند. گروه نخست به این نظریه­ی جامعه شناسی مارکس  استناد می­کنند که موضع و مقام اجتماعی انسان تعیین کننده­ی آگاهی انسان است. گروه دیگر تاکیدشان بر نقش تفکر علمی تحلیل جامعه است که بدون آموختن آن امکان ندارد مشکلات و مسایل جامعه را دریافت.

  از اینرو مسئله­ی اصلی مورد اختلاف این دو تفکر این است که آیا پرولتاریا توانایی دارد خود به خود رسالت تاریخی­اش را درک کند و ابزاری برای انجام این رسالت شکوفان کند. یا این که گروه کوچکی از نخبگان که به دانش مجهز شده و در حزب انقلابی متشکل شده اند، این وظیفه­ی پرولتار یا را برعهده می­گیرند. پاسخ به این سئوال که به نقش حزب کمونیست و ضرورت دیکتاتوری پرولتاریا مربوط می­شود عواقب فراگیر دارد . گروهی که مانند لنین بر نقش نخبگان انقلابی تکیه می­کنند تاکید می­کنند که حزب نباید هرگز نقش کنترل کننده­اش را از دست بدهد، چون حزب » نماینده­ی واقعی منافع توده­هاست و چون اقدامات حزب بر مبنای شناخت­های علمی استوار است[45] گروه دیگر می­توانند به درستی به این نکته اشاره کنند که دیکتانوری پرولتاریا به دیکتاتوری طبقه­ی بوروکرات بر فراز پرولتاریا و حزب انقلابی می­انجامد ـ همانطور که در اتحاد شوروی به وقوع پیوست. از اینرو این گروه ضرورت ایده­ی نخبه گری و منتقل شدن آگاهی انقلابی از خارج به پرولتاریا را رد می­کنند. آنها توضیح می­دهند که برای نمایندگان خط مشی لنینی،  پرولتاریا وسیله و ابزاری برای نخبگان می­شود. در مقابل، پیروان این خط مشی استدلال می­کنند استفاده­ی ابزاری از پرولتاریا  به تدریج سبب   می­شود نخبگان انقلابی خود را با منافع پرولتاریا انطباق دهند. این دیدگاه نخبه­گری همان شیوه­ی » اغراق درتاریخ نگری و تاریخ باوری «  است

   در رابطه با این نظرات مختلف، مسایل دیگری نیز مطرح می­شود که جنبه فلسفی دارند و بیش از همه به تئوری شناخت مربوط می­شوند و نمی­توان جزئیاتش را در این جا تحلیل کرد . یکی از این مسایل ضرورت تاریخی است. مسئله­ی دیگر این است که آگاهی چگونه شکوفان می­شود. این فرضیه­ی مارکس که موقعیت و مقام اجتماعی، با  آگاهی رابطه­ی تنگاتنگی دارد فقط تا حدودی درست است: کارگرانی هستند که فاقد آگاهی پرولتری­اند. و روشنفکرانی هستند که انقلابی اند، اما اعلب بدون تماس با طبقه­ی کارگر. فرضیه­ مارکس، تاثیرات آموزش و پروش و کارآموزی و رسانه­های عمومی مدرن سرمایه داری به منظور جلوگیری از کسب خودآگاهی طبقاتی پرولتاریا را نادیده می­گیرد. در جامعه­ای که آموزش و کارآموزی و رسانه­های عمومی نقش برتری دارند، بایستی تاثیراتش را بر پرولتاریا نیز در نظرگرفت. این امر را استدلال لنین تایید می­کند. از سوی دیگر مخالفین لنین که به عواقب نظریه­ی نخبه گرایی اشاره می­کنند نیز حق دارند. چون طبقه­ی کارگر اغلب وسیله و ابزاری می­شود در دست نخبگان بوروکراسی که غیر قابل کنترل است. مخالفین نظریه­ی لنین می­پذیرند که این نوع ارزیابی بخش جدایی ناپذیر علوم اجتماعی است، اما آنها همانند لوکاچ، این نتیجه را می­گیرند که دو نوع علم اجتماعی وجود دارد: یکی بورژوازی است که بر مبنای ارزش­های بورژوازی استوار است و دیگری  پرولتاریایی که بر مبنای ارزش­های سوسیالیستی استوار است.

   مارکوزه به طور آشکار نظریه گروه طرفدار لنین را رد می­کند. او نماینده نظریه­ی    » اغراق در تاریخ نگری و تاریخ باوری«  است  که تحت تاثیر هگل قرار دارد و مخالف با نخبه گرایی مارکسیستی است .

 

ب ـ  پیامدهای پیشرفت تکنیک برای طبقه کارگر

 

   مارکوزه معتقد است موقعیت طبقه کارگر در جوامعی که سطح تکنیکی پیشرفته دارند در چهار مورد دگرگون شده است :

 

   ۱ـ ماشینی شدن کار به معنای این است که از مقدار و شدت انرژی بدنی که برای کارگر ضرور است  بیش از پیش کاسته شده. در دیدگاه مارکس، کارگر، آدمی بود که سخت زحمت می­کشید و جان می­کند به طوری که در پایان کار روزانه کاملا از پا افتاده بود. کارگر، که نیازمندی­های مادی زندگی را تولید می­کرد در فقرو نکبت به سر می­برد. استثمار کارگر پدیده­ای واضح و آشکار بود. تنگدستی و فقر او هم اقتصادی بود و هم فرهنگی. کار طولانی روزانه، فقدان ابزار کمکی برای تسهیل کارهای سنگین، مانند وسایل حمل و نقل، سبب می­شد که از خود بیگانگی به مثابه بخشی از روند زندگی روزمره­ی کارگر تثبیت شود. مارکوزه از یک نویسنده فرانسوی نقل می­کند که  نوشته بود: » در سده­های پیشین .. یکی از علت­های مهم از خود بیگانگی آن بود که انسان، شخصیت بیولوژی­اش را به سازمان و ساختار تکنیک واگذار کرده بود. « [46]

   حتی در تولید مکانیزه شده و اتوماتیک شده بازهم جنبه­ی قوی غیر انسانی وجود دارد، یعنی فشار روانی . البته این فشار با خستگی جسمانی قابل مقایسه نیست. به جای فشار جسمانی، مشکلات دیگری وجود دارند: یک نواختی کار، سرعت نوار کار در کارخانه که فعالیت کارگر را تعیین می­کند ـ  نه برعکس آن  که کارگر سرعت نوار کار را تعیین کندـ ، محدودیت ارتباط  بین کارگران در روند تولید و سرانجام به کار بردن بخش اندکی از توانایی جسمی و فکری کارگر، چون کارگر تنها به یک کار یکنواخت گماشته می شود و غیره.

   مکانیزه شدن و اتوماتیک شدن تولید، تلاش توان فرسای فکری و فشار روانی را جانشین تلاش توان فرسای عضلانی کرده است .  تحرک فکری جانشین مهارت در کار دستی شده است. مارکوزه نشان می­دهد آنچه که او » برده کردن استادانه « می­نامد، فقط  مختص کارگران جوامعی که از نظر تکنیکی بسیار پیشرفته­اند نیست، بلکه شامل کارمندان یقه سفید » wheite-Collar-workers « نیز که اکثریت آنها به کار یک نواخت اشتغال دارند می شود.[47]

   در حالی که کارگران عصر گذشته » مطرودین جامعه « محسوب می­شدند، در عرصه های تکنیک پیشرفته­  کارگران آن وضعیت را به طور آشکار درک نمی­کنند.

 

۲ ـ  تکامل تکینک، به معنای جا به جا شدن اقشار جامعه است. در مؤسسات صنعتی تا حدودی بین کارمندان یقه سفید و کارگران احساس یکسانی پدید می­آید. تعداد کارمندان افزایش می­یابد، در حالی که از  تعداد کارگرانی که در تولید شرکت دارند کاسته می­شود. این امر نتیجه­ی دگرگونی تکنولوژی و بیش از همه اتوماتیک شدن تولید است. مکانیکی شدن تولید به این معناست که به جای کار دستی کارگر، ماشین در روند تولید به کار گرفته می­شود. اتوماتیک شدن موجب پیدایش » سیستم ماشین­ها« می­شود. تولید، روندی اتوماتیک می­شود و وظیفه­ی­ کارگر کنترل دگمه­های صفحه، مراقبت آنها و احیانا تعمیر آنهاست. اتوماتیک شدن تولید، به دگرگونی کیفی مناسبات بین » کار زنده «  و     » کار مرده «  می­انجامد: افزایش کیفیت و کمیت فراورده را ماشین­هایی که با صرفه ترند تعیین می­کنند،  نه تولید فردی فرآورده. همه­ی این­ها سبب می­شوند مناسبات کارکر با سایر اقشار جامعه دگرگون شود که این امر به تفاوت سیستم مزدها و سازماندهی روند تولید منجر می­شوند.

 

۳ـ  دگرگونی در نوع کار و در روند تولید بر طرز فکر و شعور کارگر تاثیر می­گذارد. کارگر نیازمندی­های نوینی می­طلبد و هدف های نوینی در سر می­پروراند. الگوهایش، عادت به مصرف کردن کالاها و چگونگی گذراندن ساعات فراغت از کارش با سایر طبقات، به خصوص با اقشار متوسط جامعه همسان می­شود. مارکوزه از خود سئوال       می کند که آیا اصولا این دگرگونی­ها در شعور کارگر بدون ارتقاء موضع و مقام اجتماعی اش امکان دارد. او به عنوان مارکسیست به این سئوال پاسخ منفی می­دهد. دگرگونی آگاهانه در رفتار و کردار و ارزش قایل شدن، وابسته به موضع و مقام کارگر در روند تولید است. بیش از همه همگرایی (Integration  ) کارگر در درون کارخانه و مؤسسه­ اهمیت دارد. اما مکانیزه شدن و اتوماتیک شدن جنبه­های منفی نیز به همراه دارد: بیکارشدن کارگران در اثر دگرگونی تکنیکی، با صرفه کردن روند کار، امکان کمتر ارتقاء موضع و مقام کارگر در کارخانه . از اینرو ارتقاء موضع و مقام کارگر، شناخت بیشتر او از تکنولوژی را ایجاب می­کند . چون فونکسیون­های قدرت و کنترل مدیریت مؤسسه و کارخانه افزایش می­یابد، سبب می­شود از قدرت کارگر کاسته ­شود و غیره . اما در تقابل با این گرایش­ها ـ که از دیدگاه کارگر منفی ارزیابی می­شوند ـ می توان عواقب دیگری را نشان داد: رشد و پیشرفت تکنیک موجب وابستگی متقابل بین کارگر و مدیریت می­شود و از اینرو به انتگراسیون بیشتری می­انجامد . این امر به افزایش منافع و خواسته­های مدیریت مؤسسه و سهیم شدن بیشتر در روند اتخاذ تصمیمات منجر      می­شود.

۴ ـ مدیریت ابزار تولید از مالکیت ابزار تولید جدا شده است . مؤسسه­های صنعتی به وسیله­ی مدیران اداره می­شوند. البته مدیران را مالکین مؤسسه استخدام می­کنند و در برابر مالکین مسئولیت دارند و پاسخگوی آنها هستند. هم چنین روش مدیریت مؤسسه نیز دگرگون شده است. به نظر مارکوزه، مدیریت کارخانه، جانشین اداره­ی خودکامه   شده، شیوه­ی نرم و انعطاف پذیر و دستکاری مدیریت، جانشین قدرقدرتی و رابطه­ی انسانی ( human relations ) جانشین اعمال زور مستبدانه شده .

 

    » منبع واقعی استثمار در پشت پرده­ی با صرفه کردن واقعی تولید پنهان می­شود. هدف ویژه­ی بروز نفرت و نا امیدی از کارگر سلب می­شود ، باز تولید نا برابری و بردگی، در پشت نقاب تکنولوژی پنهان می­شود. پیشرفت تکنیک ابزاری می­شود برای سلب آزادی ـ  یعنی مسلط شدن  دستگاه تولید بر انسان. این سلب آزادی از انسان، به صورت  آزادی­ و رفاه بیشتر انسان تشدید می شود. ... بردگان جوامع متمدنی که  صنایع پیشرفته دارند، بردگان والا شده هستند، اما آنها بازهم  برده هستند. چون انسان  برده را    نه می توان از گوش به فرمانی و مطیع بودنش شناخت و نه از کار سنگین و طاقت فرسایش،  بلکه از خوار شدنش به صورت ابزار و از مسخ شدن انسان به شیء .« [48] 

 

   نکته­ی چهارم مارکوزه یکی از مهمترین نکات تفکرات اوست: کوتاه شدن مدت کار روزانه، آزادی­های بیشتر، سطح زندگی برتر و رفاه بیشتر سبب می­شوند انسان نا توانی اش را از یاد ببرد و اتخاذ تصمیم انسان ـ حتی اتخاذ تصمیم در باره زندگی و مرگ ـ  فراسوی او اتخاذ می­شود . دراین روند تصمیم گیری و اعمال نفوذ  تقریبا به طور کامل از اوسلب می­شود .

 

  ج ـ  نقش تکنولوژی

 

   پیشرفت و تکامل تکنولوژی در تحلیل مارکوزه نفش مهمی ایفا می­کند. مارکوزه در مباحثات در باره­ی با صرفه کردن فعالیت  نشان داده است که فونکسیون این نوع فعالیت به هدفی برای خود مبدل شده است. و نه تنها این، بلکه این فعالیت تمام عرصه­های جامعه را فرا گرفته و در آنها رسوخ کرده است. بر مبنای پرنسیپ­های علمی، کارآیی دستگاه تولید و تشکیلات کارپردازی بر سراسر جوامع پیشرفته­ی صنعتی مسلط شده است. در مراحل پیشین روند صنعتی شدن، افرادی که مسئول دستگاه تولید و تشکیلات اداره­ی آن بودند ـ تکنوکرات­ها و بوروکرات­هاـ  در خدمت  طبقه­­ی حاکم قرارداشتند. اما اکنون آنها خود یک طبقه­ی حاکم شده اند. آنها فعالیت صرفه جویانه را نه تنها برای کارآمدی تولید به کار می­برند، بلکه اعلام این موضوع که کارآمدی و باصرفه شدن  برترین هدف است، وسیله ای شده که بر جامعه مسلط شوند و حکومت کنند. سئوال این است » کارآمدی و باصرفه شدن «  چه هدفی دارد و به   هزینه­ی چه کسی ؟

   مارکوزه به این نکته اشاره می­کند که در کنار تکنولوژی، علوم طبیعی نیز که تکنولوژی مبنای آن است اصطلاح فعالیت صرفه جویی را به کار می­برند. اما  فعالیت صرفه جویی حاوی ارزش است. مارکوزه این ادعا را که علوم طبیعی عاری از ارزش هستند رد می­کند. خطر این است که تکنولوژی قانونمندی­های خاص خود را دارد  و انسان قادر نیست آنها را کنترل کند و بنا براین دست بسته تسلیم آنها شده است. از اینرو تکنولوژی نیروی شیء کردن کامل انسان شده است .

نتیجه این که، مارکوزه درخواست می­کند تفکر انقلابی  باید تکنولوژی نوینی ابداع کند: تکنولوژی رهایی بخش، به منظور رهایی از وابستگی­ها . اما او مشخص نمی­کند که این تکنولوژی نوین چکونه  باید باشد .[49]

  

 آیا پیشرفت و تکامل تکنولوژی تزهای اصلی مارکسیستی را رد می­کند؟

 

   بنا بر نظریه­ی مارکوزه، نقش شیء واره کردن تکنولوژی، انسان را در جوامع متمدنی  که صنایع پیشرفته دارند برده می­کند.  اما از طریق ارتقاء سطح زندگی، احساس برده شدن او جبران می­شود. از اینرو او دلیلی نمی­بیند علیه وضعیت موجود اعتراض کند. نظریه­ی مارکوزه به دو دلیل بد بینانه است: 

   ۱ ـ  طبقه­ی کارگر این امکان را که » نیروی نفی کننده «  باشد از دست داده است.

   ۲ ـ  پیشرفت و تکامل تکنولوژی مانع هر نوع پیشرفت در جهت دگرگون ساختن جامعه به سوی سوسیالیسم است، چون مکانیسم­های کنونی ثبات خاصی به وجود      می آورند.

   حال این دو نکته را بررسی می­کنیم : مارکوزه علت تغییر موقعیت طبقه کارگر که حال دیگر نیروی مخالف فعال در جامعه کنونی نیست چنین ذکر می­کند:  از استثمار جسمانی کارگر اکثر این طبقه به مراتب کاسته شده . روند فقر اقتصادی متوقف شده و ارتقاء سطح زندگی جانشین آن شده است . مارکوزه در این مورد به تئوری مارکسیستی ارتباط  استثمار جسمانی و فقر اقتصادی اشاره می­کند. اگر چه این فقر فرهنگی و روانی  وجود دارد ، با وجود این، انسان­هایی که در فقر و نکبت به سر می­برند با انسان­هایی که از جنبه­ی روانی و فرهنگی فقیرند، اما مسکن و اتوموبیل و تلویزیون دارند. تفاوت اساسی دارند.

   در مخالفت با این توصیف مارکوزه می­توان استدلال مهمی کرد:  در حالی که مارکس دو قطبی شدن بیش از پیش جامعه  را در چارچوب یک اقتصاد ملی خاص بررسی کرده ، امروز این دو قطبی شدن بین کشورهای» ثروتمند« و کشورهای« فقیر» ، بین کشورهایی که صنایع پیشرفته دارند و کشورهای » جهان سوم«  منتقل شده . چنین به نظر می­رسد که تعارضات و تضادها بین طبقات در چارچوب یک جامعه، به تعارضات و تضادها بین دو جهان، جهانی که از نطر تکنیکی پیشرفته است با جهانی که از نطر تکنیکی عقب مانده است منتقل شده است. از اینرو می­توان گفت  نقش سنتی پرولتاریا به  اهالی جهان سوم واگذار شده است . مارکوزه در آثار اخیرش به این موضوع پرداخته است. [50]  

 

هومانیسم  در تئوری های مارکوزه

 

   مارکوزه طرحی از یک جامعه اتوپوپی ارائه می­دهد  که  مبنایش ایده های هومانیستی تحقق انسان است. ایده­هایی که از تفکرات ایدالیسم آلمانی، تحلیل روانی فروید و مارکسیسم به عاریت گرفته شده ، اما به  طور مستقل شکوفان کرده است.

  مارکوزه تاکید می­کند ایدآل هومانیستی او با ایدآل هومانیستی قرن نوزدهم که افکار مارکس تحت تاثیرش بود تفاوت دارد. هومانیسم ایدآلی مارکوزه مشابه هومانیسم سنتی سوسیالیستی هم نیست.[51]  علت آن، پیشرفت تکنولوژی است.

   تصورات مارکس از کار خلاق انسان و از کار به مثابه­ی وسیله­ی تحقق بخشیدن وجود انسانی ـ  آن طور که در نوشته های اولیه­ی او دیده می­شود ـ در اثر پیشرفت­های تکنولوژی که مارکس نمی­توانست پیش بینی کند، مربوط  به آثار اولیه مارکس است.

    مارکس در آخرین آثارش نظراتش را تغییر داد و نوشت که تبدیل کار به فعالیت خلاق شاید امکان پذیر نباشد . اما الغای اقتصاد بازار، کوتاه کردن ساعات کار روزانه­ی را در پی دارد و از این طریق به  فرد این امکان را می­دهد در ساعات فراغت،  شخصیت واقعی خودش را باز یابد . زمان فراغت از کار، انسان را  دگرگون می کند.

   مارکوزه توضیح می­دهد که حتی فراغت بیشتر از کار نیز به تحول انسان منجر نشده است. در نطام­های سرمایه داری و کمونیستی،  ذهن فارغ شده­ی انسان از کار روزانه، بازهم زیر سلطه­ی همان نورم­ها و همان نیروهای اجتناب ناپذیر قرار دارد . بنا براین به نظر می رسد آخرین برداشت و درک مارکس نیز ایدآلیستی و خوش بینانه است. [52]

  مارکوزه توضیخ می­دهد: البته تا موقعی که فقر و نکبت در بخش بزرگی از جهان وجود دارد، هومانیسم سنتی بایستی ایدئولوژی مسلط این جوامع باشد. اما در جوامع صنعتی پیشرفته، سیستم تکنولوژی خودکامه (توتالیتر ) شده و بر کل زندگی انسان­ها مسلط شده است . اکنون  راه حل ، انسانی شدن کار و شرایط آن نیست، بلکه راه حل این است : طراحی دیگری برای شهرها از طریق محافظت محیط زیست، برنامه ریزی بزرگ منشانه­ی اجتماعی و سرانجام ایجاد امنیت در برابر جنگ اتمی که موجودیت انسان ها را تهدید می­کند.

   در بین تئوری­های گوناگون از خود بیگانگی انسان، تئوری مارکوزه جالب ترین تئوری است که افزون بر جالب بودن می­شود آنها را نقد کرد. در تئوری او تکنولوژی ـ و سیستم اجتماعی که در اثر تکنولوژی نوین پدید آمده ـ به سیستمی از خود بیگانه شده مبدل شده است ـ  چون از ارزش های سنتی منحرف شده و چنین به نظر می رسد که با موفقیت مانع تحقق آن شده است.  نظرات بدبینانه­ی مارکوزه در آخرین اثرش تغییر کرده. گفتار یک دختر سیاهپوست پیشگفتاراین اثر او ست : به این سئوال که انسان در جامعه­ای آزاد چگونه خواهد کرد،  دختر سیاهپوست پاسخ می­دهد: در چنین جامعه ای انسان  نخستین بار آزاد خواهد بود که بتواند فکر کند  چه باید کرد.[53]

 

 

 

                                                                                                         

                                                                                                        

 

 

 

 

  

 

  

  

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                    از خود بیگانگی  در کشورهای سوسیالیستی         

 

 

  در کشورهای سوسیالیستی اروپای خاوری، پس از استالین زدایی، مباحث آزاد در باره مارکسیسم آغازشد. موضوع اصلی این مباحثات، نهادی شدن مارکسیسم و کمبود محتوای روشنفکرانه­ در گذشته بود. فیلسوف لهستانی کولاکوفسکی این مسئله را سرپوشیده  چنین بیان کرده است :

    واژه­ی­ « مارکسیسم»  نمی بایست به هیچ وجه از نطر محتوا به معنای دکترین ثابت و معینی باشد، اما  دکترینی شد  کاملا  صوری( فورمال)  و در واقع، از طریق دستورات صادر شده­ از« نهادی خطا ناپذیر» که در عصر خاصی در دنیای« بزرگترین پژوهشگر»، « بزرگترین مورخ » . « بزرگترین اقتصاد دان »  تعیین شد .

   در جریان استالین زدایی، علم و دانش از کنترل ایدئولوژی رهایی یافت. از اینرو، این امکان پدید آمد مسایلی مانند هدف هومانیسم سوسیالیستی و مسئله از خود بیگانگی انسان  که با آن ارتباط  دارد  مورد بحث قرارگیرد. برای آنهایی  که  در دوران استالین  به سر برده بودند  دشوار بود  آنچه را در آن دوران به وقوع پیوسته بود  توضیح دهند و به این سئوال پاسخ دهند که چگونه امکان داشت چنین امری به وقوع پیوندد و چرا در برابرش مقاومت نشد. کیش شخصیت که به آن فوق العاده اهمیت داده می­شود، به خودی خود توضیح قانع کننده­ای نیست. اکنون این سئوال طرح  می­شود : در چه  شرایط  اجتماعی  کیش شخصیت می­­توانست پدید آید و رشد کند ؟ 

   در این رابطه بار دیگر از خود بیگانگی انسان مسئله روز شد. بسیاری کوشیدند از خود سئوال کنند که آیا از خود بیگانگی موجود در کشورهای سرمایه داری مشمول کشورهای سوسیالیستی نیز می­­شود؟ دراین باره آثار زیادی منتشر شده است. این آثار حاصل  پژوهش­های فیلسوف­ها و جامعه شناس­هایی است که در کشورهای سوسیالیستی اروپای خاوری  به سر می برند.  سمت و سوی عمده ­ی  این مباحثات چنین است :

۱ـ  در سال ۱۹۶۵ فیلسوف لهستانی  آدام شــاف، که در آن موقع عضو کمیته مرکزی حزب کمونیست لهستان بود،  در اثری با عنوان « مارکسیسم و انسان  به عنوان فرد »   چنین نوشت:

 «  برای مارکس اصل مطلقا درست و معتبر این است  که از خود بیگانگی اقتصادی مبنای سایر اشکال از خود بیگانگی است . بنا براین، الغای از خود بیگانگی اقتصادی از طریق الغای مالکیت خصوصی ابزار تولید به طور اتوماتیک به همه­­ی اشکال از خود بیگانگی  پایان می­ دهد. آیا واقعا چنین است؟ آیا  در  سوسیالیسم از خود بیگانگی انسان غیر ممکن است. یعنی آیا ممکن است از خود بیگانگی از منبع دیگری و نه از مالکیت خصوصی پدید آید. این سئوالی است که از خود بیگانگی را مسئله ای می­سازد که        نه تنها از دیدگاه سرمایه داری بلکه از دیدگاه سوسیالیسم مسئله­­ی  کنونی و با اهمیتی است[54]

   این اثر شــاف، در لهستان  سبب مباحثات جدی شد. او نه اولین و نه تنها کسی بود  که از خود سئوال کرد آیا از خود بیگانگی پدیده­ای است تاریخی  که به مناسبات تولید جامعه­ی سرمایه داری وابستگی دارد و یا به اشکال نوین  در جوامع  سوسیالیستی  نیز می­­تواند پدید آید . این مسئله  در سالیان اخیر در کشورهای سوسیالیستی  به طور وسیع  مطرح شده است. در کنار فیلسوف ­ها و جامعه شناس­های لهستانی، بیش از همه  دانشمندان یوکسلاوی، در این مباحثات شرکت کردند. در مجارستان و چکسلواکی نیز این موضوع مورد  بحث قرار گرفت .

   در اتحاد شوروی، ظاهرا به این سئوال شـاف پاسخ منفی داده شد: از خود بیگانگی در جامعه­ی سوسیالیستی رخ  نمی­دهد. در مقاله­ای در انسیکلوپدی ( فرهنگ جامع ) شوروی، اوگورزوف Ogurzow اعلام می­­کند که اصطلاح مارکسیستی از خود بیگانگی ناظر بر مهمترین انگیزه­ هایش، یعنی تقسیم کار و مالکیت خصوصی است، که مربوط  به  روند تاریخی  مناسبات اجتماعی گذشته و سپری شده است . 

   در این دیدگاه، مسئله­­ی از خود بیگانگی  کار، مسئله­ای است تئوریک و منطقی: آیا سه شرطی که مارکس آنها را انگیزه­­ی از خود بیگانگی اعلام کرده  شرایط  ضــرور و کــافی هستند؟ هنگامی که شرایط ضرور از خود بیگانگی ـ یعنی مالکیت خصوصی ابزار تولید، تقسیم کار و این واقعیت که کار کـــالاست منتفی شود ـ آنگاه ممکن نیست در کشورهای سوسیالیستی از خود بیگانگی وجود داشته باشد، چون ابزار تولید سوسیالیزه( اجتماعی ) شده­اند. این امر، حتی اگر دو فاکتور دیگر نیز وجود داشته باشند  صادق است. برعکس، اگر این  سه فاکتور شرایط  کــافی پیدایش از خود بیگانگی باشند، آنگاه شامل از خود بیگانگی در کشورهای سوسیالیستی نیز می­شوند، چون تقسیم کار و خصوصیات کـــالایی کــار در کشورهای سوسیالیستی نیز وجود دارد. اگر مسئله را به این روش بیان کنیم، آنگاه پاسخ به این سئوال بستگی دارد به این که بگوییم آیا سه فاکتوری را که مارکس برشمرده، به عنوان شرایط ضــــرور و یا شرایط کـــــافی از خود بیگانگی می­بینیم یا نه ؟ اما شـــاف پاسخ  دیگری می­دهد. او می­گوید،  فرض کنیم  مبنای تمام اشکال از  خود بیگانگی از خود بیگانگی اقتصادی است. از این فرضیه نمی­شود به طور منطقی این نتیجه را گرفت که الغای مالکیت خصوصی ابزار تولید  باید و لزوما به پایان گرفتن هر شکلی از خود بیگانگی بیانجامد. این سئوال  که از خود بیگانگی در جامعه سوسیالیستی پدید می­آید یا نه، مسئله­ی منطقی نیست بلکه  مسئله­­ای تجربی است. واقعیت­های تجربی چگونه است ؟ شـــاف آن را چنین بیان        می کند:

  « وضعیت واضح و آشکار است. در کلیه اشکال جامعه­­ی سوسیالیستی که  تا کنون   می­ شناسیم،  اشکال مختلف و متفاوت از خود بیگانگی پدید می­آید. این بدان معنی است که الغای  مالکیت خصوصی  ابزار تولید به طور اتوماتیک به الغا ی از خود بیگانگی منجر نمی شود.» [55]

   پاسخ او واضح است. شــاف توضیح می­­دهد که نظریه­­ی او از دیدگاه مارکسیستی خرد مندانه است. سوسیالیسم مرحله­­ی گذار به کمونیسم است. در جریان این مرحله­­ی گذار، لازم است آگاهی طبقاتی انسان­ها که هنوزهم پیوسته تحت تاثیر افکار سنتی هستند دگرگون شود. افزون براین، دولت به عنوان قدرت کنترل کننده، تا موقعی که در محاصره­ خصمانه­­ی رژیم­های سرمایه داری قراردارد برجای می­ماند.  شــاف، چهار شکل از خود بیگانگی، یا شرایطی که از خود بیگانگی را پدید می­آورند و در جامعه­ی سوسیالیستی وجود دارند ذکر می­­کند: ۱) دولت و نقش قدرت کنترل کننده­­­اش که به شکل دستگاه بوروکراسی سازمان یافته است . ۲) از خود بیگانگی کـار که خصوصیات کـــالایی را حفظ کرده است. ۳) تاثیر تقسیم کار بر از خود بیگانه شدن. ۴) نهاد خانواده به عنوان فاکتور از خود بیگانگی .

 

 خانواده،  به عنوان نهاد از خود بیگانگی 

 

  بتا بر دیدگاه شـاف، از خود بیگانگی اقتصادی مسئله ­ مرکزی است. او خانواده را فقط  مثالی ذکر می­­کند که مانند مؤسسات یا نهادهای اقتصادی شیء واره(  verdinglich) توانند شد. ابتدا به بحث او در باره خانواده  می ­پردازیم:

   در ادبیات مارکسیستی مربوط به خانواده، از جمله  آثار انگلس، خانواده به طور عمده از دیدگاه تاریخی ـ فرهنگی  بررسی شده است . انگلس در اثرش « منشاء خانواده ، مالکیت خصوصی و دولت» پیش بینی نکرده است که خانواده در جامعه­  سوسیالیستی چگونه تکامل می ­­یابد . مبنای نظر شـاف این است که نوع خانواده ـ  آن جور که در جامعه­ی­ سرمایه داری و سیستم طبقاتی­­اش می ­شناسیم ـ٫ در اثر شرایط اجتماعی و اقتصادی جامعه­ی­ سوسیالیستی دگرگون  می­شود. البته او می­­گوید  برخی فونکسیون­­ها که در گذشته به خانواده واگذار شده است می­­توانند به مؤسسات و نهادهای اجتماعی، مانند آموزشگاه­ها و سایر انواع مؤسسات واگذار شوند.( اما همین امر در کشورهایی که سوسیالیستی  نیستند  نیز انجام می­­گیرد: به عنوان مثال، در سوئد گرایش نیرومندی پدید آمده که آموزش و پرورش و سایر فونکسیون­های آموزشی از خانواده به آموزشگاه واگذار شوند.). دگرگون شدن وضعیت اقتصادی زنان و هم چنین مقام و موضع اجتماعی آنان و نقش جنسیت آنان پیامدهای مهمی در مناسبات بین زن و شوهر دارند. ( اما  در جامعه­ی سوئد  نیز دگرگونی­های مشابهی  به وقوع پیوسته، بی آن که تحولات انقلابی در ساختار اقتصادی جامعه به وقوع پیوسته باشد . کافی است در این باره به این نکته اشاره کرد که بازار کار، بیش از پیش به کار زنان نیازمند است.) به نظر شـــاف، علیرغم همه­ی­  این­ها، شکل سنتی خانواده باقی و پا بر جای می ­ماند. و امروز کسی نمی ­تواند  در باره­ی تحول و پیشرفت خانواده سخن درستی بگوید. در این باره به جاست  مطلبی از انگلس در باره­­ی آینده­­ی خانواده  نقل کرد:

 «  این امر  موقعی  قطعیت خواهد یافت  که  نسل نوینی  رشد کند: نسل نوینی از مردان  که هرگز در زندگی شان پیش نخواهد آمد بتوان با پول،  یا به خاطر مقام و قدرت اجتماعی،  تسلیم شدن زنی را خریداری کرد، و زنانی که هرگز در زندگی شان پیش نخواهد آمد  بدون توجه به چیزی جز به عشق واقعی  همسر مردی شوند   و یا  از ترس وضعیت اقتصادی  درخواست همسری مردی را که  دوستش دارد رد کنند .» [56] 

      این گفته­ی انگلس از اینرو اهمیت دارد چون فراتر از پیش گویی­­های اتوپی مارکس و انگلس است. یعنی این  پیش­گویی که  وقتی  جامعه­ی سرمایه داری به خاک سپرده شد، ساختار اقتصادی و اجتماعی  جامعه  چگونه خواهد بود.

   شـــاف،  انتقادش را در مورد نهاد خانواده با این اشاره به پایان می برد: چنین به نظر می­رسید که گویی جامعه سوسیالیستی، شکل سنتی خانواده­ی بورژوازی و گرایشات مذهبی پروتستانی و دورویی را پذیرفته است. این امر را  می­شود  به مثابه­ی شیء وارگی یک نهاد اجتماعی تعبیر و تفسیر کرد. اگر از دیدگاه جامعه شناسی  به این موضوع بنگریم  می­­توان این وضعیت را چنین تجزیه و تحلیل کرد: هنگامی که  جامعه­ی­ سوسیالیستی شکل سنتی­اش را با همان ارزش ­ها و نگرش و طرز فکر سنتی حفظ ­کند، آنگاه برایش دشوار خواهد بود یکی از فونکسیون ­هایش، یعنی سوسیالیزاسیون           ( اجتماعی شدن ) کودکان را برآورده کند. این بدان معنی است که این جامعه قادر نیست تیپ­هایی انسان تربیت کند که ارزش­های سوسیالیستی را به مثابه­­ی امری بدیهی بپذیرند و بیاموزند که کردار و رفتارشان  مطابق با انتظارات جامعه، یعنی مطابق با ارزش­های سوسیالیستی شود. این خود باز به این معناست که اهداف خانواده ـ  به عنوان یک نهاد ـ  از اهداف جامعه منحرف می­­شود. بنا براین به منظور جلوگیری از این تعارض، خانواده باید ـ مانند گذشته ـ از بقیه­ی­ جامعه مصون نگهداشته شود. با این روش این خطر وجود دارد که خانواده، یک نهاد  منفرد و جدا از جامعه بماند و تحت تاثیر ارزش­­های اجتماعی و هدف­های آن قرار نگیرد. خانواده بریده و جدا از سایر نهادهای اجتماعی  به زندگی  خود ادامه می­دهد و به اصطلاح لوکاش « شیء واره»  می­شود.

 

از خود بیگانگی کـــار در جوامع سوسیالیستی

 

   بنا بر نظریه­ی شــاف، مسئله­ی مهم دیگر از خود بیگانگی در جوامع سوسیالیستی  بیگانگی کار است. اگرچه دراین جوامع  ابزار تولید اجتماعی شده­اند  و فنومن­­های ایجاد کننده­ی­ از خود بیگانگی نیز که نتیجه ­ تضادهای طبقاتی در جامعه­ی سرمایه داری است از بین رفته( اگر مالکیت خصوصی ملاک عمده­ برای اصطلاح[ تضاد ] طبقاتی به کار گرفته شود، آنطور که مارکس به کاربرده است) اما علیرغم دولتی کردن ابزار تولید، کار انسان هنوز هم کــالایی است که در ازای کالای دیگر ـ که پول تجلی آن است ـ مبادله می­­شود. در نتیجه، محصول کار انسان نیز کالاست. این بدان معنی است که حتی در جوامع سوسیالیستی بــازار کــار وجود دارد. اگر چه این بــازار کـار تیپ دیگری از بازار کار  در جوامع  سرمایه داری است ، اما باز هم  بازار کالاست،  با قوانین مخصوص به خود.

   آلماسی، پروفسور در دانشگاه بوداپست و شاکرد  لوکاچ این نظریه را با مثال زیر چنین توضیخ می­دهد:[57]  مبنای نظریه­ او نظریه­ی مارکس است که وجود ساختار کالایی، خطر«  فتیشیسم کالایی » را به همراه دارد. او توضیح می­دهد که همین مکانیسم در جوامع سوسیالیستی نیز مشاهده می­­شود. تجلی این امر، برای مثال، ارزیابی فرد است  که شبیه ارزیابی سهام در بازار بورس­ها ست: فرد، برحسب  توان و کارایی­ اش ارزیابی می ­­شود:  آیا او ارزش کسب فلان مقام را دارد یا نه؟  آیا  فرد می ­تواند  انتظار مشروع  برای ارتقاء  در هیرارشی داشته باشد، یا نه ؟  در این میان فرد کنکرت تفریبا محو    می­شود. او فقط به همان اندازه به کارش علاقه دارد که فونکسیونر سیاسی، یا اقتصادی و غیره به کارش علاقه دارد.

   استدلال بسیار رایج این است ک  شکل کالایی کــار و ساختار بــازار کـــار فقط  در مرحله­ی­ ابتدایی جامعه­ی سوسیالیستی وجود دارد. این فنومن­ها، همین که از مرحله­ی سوسیالیستی به مرحله کمونیستی ارتقا یافت، منتفی می­شوند . اما شــاف به این استدلال  نیز مشکوک است. او بنا بر تجربیات به دست آمده در کشورهای سوسیالیستی  به  امکان  منتفی شدن کــار به مثابه­  کــالا  سخت مشکوک است.

   مارکس ابتدا تصور می­­کرد که از مرحله­ی خاصی به بعد « فعالیت آزادانه [اfreie Tätigkeit ] جانشین کـــار [Arbeit  ] خواهد شد. اما او در « کاپیتال» این تصورش را رد کرد و کار را به عنوان « ضرورت » پذیرفت.

   اکنون، شاف می­پرسد، آیا  مبنای تصورات مارکس جوان از کــار، فقط  ارزیابی کار به  مثابه­ی­ وسیله ­ای برای تحقق یافتن خویشتن است؟. اگر این ارزیابی را بپذیریم، باید شرایطی را بررسی کنیم که در آن شرایط  انسان بتواند از کارش راضی شود ، خواه کار « لازم و ضرور » باشد و خواه « فعالیت آزادانه».

   در تحلیلی انتقادی از استالینیسم،  جامعه شناس یوگسلاوی  وارنیکی، استدلال دیگری را نیز مطرح می­ کند: حتی  در دولت­های اتحاد جماهیرشوروی انسان به مثابه­ نیروی کار باقی­ می ماند. انسان نیروی کار است، چون از شرکت او در مدیریت تولید و توزیع فرآورده­های اجتماعی جلوگیری می­­شود. برنامه ریزی مرکزی، منحصرا حق دولت و تصمیم گرفتن  در باره ارزش اضافی یا سود  نیز از آن دولت است. چنین برنامه ریزی سبب می­­شود  بوروکراسی نیرومندی که از مرکز اداره می­­شود  به وجود آید و قدرت مطلق دستگاه  سیاسی  دولت «  ناگزیر  با ناتوانی عمومی فرد همعنان است. » [58]

 

روند تقسیم کـار

 

  سومین مسئله­ی از خود بیگانگی، روند تقسیم کار است که در کشور سوسیالیستی نیز رخ می­دهد و پا به پای صنعتی شدن و بکاربردن تکنولوژی مدرن در جامعه تشدید      می ­یابد. تصور مارکس از موجود انسانی که از عهده­ی هر کاری  بر می ­آید و از اینرو  محل و نوع اشتغال به کارش را می­تواند پیوسته عوض کند در جامعه­ی کنونی غیر ممکن شده است.

    اگوروزف، در همان مقاله در «انسیکلوپدی شوروی» بین  تخصصی شدن کار          ( Spezialisierung  ) و حرفه­ ای شدن  کار ( Professionalisierung ) تفاوت  می­ گذارد . او معتقد است که کارگر در نتیجه­ روند تقسیم کار  فقط مجاز است کار معینی انجام دهد. از اینرو او شاید  در تمام طول عمرش فقط  بخشی از مجموع استعدادها و شناخت اش را به کار می­­برد. اگورزوف این تیپ تفسیم کار را « حرفه­ای شدن کار » می­نامد. اتوماتیک شدن تولید،  که اساس و مبنای تولید در جامعه­ کمونیستی است این امکان را فراهم می ­آورد که  تقسیم کار و حرفه­ای شدن مرتفع شود. اما « تخصصی شدن کار » هم چنان باقی می­ماند. یعنی، افراد مختلف انواع کارهای متفاوتی را انجام  می ­دهند که  هدف­های خاصی دارند. از این تعریف ­ها روشن و واضح نمی­­شود تفاوت بین حرفه­­ای شدن کار ( که نتیجه­ی تقسیم کار بیگانه شده است ) با تخصصی شدن کار  چیست.؟

   تفسیر احتمالی این است که منظور اوکورزوف تفاوت بین کار پشت نوار سیار کارخانه  است،  که هر کارگر بخش معینی از کار را انجام می­دهد، با کار کارگری که پشت دستگاه نشسته و روند تولید اتوماتیک را کنترل می­­کند. به طور یقین اتوماتیک شدن، نوع تقسیم کار را که با نوار سیار کارخانه انجام می­گیرد  برطرف می­کند. اما اتواماتیک شدن        به سطح تکنولوژی وابسته است که هم درجوامع سرمایه داری و هم در جوامع سوسیالیستی وجود دارد.

   شاف معتقد است که روند تقسیم کار مسئله­ای است تکنیکی که با شکل جامعه به مراتب کمتر ارتباط دارد: « کار پشت نوار سیار کارخانه، کار پشت نوار سیار است، مستقل از نظام اجتماعی . فقط شرایط و وضعیت کار است که می­ تواند متفاوت باشد.»

   آلماسی  نیز با این  نظر موافق است. او نیز تقسیم کار را نتیجه­­ی تکامل تکنیک      می ­بیند و معتقد است  تا مدتی که غیر قابل پیش بینی است نمی ­شود آن را از میان برداشت. اما  کار یکنواخت نباید ضروتا به از خود بیگانگی بیانجامد، اگر به فرد کارگر این امکان داده شود که بتواند فعالانه  در روندهای جامعه شرکت کند و بر آن ها  تاثیر گذارد ، شامل  بخشی از  این روندها، یعنی  شرکت  کارگر در رای دادن و اتخاذ  تصمیم  او در مؤسسه ای است که  در آن کار می­کند و نیز شامل بخشی از این روند ها،  یعنی شرکت او در کلیه­  فعالیت ­هایی است  که هدفش دگرگونی  ساختار جامعه است.

   ورانیکی  نیز این نظریه را تایید می­کند: مقابله با روند تقسیم کار که از خود بیکانگی به وجود می­آورد از طریق انتقال کارپردازی به کارگران در بنگاه و مؤسسه­ ای که کار می­­کنند امکان دارد . او توضیح می­دهد که شرکت کارگران در روندهای اتخاذ تصمیم سازماندهی کار، برنامه ریزی تولید، توزیع و مصرف ارزش اضافی ضرور است. اگر چه کافی نیستند که کارگر را از مهره یا زایده­ای وابسته  به  ماشین نجات دهد و او را  به فاکتور فعال در جامعه مبدل کند.

 

دولت و بوروکراسی   

   چه چیز مانع فعال شدن کارگر در کشورهای سوسیالیستی می­شود. یکی از علت­ها به نظر آلماسی بوروکراسی فراگیر است. او برای نمونه« مسابقه­ی سوسیالیستی » در محل کار را که ابتدا خود جوش و خود انگیخته بود مثال می­زند ( منظور اصلی این مسابقه این بود که انگیزه­ کارگران برای تولید بیشتر شود). اما به زودی این مسابقه، کاری شد که به طور رسمی  دستگاه بوروکراسی دستور می ­داد و از قبل  حجم و تعداد فرآورده­ها تعیین می­ شد، با وعد­ه­های تشویق کننده­ به کارگران. با این روش فعالیت خود جوش و خود انگیخته به آکسیون هدایت بوروکراسی مبدل شد. بوروکراسی کردن بیش از حد،  نه تنها به شکوفان شدن همه جانبه­ شخصیت و امکانات انسان منجر نشد  بلکه او را در کارش و در زندگی خصوصی­­اش زندانی کرد. [59]

 در مباحثات داخل کشورهای سوسیالیستی  اکیدا به این موضوع اشاره می­شود که وجود دستگاه بوروکراسی که به طور دمکراتیک کنترل نمی­­شود و از خارج  دستگاه نفوذ ناپذیری است، یکی از وراثت­­های استالینیسم است. نخستین انقلاب سوسیالیستی در کشور تکامل نیافته ­ای ­رخ داد که کمبودها فرصت ندادند کشور صنعتی شود . در آن کشور به گفته­ی ­ پری آندرسون کمبود ها چنین بودند: ۱) کمبود کــالا که علت­اش صنعت عقب افتاده بود ۲) هم چنین کمبود انسان­ها، چون بسیاری بی­سواد بودند.۳) کمبود درک ارزش­های دمکراتیک در اثر فقدان نهادهای سنتی دمکراتیک. ۴)  کمبود  فرصتکافی، چون کشور زیر فشار تهدیدات خارجی قرار داشت.[60] نتیجه­­ این کمبودها، تاکید فوق­العاده بر اهمیت روند صنعتی شدن کشور به خصوص در عرصه­ی تکنولوژی شد . در این میان مسئله­ی مناسبات انسانی  واپس ماند.

   می­توان به این نکته نیز اشاره کرد که  توجه به تئوری مارکسیستی در مورد مسایل روان شناختی اجتماعی کوتاهی شده است . این موضوع را  مارکوویچ  چنین توضیح می دهد:

   مسئله­ی ذغال و پولاد جای مسایل مربوط به انسان را گرفت. کمونیسم بیشتر به عنوان جامعه­ای مرفه فهمیده شد تا جامعه­ای انسانی و دمکرات که در آن « شکوفان شدن  آزادانه­ هر فرد شرط  شکوفان شدن آزادانه­ همگان است» ( مانیفست کمونیسم )[61]     

 

 همانطور که شاف نشان داده، بوروکراسی­شدن جامعه، به معنای پیدایش قشرنو، طبقه­ای نو، در کشورهای سوسیالیستی است. قدرتی که در دست این  قشر متمرکز شده  مربوط به ساختار هیرارشی( سلسله مراتب ) و اتوریته­ دستگاه بوروکراسی است. مارکوویچ، فونکسیون این بوروکراسی و عواقب اجتماعی ناشی از آن را تجزیه و تحلیل کرده است.[62] او ابتدا اصطلاح  بوروکراسی را مشخص می­­کند:  بوروکراسی سیاسی، گروه اجتماعی همگون است که به طور حرفه­­ای به سیاست علاقمند است. چون این گروه قدرت زیادی در اختیار دارد، می­­تواند برای خودش امتیازات مادی خاصی را تامین و تضمین کند. شرایطی که سبب می­­شوند این گروه به طور حرفه­ای به سیاست بپردازد و خارج از کنترل باشد و صاحب امتیازات شود، سه شرط  لازم و کـــافی  برای موجودیت بوروکراسی سیاسی است.

   نخستین شرط  برای حرفه ­ای شدن سیاسی به این معناست که گروهی خود را از سایر گروه­های جامعه جدا و منفرد می­کند. بوروکراسی از توده­ی مردم که  به نام آنها حکومت می­­کند جدا شده است. با این امر، بوروکراسی آنچه را که به روند تصمیمات اقتصادی و سیاسی مربوط  می­شود  دست کاری می­­کند و اکثریت اهالی، توده­ای می­شود  فاقد  قدرت و ناتوان.

  البته  انتخابات انجام می­گیرد ـ اما فقط اسم­اش انتخابات است. بنا براین، اهالی کشور کمترین امکان کنترل را ندارند. بوروکراسی، نفوذی را که اصولا انتخاب کنندگان باید داشته باشند به حزب و تشکیلات حزبی واگذار می ­کند. این شانس که از طریق انتخابات بتوان اعضای بوروکراسی را تغییر داد و دیگری را جایگزین آنها کرد،  کاملا واهی است، چون اکثرت اهالی افرادی هستند  سازمان نیافته و منفرد شده  که توانایی اقدام سیاسی ندارند.

   و سرانجام سومین شرط،، انحصار بوروکراسی در روند اتخاذ تصمیمات مربوط  به توزیع و مصرف فرآورده­های اجتماعی است. بوروکراسی از این انحصار به سود خود استفاده می­­کند. این امر تصادفی نیست، چون بوروکراسی قشری اجتماعی است که اعضایش را از افرادی استخدام می­­کند که دیگر ایدآل انقلابی و هومانیستی ندارند و نیازمندی­های انسانی آنها عقب افتاده است:  نیاز به داشتن اقتدار اجتماعی مبنای زندگی بوروکرات است. درعین حال،اقتدار اجتماعی تامین هر چه بیشتر مادیات زندگی بوروکرات را  نیز م­ ­طلبد.

   نتیجه و سرانجام این شرایط،، عواقب زیر را در پی­دارد: انسان  کنترل نهاد سیاسی را که خودش به وجود آورده و به نام او کار می­­کند از دست می­­دهد. انسان  ناتوان است و فعالیت سیاسی اش بیهوده. از اینرو فعالیت سیاسی، فعالیتی خلاق نیست. به جای آن، انسانی که  در دستگاه بوروکراسی مشارکت می ­­کند با خودش و با نیازمندی­های اساسی­ اش بیگانه می­­شود: انسان به « انسان سیاسی » و « انسان خصوصی » دوشقه       می­شود. و درست همین اشتقاق را که ویژه­ی ­ جامعه بورژوازی است مارکس به دیده ­ی تحقیر نگریست.

   در جامعه­­ای  که ساختارش بوروکراسی است، انسان با همنوعان ­ خودش بیگانه         می ­شود، خواه او جزء گروه­های مقتدر مسلط باشد و خواه جزء گروه­هایی باشد که زیر سلطه­ی اقتدار به سر می­برند. نقش انسانی که عضو گروه­های مسلط است وادارش  می ­کند  توجه خودش را به چارچوب هیرارشی ( سلسله مراتب ) خودکامه متمرکز کند.  یعنی  رتبه و مقام،  مناسبات او را با دیگران  تعیین می­­کند.

   انسانی که جزء گروه زیر سلطه است اغلب از نظر سیاسی  بی اعتنا و بی­ تفاوت   می­شود. در اثر زیر نظر قرارگرفتن شدید انسان که زیر سلطه­­ی بوروکراسی قرار گرفته،  فضای سوء ظن، عدم صداقت و دورویی بروز می­کند. در شرایط ملموس جامعه­ی­  بوروکراسی ( برای نمونه در دوران استالین ) فرد نظرات سیاسی ­اش را حتی از اعضای خانواده­اش پنهان می­کرد.  جامعه­ سوسیالیستی  باید  پیوسته مراقب  بروز بوروکراسی  باشد .

   حال نتایج وعواقب روند بوروکراسی چگونه مشاهده می­شود؟ جامعه شناس یوکسلاو، وارنیکی،  ادعا می­کند، تا موقعی که انسان قدرت­­هایی به وجود می­آورد که می­­توانند علیه خود او عمل کنند و این امر در همه­ی­  جوامع رخ می­دهد، بیگانگی انسان از خود  مسئله مرکزی و مهم  جامعه­  سوسیالیستی خواهد بود.

    بر خلاف نظریه­ای که مدعی است مسئله­ی از خود بیگانگی  در سوسیالیسم  مسئله­­ی بی جا و بی  موردی است، باید  به طور یقین نظریه­  مخالف با آن را مطرح کنیم: مسئله­ی از خود بیگانگی اصولا مسئله­ مرکزی و مهم سوسیالیسم است. ... اگر مسئله­ سوسیالیسم به این معنا درک نشود، آنگاه امکان دارد نتیجه­­ی تحول و تکامل اشکال سیاسی  به عواقب  حاد هومانیسم زدایی  منجر شود. [63]

   راه حلی که در یوگسلاوی برای این مسئله پیشنهاد شد، تقسیم روندهای تصمیم­های اقتصادی است. برنامه ریزی البته از مرکز هدایت می­شود، اما شوراهای کارگری باید حق داشته باشند در چارچوب مؤسسه­ای که کار می­کنند  در باره­ی تولید فرآورده­ها و مصرف سودی که از تولید حاصل می­شود نیز تصمیم بگیرند. هدف این است به کمک مدیریت خود کارگران،  تاثیر و نفوذ  فرد بیشتر شود و بدین ترتیب از رشد  بوروکراسی قدر قدرت جلوگیری شود. « مدیریت خود کارگران»  نفی دیالکتیکی سوسیالیسم دولتی  و مانع  گرایش  به بوروکراسی شدن است. [64]  

 

                                                                                                                  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



 1-   C.E.Vaugh, The political Writings of Jean Jaques Rousseau.Bd, I, Cambridfe 1915.

[2] -  همانجا ، ص ۱۷۳

[3]  -  L. R. Langslet , Den unge  Karl  Marx og  menneskets ,   fremmedgorlese, Oslo 1963

[4] - R.Tucker, Philosophiy and Myth in Karl Marx. Cambrige 1951.

[5] - H.Popitz, Der entfremdete Mensch. Basel 1953,S.12

5 -  H.Marcuse, Vernunft und Revolution . Neuwied und Berlin 1962

6 - K.Löwith, Von Hegel zu Nietzsche, Stuttgart 1953.  H. Popitz, Der Entfremdete Mensch

7 - S.Hook, From Marx to Hegel. Ann Arbor 1962

[9]       ـ فیلسوف نروژی،  لانگسلت ، اصطلاح  Entfremdung « از خود بیگانگی »  را چنین تعریف می کند: در زبان آلمانی دو اصطلاح وجود دارد که هر دو ترجمه­ی   alinéation است :  Entäußerung  و     Entfremdung که  باهم تفاوت دارند.  Entäußerung مربوط به حقوق طبیعی و علم اقتصاد و  به معنای بخش واگذارشده یا  جدا شده از انسان است  . Entfremdung   معنی همان  تحت اللفظی اش را می دهد: Ent –fremden یعنی بیگانه شدن از خود

. L.R.Langslet, Den unge Karl Marx og menneskets fremmedgorelese)    

[10] - A.CORNU, Karl Marx und Friedrich Engels. Berlin 1954

[11]   ـ آثار ابتدایی مارکس در « منتخبات آثار مارکس ـ انگلس» با این حروف MEGA  مشخص می­شود. انستیتوی مارکس ـ انگلس در مسکو از سال۱۹۲۷ انتشار مجموعه­ ی آثار مارکس و انگلس را به مدیریت D. Riazanow  شروع کرد. او قریانی« تصفیه ­های»  دوران استالین شد . پس از او Adorantski انتشار آثار را ادامه داد. تا شروع جنگ دوم جهانی فقط ۱۲ جلد از آثار منتشر شدند که  نخستین بار حاوی آثار اولیه­ی مارکس نیز بود: از جمله ، دست نویس ها یا یادداشت های فلسفی ـ  اقتصادی مارکس، در جلد اول . در دهه های شصت و هفتاد مجموعه­ی آثار مارکس و انگلس در چهل وچهار جلد منتشر شده است. در سال ۱۹۹۱  تمام میراث ادبی مارکس و انگلس یکی از پروژه های آکادمی علوم آلمان تعیین شد و قراراست با همکاری نهاد بین المکللی مارکس ـ انگلس در آمستردام  به تدریج در صدو بیست جلد منتشر شوند . م. ر .

[12] T.B. Bottomore  und  M.Ruber, Karl Max: Selected Writtings in Sociology and Social Philosophy, Inroduction. New York – Toronto- London 1964, S.6

[13]  K.R.Popper, The Open Society and  Its  Enemies.  London 1945, Bd.II.S.28. Die offene Gesellschaft und ihre Feinde. Bd. II : Falsche Propheten. Hegel, Marx und die Folgen. Bern 1958, S.41

[14] Avineri, The Social and Polical Throught of Karl Marx. 1970

[15]-  H.Marcuse, Vernunft und Revolution, S.181 ff.

[16] - L.R.Langslet, a.a.S.83

[17] - MEGA.I.1.S.434

[18] - MEGA S.435, 599

[19] - MEGA I.5,S.307

[20] - MEGA I.3,S.156

[21] - MEGA.I.3.S.89

[22] - K.Marx,Das Kapital.Bd.I, Berlin 1960,S.76

[23] - C.W.Mills,The Marxists. New York 1962,S.36

[24] - R.Hilferding, Der Marxismus- Seine Geschichte in Dokumenten. München 1964, S.394

[25] - K.Marx,Grundrisse, S.63 ff.

[26] - MEGA,I.5, S.22

[27]- MEGA, I.3,S.91

[28] - MEGA,I.3,S.92

[29] - E. FROMM, Marx’s Concept of Man, New York 1961( Das Menschenbild bei Marx.  Frankfurt.1963).

[30] - E.Fromm, Escape from Freedom. New York 1941. Die Furcht vor der Freiheit.Frankfurt.1966

[31] - G.Simmel, Die Großstädte und das Geistesleben . Stuttgart 1957

[32]-  The sane Society.London 1963 . Der moderne Mensch und seine Zukunft. 2.Aufl. 1967

[33] - Der moderne Mensch,  S. 68

[34] - Der moderne Mensch , S.68

[35] - Der moderne Mensch , S.73

[36] - E.Fromm The Application of Humanist Psychoanalysis to Marx’s Theory .

[37] - Der moderne Mensch , S.91

[38] - Der moderne Mensch, S. 109 f.

[39] -  فویرباخ در اثرش با عنوان » ماهیت مسیحیت « می نویسد : انسان خدا را آفریده، نه برعکس. انسان مجموع خصایل نیک خود را به خداوند نسبت می دهد ، در حالی که خودش را گناهکار و زبون می انگارد. این ارزیابی انسان از خودش که  نادرست است سبب از خود بیگانگی انسان می شود. مترجم مقاله 

[40] - Der moderne Mensch, S. 122

[41]ـ  ـ همانجا ، ص. ۲۵

[42] ـ   ـ همانجا ، ص. ۶۰

[43]- K. Marx und F. Engels,  Manifest der kommunistischen Partei .Leipzig.S.26

[44] - همانجا، ص ۲۷

[45] - W.I. Lenin, In : Ausgewählte Werke, Moskau 1964

[46] - H. Marcuse, Der eindimensionale Mensch.Berlin,1968, S. XVII.

[47]  همانجا، ص. ۴۵  ـ

[48]    همانجا ، ا، ص ۲۵

[49] - هابرماس  نقدی براین نظریه نوشته است :

Habermas: Thecknik  und Wissenschaft als Ideologie, und C.Offe, Thechnik und Eindimentiolität. Frankfurt/ m.1968  

[50] - H. Marcuse, Versuch über die Befreiung . Frankfurt/M.1969

[51] - H. Marcuse, Sozialist Humanism,S.99 ff.

[52] -  همانجا، ص. 101

[53] - H. Marcuse. Versuch über die Befreiung

[54]  A. Schaff, Marxismus und das menschliche Individuum. Wien-Frankfurt-Zürich 1965,S.142

[55]  همانجا ، ص ۱۶۸

[56] - F. Engels,  Der Ursprung der Familie, des Privateigentums und des Staats. Moskau-Leningrad 1934, S.70

[57] - M. Almasi, Alineation and Sozialism. New York 1965, S.139 

[58]  - P. Vrnicki, Sozialism and the Problem of Alienation.

[59]  M.Almasi, Alienation and Socialism, S.133

[60]  P.Anderson, Problems of Socialist Strategy.

[61]   M.Markovic, Humanism and Dialectik. In: E.Fromm ( Hersg.) , Socialist  Humanism,S.81

[62]   M.Markovic, Dialektik der Praxis .Frankfurt/M.1968.

[63]  P.Vranicki, Socialism and the Problem, S.280

[64]  M.Markovic,  Dialektik der Praxis, S.104

________________________________________________________________