نوشتار |
|
یوآخیم
ایسراییل تئوری
های از خود
بیگانگی در طول
تاریخ ،
بسیاری
متفکرین به
موضوع از خود بیگانگی
انسان Entfremdung)
alienation/ aliénation ( پرداختهاند.
مؤلف این
نوشته،
تئوریهای
متفکرین اخیر
را بررسیده که با
روسو آغاز میشود
و سپس به
تئوریهای
شیلر، هگل،
فویرباخ ،
مارکس، فروم و
مارکوزه می انجامد.
در پایان،
موضوع از خود
بیگانگی
انسان در
جوامع سوسیالیستی
بررسی
شده است . Joachim Israel * lدر
سال ۱۹۲۰ در
کارلسروهه (
آلمان ) متولد
شد. در سال
۱۹۳۸ به سوئد
رفت . پس از پنج
سال کار
کشاورزی، در
رشتههای روان
شناسی، جامعه
شناسی و فلسفه
و حقوق دانشگاه
استگهلم
تحصیل کرد. از
سال ۱۹۶۳ تا
۱۹۶۸ استاد
دانشگاه
اوپسالا و سپس
در دانشگاه های
کوپنهاک و
لوند تدریس
کرد. ایسرائل،
ضمن تدریس
آثار متعددی
منتشر کرده
است. « اصطلاح
از خود
بیگانیگی» یکی
از آثار اوست
و تا کنون به
چندین زبان
ترجمه شده
است. ترجمهی
فارسی از متن
آلمانی است: Der Begriff Entfremdung ,Rowohlts deutsche
enzyklopädie,1972
روسو:
در آثار
روسو موضوع از
خود بیگانگی
انسان، هم از
جنبهی ناظر
به فرد و هم از
جنبه ناظر به
جامعه
بررسی شده
است. جنبه
ناظر به فرد
به طور عمده
در آثار ابتدایی
او بررسی شده
که مبنای آن
وجود و زندگی
انسان
در وضعیت
طبیعی ( بدوی )
است. اما در
آثار بعدی،
کردار و رفتار
فرد در جامعه را بر
رسیده است . روسو
تنها
به یک تصور
از وجود و
ماهیت انسان
نپرداخته است.
او چندین
تئوری مطرح
کرده که مراحل
تکاملی متفاوت
دارند. تصور
روسو در بدو
امر، انسان در
وضعیت طبیعی
است.[1]
مشخصات این
مرحله این است
که انسان به عنوان
ماهیگیر و یا
شکارچی به طور
منفرد زندگی و
از فراوردههای
طبیعت تغذیه
میکند. او
برای تامین
نیازمندیهای
زندگیاش به
سایر انسانها
احتیاج ندارد.
او میتواند
نیازمئدیهای
زندگیاش را
خودش تامین
کند، بی آن که
علایق دیگران
را محدود کند.
در این مرحله،
انسان نه خوب
است و نه بد .
چون انسان
مستقل و بدون برقراری
رابطهی
اجتماعی با
سایر انسانها
زندگی میکند،
فارغ از ایده
های اخلاقی و
داوری در باره
ی آنهاست . دراین
مرحله، مشخصهی
اصلی تفاوت
انسان و
حیوان، ارادهی
آزاد انسان
است. ارادهی
انسان از
اینرو آزاد
است چون فقط معطوف
به تامین
نیازمندیهای خودش است، نه
معطوف به
برقراری
رابطه
با
دیگران. اما ارادهی
آزاد به انسان
این توانایی
را میدهد که
بتواند موجودی
کامل و تمام
عیار شود. از
اینرو، روسو
دومین مشخصهی
اساسی
وجود انسان را
perfectibilité(
استعداد کامل
شدن) نامیده
است . افزون
براین دو
مشخصهی
اساسی، انسان
به دو
غریزه نیز
مجهز است که
به شکل
نیروهای
احساسی بروز میکنند:
یکی احساس عشق
غریزی amour de soi است
که نوعی غریزهی
بقای خویشتن
است . دیگری
احساس ترحم و دلسوزی
Cmmiseration است
که مبنا و
اساس بقای نوع
انسان است. بنا بر
نظریهی روسو،
وابستگی
انسان به
طبیعت، آزادی
انسان را
محدود نمیکند.
بیش از همه
وابستگی او به
سایر انسانها
سبب و انگیزهی
همهی آفات و
پلیدیهای اجتماعی
است. گذار از
وضعیت طبیعی
به وضعیت
اجتماعی ـ که
انسان روابط و
مناسبات اجتماعی
را میآموزد ـ نتیجهی
افزایش جمعیت
است. فاکتور
دیگر، وقایع
ناگوار و
حوادث مصیبت
بار طبیعی است
که انسان را وامیدارد
با دیگران
همعنان و دست
به کار جمعی
شود . این
روابط
متقابل،
شکوفان شدن
زبان را ایجاب
میکند.[2] همین
که
ادامهی
روابط
بین انسانها به رشد و
تکامل سیستمهای
اجتماعی
بغرنجتر منجر
میشود، تحول
قاطعی به قوع
میپیوندد.
چون در این
سیستمها،
تقسیم کار و
مالکیت خصوصی
پدید میآید و
در نتیجه، به
فقدان برابری
و محدودیت آزادی
انسان منجر میشود. از این
پس، تفاوت
موروثی بین
انسانها
آشکار میشود.
این تفاوت،
به تمایز
اجتماعی، به
تقسیم انسان
ها به
فقیر و
ثروتمند میانجامد.
در نتیجه، تضاد
طبقاتی پدید
میآید. انسانها
حریص، خود
خواه و بد میشوند.َAmour de soi )عشق
غریزی( تبدیل
میشود بهamour propre یعنی
به عشق خود
خواهانه. این
امر به این
معناست که انسان
منافع و
نیازمندیهای
خودش را به
خرج نیازمندیهای
دیگران
برآورده میکند.
انسان دیگر
آزاد نیست و
به آنچه دارد
اکتفا نمیکند.
نبرد رقابت و
منافع متضاد
پدید میآید.
هر کس تلاش میکند
بر دیگری سبقت
گیرد و برتری
یابد و وانمود
میکند از
دیگران بهتر و
برتر است.
تناقضی بین êtreو Paraître
به وجود می
آید ، یعنی بین
وجود » واقعی« انسان یا شخصیت » واقعی
« انسان، با
تصویری که
انسان در صدد
است از خودش
بسازد. این
وضعیت
بلبشویی و بیبند
و باری را میتوان
به وسیلهی
قرارداد
اجتماعی تنظیم
کرد . اما
چنین
قراردادی فقط
جزئی از حل
مشکل است. چون
به عقیدهی
روسو، همان بیبند
و باری که
ایجاد
نهادهای
اجتماعی را
ضرور میسازد، سوء
استفاده از
این نهادها
را اجتناب
ناپذیر میکند.
برای محدود
کردن عشق خود
خواهانه و محدود
کردن نیاز
انسان به کسب
اقتدار که
ناشی از آن
است، برای
مهار کردن تلاش
به منظور سبقت
جستن و برتری
یافتن
بر دیگران با
اهداف خود
خواهانه،باید
فرد از ارادهی
همگانی( (volonté
générale
تبعیت کند.
ارادهی
همگانی فقط تجلی
مجموع ارادههای
افراد نیست،
بلکه فراسوی
آن است. این
ارادهی
همگانی، تجلی
نظم اجتماعی
است که هر فرد
از آن تبعیت
میکند و
براین مبنا
آماده است خواستههایش
را محدود کند.
در عین حال
فرد، به عنوان
عضوی از سیستم
اجتماعی، این
امکان را دارد
بر این نظم
اجتماعی
تاثیر بگذارد.
تبدیل عشق
غریزی انسان به عشق خودخواهانه،
سبب میشود انسان " وانمود
کند " انسان
دیگری است از
آنچه واقعا
هست. در نتیجه،
وجود و زندگی
او" همان
نیست که هست ".
این امر هستهی
از خود
بیگانگی
انسان است. گذار
تئوری از خود
بیگانگی
انسان از جنبهی
فردی به
جنبهی
اجتماعی : در
این جا تئوری
روسو دچار
تنگنا میشود.
چگونه تعارض
بین فرد و
جامعه
برطرف تواند
شد؟ روسو می
پذیرد که
بازگشت به
وضعیت طبیعی (
بدوی ) امکان
ندارد. درعین
حال او براین
نکته تاکید میکند
که روند
اجتماعی شدن
باید به انسان
بیاموزد از
مطالبات
جامعه تبعیت
کند. اما این
مطالبات باید
چنان
مطالباتی
باشند که
بتوانند
آزادی نوینی را
بر مبنای
مرحلهی
تکاملی برتری
امکان پذیر
کند. روسو
تبعیت انسان
از مطالبات
اجتماعی را
چنین
توضیح میدهد:
از خود بیگانه
شدن کامل هر فرد
که عضوی در
سیستم
اجتماعی شده و
پذیرش کلیه
حقوق او به
وسیله جامعه .
روسو در اثر
بعدی با عنوان
« قرار داد
اجتماعی » توضیح
میدهد،
افرادی که
شجاعت دارند
برای مردم نظم
قانونی
برقرارکنند
باید همچنین
توانایی
داشته باشند
طبیعت انسان
را دگرگون کنند.
انسانی که
موجود کامل
است و به صورت
انفرادی جدا
از دیگران به
سر میبرد، باید
دست کم تا
حدودی مجبور
به مشارکت شود
و در نتیجه به
مرتبهی برتری
از کمال نایل
شود. آنگاه،
فرد موجودیت و
زندگی کاملتری
مییابد . فرد،
در ازای از
دست دادن
موجودیت و زندگی
طبیعی و مستقلاش،
موجودیت
و زندگی محدود
و اخلاقی مییابد.
آنهایی که
جرات میکنند
فردی را
متحول کنند،
قدرت شخصی را
از او سلب میکنند
تا در ازای آن
قدرتی به او
بدهند که فقط از طریق
مشارکت با
دیگران میتواند
به کار ببرد.
روسو پیشنهاد
میکند، به
جای رقابت
فردی، انسانی
جایگزین شود که
مشارکت با
دیگران
نیازمندی
طبیعی او شود . به طور خلاصه: افکار روسو، در » قرارداد اجتماعی « و تبعیت فرد از آن ، تئوری از خود بیگانگی ناظر به جامعه است .
شیلر
و عصر رمانتیک
آلمان فیلسوف
نروژی،
لانگسلت[3] ،
در اثرش
با عنوان مارکس و
موضوع ازخود
بیگانگی
انسان
نشان داده
است که در زبان
آلمانی
دو اصطلاح در
ترجمهی alienation به
کار گرفته شده
است: Entfremdung
و Entäußerung.
اصطلاح Entäußerung در
تئوریهای علم
اقتصاد و حقوق
به کار برده
میشود و به
معنای سلب
بخشی از آنچه
به انسان تعلق
دارد است . اما
اصطلاح Entfremdung به همان
معنای تحت
الفظی اش ( از
خود ـ بیگانگی
) است . مبنای به
کار بردن دو
ترجمه از اصطلاح alienation در
زبان آلمانی،
فرضیه های
فلسفی و انسان
شناسی
دوآلیستی
عصر رمانتیک آلمان و
تاثیرش
بر تئوریهای
از خود
بیگانگی است. شیلر در
عصر رمانتیک آلمان
به سر میبرد و
فیلسوف های
آلمانی این
عصر را
« عصر زوال »
تلقی میکردند.
آنها کوشیدند
راه حلی
بیابند که انسان
را از این « زوال »
محافظت کنند.
شیلر که بر
ادبیات و
فلسفهی آلمان
در عصر خود تاثیر
عمیقی گذاشت به
موضوع از خود
بیگانگی
انسان نیز
پرداخته است.
مبنای
فلسفهی
ایدآلیسم
آلمان، تفاوت
بین « روح، جان »( Geist) و « ماده » ( Materie ) است که انواع
مختلف تضادها
را در پی دارد .
به عقیدهی تاکر[4] ، تفاوت
بین « من کامل »
و« من فنومنال ( آنطور
که وجود دارد )»
( که در فلسفهی
اخلاق کانت
نقش مهمی دارد
) سبب شده است
معنای اصطلاح
از خود
بیگانگی
انسان تغییر
کند. انسان،
طبیعتی دو
گانه دارد که
مجموعهای است
از دو جزء: از
یک سو، انسان
از نقطه نظر اخلاقی
موجودی
کامل و تمام
عیار است. از
سوی دیگر،
انسان موجودی
است که احساس
او را هدایت
میکند و
بنابراین کمبودهایی
دارد. مشخصات » من
دومی «
ـ منی
که وجود دارد
ـ و
کمبودهایی
دارد« این است
که از » من
کامل«
بیـــگانه
شده است.
این
احتمالات در
مورد تقسیم من
به دو قسمت،
جزئی از نقد
روند اجتماعی
و اقتصادی عصری
است که صنعتی
شدن آغاز شده
است. » فلسفهی
عصر رمانیتک
آلمان از
ناسازگاری و
تناقض بین این
واقعیت
تاریخی، یعنی
عصر صنعتی شدن
از یک سو و
ایدآلهای
هومانیستی و
هارمونی (
هماهنگی )
سیاسی و کمال
انسان از سوی
دیگر،
شکوفان شده
است.» [5]
شیلر، بر
مبنای ایدههای
کانت این
نظریه را
ارائه داده که طبیعت
انسان فقط در اثر
تجربهای
بسیار طولانی
و بکار بردن
عملی این
تجربیات
توانسته است
به مهارت نایل
شود. هر فرد به
تنهایی غیر
ممکن است ماهر
شود. طبیعت
انسان فقط در
نتیجهی
تجربیات نسلهای
پی در پی و
طولانی میتواند
تحقق یابد.
هیچ امکان
دیگری برای
تحقق انسان به
عنوان فرد
وجود ندارد.
فقط
تحقق نوع انسان
ـ به
عنوان خصوصیت
نوعی انسان ـ این
امکان را
فراهم
میسازد که به مراتب برتر
شکوفایی نایل
شود و به
مرحلهی کمال نزدیک
شود. شیلر،
هم چنین این
فرضیه را
ارائه میدهد:
اگر تضاد بین
تلاش فردی به
منظور کسب مهارت
با نیازمندی
فرد به
هماهنگی با
جامعه وجود نداشته
باشد،
شکوفایی به
مراحل برتر
تکامل امکان
ندارد. وجود
این تضاد،
نیروی محرک و
انگیزهای
برای تحقق
یافتن طبیعت
انسان میشود. افزون
براین، شیلر
تصورات انسان
شناسیاش را
در بارهی
نیروهای
متضاد طبیعت
انسان چنین
توضیح میدهد: بین
احساس و خرد،
بین فانتازی (
وهم و خیال ) و
استعداد تفکر
تجزیه و تحلیل
، دوگانگی (
دوآلیسم) وجود
دارد. از
اینرو شیلر
وضعیت ایدآلی
را مطرح میکند
که در آن
وضعیت،
استعدادهای
طبیعت انسان به
سنتزی
هارمونیک
مبدل میشوند.
اما شرایط موجود مانع
این هارمونی
میشوند: یا
احساس بر خرد
مسلط
میشود و یا
شرایط موجود
آنها را از هم
جدا میکند.
شیلر توضیح می
دهد که ـ
برخلاف « انسان
هارمونیک » در
یونان باستان
ـ انسان در
عصر او
فاقد
هارمونی است و
از این رو
گرایشات
متضاد بر
وجودش چیره میشود.
اما بدون این
تضادها، نوع
بشر نمیتواند
به مرحلهی
تکاملی برتری
نایل شود. از
اینرو گرایشهای
متضاد ضروری
است ـ اگر چه
در عصر کنونی
مانع
رسیدن انسان
به مرحلهی
کمال میشوند . شیلر
چند تئوری«
جامعه شناسی »
نیز ارائه میدهد
تا فقدان
هارمونی
شهروندان معاصرش
را توضیح دهد.
یکی از علل
عمدهی فقدان
هارمونی ،
تقسیم کار،
تخصصی شدن
انسانها،
انشقاق و
تقسیم دانش به
دیسیپلینهای
مختلف است.
انسان در عصر
کلاسیک یونان
هنوز متخصص
نشده بود.
فلسفه، شامل
همهی دانشها
بود. فرد،
موجودی کامل
یا تمام عیار ( ( Eine Totalität بود.
در عصر کنونی
فقط هنگامی به
این امر نایل میتوان
شد که افراد
نیروهای خود
را متحد کنند
و در جامعهی
بزرگی ادغام
شوند. تا
موقعی که چنین
ادغامی انجام
نگیرد، فرد
خود را به
جزیی از
تمامیت ( کمال)
محدود میکند
و کامل نیست .
فردی که فقط به صدای
یک نواخت
ماشینی که کار
میکند گوش میدهد،
هرگز در زندگی
اش به هارمونی
نایل نخواهد
شد. از سوی
دیگر، کسی که
میخواهد در
جامعه
بورژوازی به
مقامی نایل
شود، در پی
فرهنگ نخواهد
بود. او دانش و
فرهنگ را مانعی
بر سر راه
رسیدن به
هدفش
احساس میکند
. شیلر،
افزون براین،
توضیح میدهد
که شکوفایی
اجتماعی و
اقتصادی در
انسان نیازمندیهای
نوینی پدید میآورد،
اما آزادی او
را بیشتر نمیکند.
امکانات
پیوسته بیشتر
چیره شدن بر
طبیعت و
نیروهای آن،
به وابستگی
بیشتر انسان
می انجامد.
این نظریهی
شیلر در آثار
مؤلفینی
مانند مارکوزه
در نقد « جامعهی
مصرف کننده»
نیز مشاهده میشود. مبنای
نقد اجتماعی
شیلر و به طور
کلی مبنای نقد
عصر رمانتیک
آلمان،
تا حدودی بر
تئوریهای
فلسفی ـ انسان
شناسی در بارهی
وضعیت هارمونی
انسان استور
است که شامل
روابط
و مناسبات
هارمونی بین
فرد و محیط
اجتماعی است.
مبنای تئوریهای
این عصر، تصور
نیروهای
دوآلیستی و
متضاد طبیعت
انسان است.
این نیروها
فقط در شرایط
اجتماعی
معینی میتوانند
به هارمونی
نایل شوند،
اما روند آغاز
صنعتی شدن این
هارمونی را
تهدید میکند.
از اینرو
انتقادها متوجه
صنعتی شدن و عواقب
هراسناک آن
است. به طور
خلاصه، مبنای
انواع تئوریهای
عصر رمانتیک،
وجود تضاد بین
فرد و جامعه که
شرط اساسی
بیان و توضیح تئوریهای
از خود
بیگانگی
انسان است .
افزون براین،
فرضیههای
فلسفی و
انسان شناسی
این عصر را که
دوآلیستی است
نیز باید برآن
ها افزود. دراین
فرضیهها،
تضادها پیامد
فشارهای
جامعه است که
به فرد منتفل میشوند. از
خود بیگانگی در
فلسفهی هگل مارکوزه،
در مهمترین
اثرش« خرد و
انقـلاب »
نشان داده که
تئوری از خود
بیگانگی در
آثار اولیهی
هــگل « Theologischen
Jugendschriften »
بررسی شده
است.[6]
هگل، در این
آثار از خود
بیگانگی
انسان را پیامد مالکیت
خصوصی و تاثیر
نهادهای اجتماعی
بیان میکند. بنا بر نظریه ی هگل،
انسان در
جهانی زندگی
می کند که
گرچه از
طریق کار و
دانش آن را سر و
سامان داده ،
اما خودش
را از خود
بیگانه احساس
میکند، چون
قوانین و
مقررات مانع
برآوردن
نیازمندیهای
اساسی او می شوند. هگل
چندی بعد در
جریان تدریس های
دانشگاه ینا « Jenaer Vorlesungen» مسئلهی
کار را به
عنوان روند
از خود
بیگانگی
انسان چنین
تجزیه وتحلیل
میکند:[7]
کار،
نقش واسطه بین
انسان و بخشی
از جهان که «
طبیعت» نامیده
میشود ایفا
میکند. انسان به
منظور
برآوردن
نیازمندی هایش ـ از
طریق کار ـ
طبیعت را به
اشیاء مبدل میکند.
کار فونکسیون
دیگری نیز
دارد. هگل بین
دنیای عینی و
دنیای ذهنی
تفاوت قایل میشود.
انسان با کارش
بر بیگانه شدن
با جهان عینی
پیرامونش
غلبه میکند و
آن را پشت سر
میگذارد. از
طریق کار،
طبیعت به
زمینهی تکامل
انسان تبدیل
میشود. جهان
ذهنی انسان وسیع تر و
جهان عینی
بیگانه شده
کوچکتر میشود.
اما ماشین،
کارکرد تحقق یافتن کار
را تهدید میکند.
هر قدر کار
ماشینی تر
شود همانقدر
ارزش کار که تجلی
خصوصیتها و
استعدادهاست
کمتر میشود.
در روند
ماشینی شدن،
هر قدر کار بیشتری
انجام گیرد به
همان اندازه
کار به زحمت و
مشقت بیشتر
مبدل میشود.
آنگاه کار،
دیگر وسیلهای
برای یرآوردن
نیازمندی های
زندگی نیست.
کار، کار
اجباری شده
است. از این
پس، محصول و فراورده
های کار،
برای انسانی
که آنها را
تولید میکند،
ارزش مصرف
ندارند، بلکه
به کـــالا
تبدیل
می شوند که
ارزش مبادله
دارند. ماشینی
شدن کار با
تقسیم کار و
تخصص و در
نتیجه با یک
نواخت شدن کار
رابطه ی تنگاتنگی
دارد. مارکوزه
نشان داد که
هگل اغلب تئوری
های
متافیزیکی را
به کار میبرد
تا شرایط و
مناسبات مشخص
اجتماعی را در
همان سیستم
اجتماعی عصر
خودش
توصیف کند. در آثار
هستی شناسی
هگل میتوان
توضیحات مهمی
در بارهی
ازخود
بیگانگی
انسان یافت.
هگل تاریخ را
راه رسیدن
روح( جان) به
آزادی می پندارد.
آزادی را میتوان
فقط در خودآگاهی
یافت. خداوند خودآگاهی
مطلق است. از
اینرو تاریخ،
خدیث نفس (
اتوبیوگرافی)
خداوند است.
این است خلاصهی
فشرده هستی
شناسی هگل،
انطور که سیدنی
هوک بیان
کرده است.[8] هـگل،
در مشهورترین
اثرش با عنوان
« پدیدار
شناسی روح» توضیح
میدهد که
خداوند وجودی
مطلق و بی
نهایت است.
خداوند کلیت (
تمامیت )
واقعیت است .
او این واقعیت
را با « روح
جهان »، روحی
که همه چیز را
در بر میگیرد
و واقعیت است
و فقط
واقعیت،
همسان می داند
. این واقعیت،
فی نفسه
ماهیت جهان
است. نیاز به
خودآگاهی،
روح جهان را
به پیش میبرد.
برای این که
روح جهان
بتواند به این
خود آگاهی
نایل شود،
بایستی
شکل کنکرت (
ملموس / مشخص ) و
عینی بیابد.
باید ملموس
شود، چون فقط
به مثابه ی
ماهیتی ملموس
می تواند
به
خودآگاهی نایل
شود. روح جهان
هم چنین
استعداد
خلاقیت نیز
دارد. روح
جهان این
استعداد
خلاقیت را در
هر آنچه عینیت
دارد و قابل
لمس است نشان
میدهد . ماهیت
روح،
فعالیت است.
از طریق
فعالیت، روح
تحقق
مییابد . روح
، عین ( ابژه ) میشود
، عین خودش. خود
آگاهی در زمان
و مکان ، یعنی
در تاریخ و در
طبیعت رخ میدهد.
هگل، تبدیل
روح جهان به کلیه ی
آن چه که در
خارج ملموس
هستند و عینیت
دارند ـ بخش«
جدا شده » از
روح جهان ( Selbsentäußerung ( مینامد.[9] فعالیت خلاق
روح سبب
می شود
بخشی از آن
جدا شود . این
بخش جدا شدهی
روح ، عین میشود،
یعنی چیزی
قابل لمس جدا
شده از
روح جهان می شود. نقش
انسان در هستی
شناسی هگل
چیست؟ طبیعت و
تاریخ
دو جنبهی
روح است.
طبیعت، بخشی
از روح جهان است که
از خودش جدا
کرده . اما این
روح جدا شده،
آگاه نیست که
بخشی از کلیت
روح است.
انسان بخشی از
روح است که از
طریق تفکر و
خرد به خود
آگاهی نایل میشود. در
نتیجهی این
خود آگاهی، وضعیت
از خود ـ
بیگانگی
انسان (
که محصور همهی
چیزهایی است
که از روح
جهان جدا شده
اند )
برطرف میشود.
از
خود بیگانگی در
تئوری های
فویرباخ و
کارل کارکس درسال
۱۸۳۶ کارل
مارکس هجده
ساله به منظور
تحصیل در رشته حقوق به
برلین آمد . در
آن موقع
دانشگاه برلین
کانون فلسفه
ایدآلیسم
آلمانی بود .
پنج سال از
درگذشت هگل که کرسی تدریس
فلسفه را
برعهده داشت سپری
شده بود. با
وجود این،
افکار او هنوز
هم بر مباحث فلسفی و
تدریس
دانشگاه مسلط بود.
شاگردان هگل
به دو گروه
تقسیم شده
بودند: گروهی
که از نظر
سیاسی محافظه
کار بودند "هگلیستهای
دیرین" ( Althegelianer) و گروه
دیگر که از
نظر سیاسی چپ
محسوب میشدند
" هگلیستهای
متجدد"Junghegelianer) ) نامیده
شدند . مارکس،
دو سال در
رشتهی حقوق
تحصیل کرد. در
سال دوم به
فلسفه علاقمند
شد. در نامهای
که در سال
۱۸۳۷ به پدرش (
که به او فشار
میآورد رشته
حقوق را پیگیرد)
نوشت، تصمیم
خودش را برای
نوشتن پایان
نامه دکترا در باره فلسفه
حقوق ابراز
کرد. او برای
بخش نخست
پایان نامه که
تنظیم کرده
بود عنوان" متافیزیک
حقوق" را
برگزید. مارکس
در جریان
تحصیل با
گروهی آشنا شد
که به طور
منظم گرد هم
می آمدند و در
بارهی آثار
هگل مباحثه میکردند.
از طریق این
گروه با
عنوان «
Doktor-Club»
علاقه مارکس
به فلسفه بیشتر
شد. پدرش در
نامههایی که
یکی پس از
دیگری به او می نوشت
اخطار کرد که
تحصیل در رشته
حقوق را ادامه
دهد. هنگامی
که پدرش در
سال ۱۸۳۸
درگذشت،
مارکس
فورا تصمیم
گرفت به تحصیل
در رشته حقوق
پایان دهد و
فقط به
فلسفه
بپردازد. ( A.Cornu ) [ نویسنده
بیوگرافی
کارل مارکس که
در سال ۱۹۵۴
منتشر شده ] [10] مارکس
در بین هگلیستهای
متجدد با فیلسوف
جوانی به نام فویرباخ
آشنا شد که
انتقادش به
فلسفه مذهب
هگل و نظراتش
در بارهی
فلسفه
ماتریالیستی
بر او تاثیر
عمیقی نهاد.
هم چنین انسان
شناسی (
آنتروپولوژی) فویرباخ، یعنی
فلسفه او در
بارهی طبیعت
انسان
نیز
بر مارکس
تاثیر نهاد.
این تاثیرات
در" یادداشت
های" او دیده
میشود. مارکس
در سال ۱۸۳۹
به نوشتن
پایان نامه
دکترای خود
مشغول شد که
دو سال بعد آن
را منتشر کرد.
او در این
پایان نامه تفاوتهای
مکاتب
یونانی
فلسفه
دمکریت و اپیکور
را بررسی کرده
است. مارکس در
مقدمه این
پایان نامه
تاثیر هکل بر
افکارش را
تایید کرده،
با وجود این
در این مرحله
از زندگی، این
پایان نامه حاوی
انتقادش از
فلسفه هگل
است. این
گرایش او به
انتقاد از هگل
، در اغلب
آثار اولیه
مارکس دیده میشود:
ترکیبی است از
پیوستگی شدید
به فلسفهی
هــگل از یک
سو و انتقاد
شدید به این
فلسفه از سوی
دیگر. انتقاد
او هم چنین
شامل تئوری
های از خود
بیگانگی هــگل
نیز میشود،
صرف نظر از
این که مارکس
همان اصلاح هـگل
را به کاربرده
است. تحلیل از
خود بیگانگی مارکس
جوان شامل سه
بخش است: ۱ـ از خود
بیگانگی
مذهبی، که در
ارتباط
با بحث
انتقادی
فلسفهی مذهب فویرباخ
تحلیل میشود. ۲ـ از خود
بیگانگی
سیاسی، که
حاوی انتقاد
شدید او
به فلسفه
دولت هـــگل
است. در این تحلیل،
مارکس تا
حدودی افکار روسو
را در بر میگیرد. ۳ـ از خود
بیگانگی
اقتصادی که
مبنا و ریشه اش
از خود
بیگانگی
کـــــار است.
این تئوری، موضوع
اصلی تئوریهای
از خود
بیگانگی
مارکس و
نخستین تلاش
تحلیل و نقد
شرایط و
مناسبات اقتصادی و
اجتماعی" جامعهی
بورژوازی " است.
از خود
بیگانگی
اقتصادی از
دیدگاه
مارکس، اساس
و مبنای از
خود بیگانگی
است. او مذهب و
دولت را
مقولههای
مستقل نمی بیند.
در دیدگاه مارکس،
آنها به شکل
مناسبات
موجود
اقتصادی، به
ویژه به شیوهی
تولید
وابستگی
دارند. شکل
مناسبات
اقتصادی،
اساس و
مبنایی است که
ساختارهای
دولت، مذهب،
حقوق و ... به مثابه
روبنــای آن ساخته
میشوند . از
خود بیگانگی
مذهبی مارکس
نظریه ی فویرباخ
که انسان خدا
را آفریده، نه
برعکس، میپذیرد.
در سال ۱۸۴۱ فویرباخ
کتابی با
عنوان" ماهیت
مسیحیت"
منتشر کرد. او
در این کتاب این
نظریه را
ابراز کرد که
انسان مجموعه
خصایل نیک خود
را به خداوند
نسبت میدهد،
در حالی که
خودش را
گناهکار و
فلاکت بار میانگارد.
این" ارزیابی
انسان از خودش"
که نادرست و
خطاست و نیز
نسبت دادن
نیکوترین خصایل
انسان به خدا،
از خود
بیگانگی به
وجود
میآورد. فویرباخ
توضیح می دهد
که انسان از
خود بیگانه میشود، چون ذات
خویش را به
خدا وا
میگذارد و از
اینرو از خودش
بیگانه میشود.
با وجود
این، مارکس
به این توضیح
روان شناسانه
راضی نمیشود.
او به جای این
توضیح فویرباخ،
این سئوال را
مطرح میکند:
چرا و چگونه مذهب،
این نقش از
خود بیگانه
شدن انسان را
ایفا میکند ؟ مارکس به این
سئوال چنین
پاسخ میدهد:
مبنای از خود
ییگانگی که به
ظاهر مذهب
است، فقط
بازتاب فنومن
اساسی تری
است. به
عبارت دیگر،
نیازمندی و
تنگدستی اقتصادی
و اجتماعی که
بسیاری انسانها
به آن محکوم
شدهاند،
احساس
ناتوانی،
حقارت و
محرومیت را در
انسان
برمیانگیزد.
مذهب
فقط
تجلی
فقر و فلاکت
انسان است. نظریهای
که مارکس
ارائه میدهد
نظریهی
جامعه شناسی
است . این
تحلیل او در
یکی از نخستین
مقالههایش
با عنوان " در
باره
نقد فلسفه
حقوق هـگل"
به سال ۱۸۴۳
منتشر شده
است. او
در این مقاله
می نویسد:
" اساس و
مبنای نقد غیر
مذهبی این
است: انسان
مذهب را می سازد،
مذهب انسان را
نمیسازد. اگر
چه
مذهب
خود آگاهی و
احساس شخصی انسانی
است که یا
هنوز به خودآگاهی
دست نیافته و
یا در این
میان آن را از
دست داده است .
اما انسان
موجودی
آبستراک،
موجودی که
خارج از جهان
لمیده باشد
نیست. انسان،
دنیای انسان هاست:
دولت و جامعه
است . دولت و
جامعه
مذهب را میسازند
که شعور دنیای
عوضی و وارونه
است،
چون این دو (
دولت و جامعه )
دنیایی عوضی و
وارونه هستند
." ( MEGA I.1,S.607 ([11] مارکس با این
روش، ایدههای
هگل در مورد
دولت و جامعه
را که در آن
موقع در تفکر آلمان
رواج داشت
انتقاد میکند
و به جای آن
تحلیل جامعه
شناسی ارائه
میدهد. در
جامعه، وضعیت
و شرایط
اجتماعی غیر
قابل تحملی
وجود دارد که
به سهم خود بر
نگرش و طرز
فکر انسان
نسبت به مذهب
تاثیر میگذارد.
مارکس تحلیل
اش را به زبان
استعاری مکتب
رمانتیسم آلمانی
چنین
بیان میکند:
" فقر و نکبت
مذهبی از
سویی
تجلی و مبین
فقر و نکبت
واقعی است و از سوی
دیگر اعتراض
علیه آن
است. مذهب،
آه و ناله مخلوقی
است عاجز که تحت
فشار قرار
گرفته و به
ستوه آمده است،
احساس
دنیایی
بی عاطفه است
. مذهب افیـون
مردم است. از
میان برداشتن مذهب
که نیک بختی
موهوم مردم
است، به معنای
مطالبه و در
خواست نیک
بختی واقعی است." )همانجا ) جملهی" مذهب
افیون مردم
است"ـ
که بارها از
آن نقل قول
شده ـ اگر
در ارتباط اش
با این موضوع
در نظر گرفته
شود معنای
دیگری مییابد.
این جمله
مربوط
میشود به
نظریه ی
جامعه شناسی
مارکس در باره
نقش مذهب در مورد
انسان هایی
که در شرایط و
وضعیت
فلاکت بار
اجتماعی و
اقتصادی به سر
میبرند.
مارکس
چندی بعد
توضیح میدهد
که انتقاد از
مذهب اصولا
بخش ضروری
نقد
وضعیت
اجتماعی است.
" نقد مذهب،
گلهای واهی
آراسته بر
زنجیرهای
اسارت را پرپر
میکند ، نه به
خاطر این که
انسان
زنجیرهای نومید
کننده و بدون
فانتازی را
باز هم
بر دوش کشد، بلکه به
خاطر این است که انسان
زنجیرها را به
دور افکند و
گل های تر و
تازهای
بچیند. نقد
مذهب، انسان
را از آن مایوس
میکند تا به
فکر افتد، دست
به کار شود و
واقعیت خود را
بسازد؛ همچون
انسان مایوس
شده ای که بر
سر عقل آمده
تا گِردِ خودش
بچرخد و
سرانجام،
گردِ خورشید
واقعی وجود
خودش به گردد .
مذهب فقط
خورشیدی
موهوم و واهی
است که گرد
انسان
می گردد، تا
موقعی که
انسان
گرد خویشتن
خودش نگردد . (
همانجا، ص ۶۰۷)
نقد مذهب،
شرط ابتدایی و
مقدماتی است تا
مبانی از خود
بیگانکی
انسان آشکار
شود. بنا بر
نظر مارکس
این امر وظیفه فلسفه
است. " در بدو
امر، وظیفهی
فلسفه این است
که در خدمت
تاریخ قرار
بگیرد و پس از
این که چهرهی
تقدس از خود
بیگانگی
انسان را
آشکار کرد، از
خود بیگانگی
انسان
را در هیئت
غیر تقدسی آن
نیز
افشا کند. " (
همانجا)
مارکس
یک سال پس از
نوشتن این مطلب، به
انجام دادن
این وظیفه
پرداخت. او در " یادداشت
ها" تحلیل
جامعه شناسی شرایط و وضعیت
اجتماعی را ارائه
داد که
نمود
بارز و آشکار
انگیزهی از خود
بیگانگی است و
مهمترین مبانی
افکار مارکس
است. اما پیش
از آن که به
تحلیل این
نظریه اش
بپردازیم ، به
از خود
بیگانگی
سیاسی انسان
اشاره میکنیم
.
از خود بیگانگی سیاسی مبنای
تحلیل مارکس،
بررسی تئوری
دولت و فلسفهی
حقوق هگل
است. هگل
دولت را به
مقام خدایی
(الاهی )
ارتقاء
میدهد.
به نظر او دولت موجود
پروس
نقطهی
اوج
تکامل تاریخ
است.
Bottomre و Rubel دیدگاه
های هگل را
چنین
جمعبندی کرده اند:
" بنا بر
نظریهی هگل،
حقوق آبستراک
( انتزاعی) هر
فرد به
اخلاق تعالی می
یابد، اخلاق
به خانواده
تعالی می یابد،
خانواده به
جامعه
تعالی
می یابد،
جامعه
به
دولت
تعالی می یابد،
و سرانجام دولت به
تاریخ جهان
تعالی می یابد.“[12] هگل، بین
دولت و جامعه تفاوت
میگذارد. به
اعتقاد او،
دولت روح
الاهی است که در جهان
تجلی مییابد.
از این رو،
وظیفهی هر
فرد این است
که دولت را به
مثابهی
تجلی روح
الاهی ستایش
کند. افزون
براین، انسان
باید پیش خودش
چنین مجسم
کند: همانطور
که شناخت
طبیعت دشوار
است،
شناخت
ماهیت
دولت بسی
دشوارتر است.[13] در
فلسفهی هگل،
دولت سازمانی است
مستقل از
مناسبات
اجتماعی و
تاریخی،
درحالی که از
این مناسبات شکل
گرفته و تکامل
یافته است ،
چون جامعه از
افراد تشکیل
میشود ( هگل و
مارکس هر دو
در این نقد،
اصطلاح
" جامعه بورژوازی"
را به کار
بردهاند).
افراد، منافع
و علایق متضاد
دارند. هگل
چنین میپندارد
که این تضادها
در" جامعهی بورژوازی"
فقط هنگامی
برطرف میشوند که همهی
شهروندان
قدرت و سلطهی
دولت را
بپذیرند و از
پرنسیپ
الاهی
بودن
دولت
تبعیت کنند.
دولت در
دیدگاه هگل
ایده ی
آبستراک(
انتزاعی) است.
اگرچه او
معتفد است این
ایده در نظام
دولت پروس عصر
خودش تحقق
یافته. از
اینرو او دولت
را مستقل از
انسان هایی
که رعیت دولت
هستند تلقی میکند.
یکی از عواقب
و نتایج این
ایده این است
که فرد
در تئوری دولت
هگل هنگاهی
ظاهر میشود
که ساختمان
ایدهی دولت
او به انجام
رسیده و کامل
شده است. بنا
براین،" فرد"
و" دولت"
مستقل از یکدیگر
بررسی می شوند.[14] نظر مارکس بر
خلاف هگل این
است که
واضح است فرد حتی
از جنبه ی
تئوری از محیط
اجتماعی اش
جدا نتواند بود.
انسان موجودی
اجتماعی است.
دولت نه تنها
مخلوق انسان
است، بلکه
سازندهی
چارچوبی است
که برمبنای آن
ساختار
جامعه
بنا شده است.
بدین ترتیب دولت
یکی از
فاکتورهایی
است که بر فرد
و بر رفتار
اجتماعی فرد
تاثیر
می گذارد. تلاش
هگل به منظور
منفرد کردن
انسان و جدا
کردن او از ساختار
جامعه اش، هم
چنین تلاشی
است که فلسفهی
دولت او به
تفکیک عرصهی
خصوصی انسان
از عرصه عمومی
انسان منجر
شود. عرصهی خصوصی
انسان، هم
چنین فعالیت
اقتصادی
انسان را در
بر میگیرد.
دراین عرصه، خود
خواهی انسان
تسلط دارد .
فقط در عرصهی عمومی
انسان میتواند
تابع
منافع عموم
شود. تفکیک
عرصهی خصوصی
از عرصهی
عمومی،
متناسب است با
تفکیک "جامعه
ی بورژوازی"
از " دولت". این
تفکیک، هم
چنین مبیّن
تفاوت گذاشتن
بین انسان به
مثابهی "homme " [
آدم ] است
با انسان به
مثابه" citoyen „[ شهروند ] ،
یعنی
تفاوت
گذاشتن
بین شخصیت انسان با رعیت » Untertan« . مارکس
از این تفاوت
گذاری به شدت
انتقاد میکند
و این تفاوت
گذاشتن را
تجلی از خود
بیگانگی
سیاسی
تلقی میکند.
نظریهی هگل
در مورد دولت نه
تنها
فقط
تئوری
انتزاعی بود،
بلکه "
ایدئولوژی"
نیز بود تا فنومن
تاریخی ـ دولت
پروس ـ
را توضیح دهد
و به آن
مشروعیت دهد.
مارکس این
نظریه هگل در
بارهی دولت و
عملکرد آن را
همان نظریه ای
تلقی می کند
که شبیه مذهب
است. چون مذهب
نیز توانایی انسان
را بر مبنای
ایده ای
انتزاعی تصور
میکند و
مانند مذهب
احساس
ناتوانی
بیشتری در انسان
بر می انگیزد.
مارکس از نو،
همان سئوالی
را که در
تحلیل عملکرد
و نقش اجتماعی
مذهب مطرح
کرده بود
تکرار میکند: چرا
انسانها
چیزهایی را،
نیروهایی را
که خارج از
خودشان و
انتزاعی
هستند،
فراسوی خودشان
مجسم میکنند،
در حالی که
این نیروها از آنِ
خود آنهاست.
مارکس بر
خلاف حدس و
گمانهای
متافیزیکی
هگل در بارهی
دولت و جامعه
، به این
سئوال پاسخ جامعه
شناسی
میدهد: " دولت
و مؤسسات
اجتماعی از
نقطه نظر
سیاسی
دو چیز
متفاوت
نیستند."
امروز این
اظهار نظر
قطعی شاید
اظهارنظر پیش
پا افتاده ای
به نظر رسد،
اما در سال
۱۸۴۴ که این
جمله نوشته
شده برای
بسیاری نشانی
از شهامت و
اصالت
بود. بنا
بر نظریهی
مارکس، تلاش
به منظور جلوه
دادن خصلت
الاهی دولت،
کارکرد از خود
بیگانه شدن
انسان دارد.
چون آنگاه
وجود مشکلات
اجتماعی را
نمی شود
بر گردن دولت
نهاد. درک هگل
از دولت و
اتوریته
دولت، به نظر پوپر،
کاملا مشخصات
توتالیتر (
تمامیت خواهی)
دارد. ( همانجا ) . پوپر
که مارکسیسم
را رد میکند،
میگوید:
مارکسیستها
اصولا میبایست
تئوری دولت
هگل را آن طور
که واقعا بود افشا
می کردند:
تئوری دولت
هگل، تئوری دفاع
از منافع
طبقاتی اوست و
از اینرو هدفش
خدمت به تحکیم
ایدئولوژی
سلطهی برتری
طلبی دولت
پروس است. بنا
براین ، تئوری
هگل نه
تنها مبین
فلسفه متافیزیکی
اوست بلکه
فراتر از آن
تلاشی است به
منظور
استفرار مجدد
سلطهی سلطنت فردریک
ویلهلم سوم . ( پوپر،
همانجا ).
خصوصیت
استبدادی
تفکر هگل هم
چنین از این
درخواست او که
رعیت باید از
دولت اطاعت و
تبعیت کند
آشکار میشود.
به واقع، این
درخواست هگل
حتی وظیفهی مبرم
هر فرد است که
باید انجام
دهد. مارکوزه
خاطر نشان
کرده است که
دولت در این میان نقش
ارشاد و تادیب
به خود میگیرد.[15] مارکس
در نقد تئوری
دولت هگل به موضوع
دیگری هم میپردازد.
او تحلیل
دقیقی از
بوروکراسی
ارائه میدهد.
او توضیح میدهد
که بنا بر
نظرهگل،
اعضای
بوروکراسی،
کارمندان
دولت، فونکسیون
مهم میانجی
گری ایفا میکنند.
ما اشاره
کردیم که هگل بین
جامعه
و دولت ـ که نمایندگان منافع و علایق
عموم است ـ
تفاوت
میگذارد. به
نظر او جامعه
از خانوادهها،
اقشار و سایر
گروههای
طبقات تشکیل
میشود. وظیفهی
بوروکراسی
این است بین
منافع وعلایق
عمومی و
گروههایی که گرفتار منافع
و علایق متضاد
هستند میانجی گری
کند.
مارکس از این
نظریه انتقاد
کرد. او خاطر
نشان کرد که
تشکیلات
بوروکراسی
خصوصیت
فورمالیته (
صوری ـ تشریفاتی
) دارد و از
اینرو به سرعت
با افراد که باید
در خدمت آنها
باشد در تعارض
قرار میگیرد.
نقد
بوروکراسی هم
مدرن است و هم
مساله روز.
مارکس،
بوروکراسی را
تجسم از خود
بیگانگی
سیاسی مینامد
. بنا بر نظریهی
مارکس، بوروکراسی
تجسم از خود
بیگانگی
سیاسی است.
بوروکراسی، به
ویژه
بوروکراسی
دولتی، قدرتی
کسب میکند که
ممکن است قدرتی
شود برای خود
و نه برای
رسیدن به هدف
و به دشواری
قابل کنترل
است. بوروکراسی
خودش را "
ارادهی دولت"
وانمود میکند
و با اعتماد
به نفس، بنگاه
و مؤسسهای
تشکیل میدهد
که
دولتی است در
دولت. " از
آنجا که
بوروکراسی
کارهای"صوری
ـ
تشریفاتی"
خود را محتوای
کارهایش میسازد
، درهمه جا با
هدف واقعی در
تعارض قرار میگیرد.
از اینرو
ناگزیر میشود
چنین کارها را
به عنوان
محتوا وانمود
کند ...
بوروکراسی روح دولت،
و روان
جامعه را
تصاحب میکند
و مالک خصوصی
آن میشود .
روحیهی
عمومی
بوروکراسی پنهان
کاری است و
حفظ
اسرار و از
طریق هیرارشی
( سلسله مراتب) در درون
خود و
در خارج، به
شکل یک بنگاه
بزرگ سربسته
آن را حفظ میکند.
.. از اینرو خود
کامگی (
اتوریته)
پرنسیپ ماهیت
و موجودیت بوروکراسی
است. " ( MEGA I.1.S.249) این
تحلیل بوروکراسی
حاوی نکات
اساسی تئوریهایی
است که امروزهم
بوروکراسی
را به عنوان ابزار
و وسیلهی شیء
وارگی انسان(
یا شیء شدن ) میبینند.
در تحلیل
مارکس،
بوروکراسی
قدرتی است
علیه انسان در
حالی که
باید
در خدمت انسان قرار
گیرد.
هرگاه
تئوری دولت
هگل و انتقاد مارکس
به این تئوری
را با تفاوتهایی
که در فوق ذکر
شد تحلیل کنیم
میتوانیم
تئوری هگل را
تئوری ناظر بر
جامعه بنامیم.
هگل در جستحوی
امکاناتی است
که تعارضات و
تضادهایی را
که بین گروهها
و افراد در
نقش شان به
عنوان افراد
خصوصی و به
عنوان شهروند
در جامعهای
توتالیتر
بروز میکنند
برطرف کند.
برعکس، تئوری
مارکس که ناظر
به فرد است، دولت و
بوروکراسی
دولتی را "
جدا از
فرد و نسبت
به او بیگانه
تعریف میکند .
دولت به
زندگی
فرد فرد
انسان در جامعه
ای که اشتراک
مساعی وجود
ندارد
توجه
نمی کند و به فکر
او نیست و فرد در
مناسباتش با
چنین دولتی درمی یابد
که همبستگی وجود
ندارد."[16] سرانجام،
می خواهیم باز هم
به جملهی
مارکس علیه
دیالکتیک
فلسفه
تاریخ هگل که
گفته است دولت
برترین مرحله تحقق
تفکر بشری است
بپردازیم.
مارکس مدعی
است که در
این تفکر
متافیزیکی،
تمام اسرار
فلسفهی دولت
هگل نهفته
است. راه حل
برطرف شدن
شکاف موجود و
از خود
بیگانگی ناشی
از آن، به
عقیده مارکس
نمیتواند
دولت
توتالیتر
باشد، بلکه
نظام دمکراسی
است. او تاکید
میکند که این
دمکراسی به
دست انسان
آغاز میشود. "
همانطور که
مذهب خالق انسان
نیست،
بلکه انسان
خالق مذهب است
همان طور
قانون اساسی
آفریننده
مردم نیست، بلکه
مردم
آفرینندهی
قانون اساسی
هستند."[17]
مارکس از
دمکراسی سخن
میگوید، اما
از دمکراسی بدون
دولت. چون در
دمکراسی
واقعی دولت
مضمحل میشود.
در چنین
وضعیتی از خود
بیگانگی
انسان برطرف
تواند شد.
انسان به عنوان
موجود
اجتماعی میتواند
در نظام
اجتماعی که
متناسب با
طبیعت اجتماعی
انسان است به
خود آید و
تحقق یابد :" هر
نوع رهایی از
قیمومیت
معطوف
به رسیدن
جهانی انسانی
است که
در آن
مناسبات
انسانی
برقرار است.[18]
هنگامی میتوان بر از
خود بیگانگی
سیاسی چیره شد که مبنای
اساسی تر از
خود بیگانگی،
یعنی از خود
بیگانگی
اقتصادی
برطرف شود. از
اینرو مارکس
ابتدا با
افشای الهیات
(تئولوژی) عصر
خود، از خود
بیگانگی
مذهبی را
توضیح میدهد.
سپس به نقد
نئوری دولت و
از خود
بیگانگی
سیاسی میپردازد.
بر مبنای
نظریه او،هر
دو مورد، هم مذهب و
هم دولت ،
فونکسیون (
کارکرد )
اجتماعی
مشابهی دارند.
مذهب،
فقر و نکبت
دنیوی را پرده
پوشی میکند،
در حالی که تبعیت
از دولت
توتالیتر،
بایستی اوضاع
اسف بار و
فساد اجتماعی
موجود را
پنهان کند. با
این روش،
بایستی
جامعهای
تخیلی و واهی
به وجود آورد
تا توجه به
تضادها و
تعارضات
اجتماعی
موجود منحرف
شود. در این
رابطه
فاکتورهای
مهمی که به
زندگی افراد
جامعه مربوط میشوند
کدامند؟
مارکس این
فاکتورها را
در ارتباط با دولت
چنین جمع بندی
میکند: "
زندگی مادی
افراد به هیج
وجه به« ارادهی»
آنها وابستگی
ندارد. شیوهی تولید و
شکل مراودات و
داد و ستد
افراد
که به طور
متقابل لازم و
ملزوم یکدیگرند،
اساس و مبنای
واقعی دولت اند.
در کلیهی
مراحل تقسیم
کار و مالکیت
خصوصی که هنوز
ضروری است،
زندگی مادی
افراد مستقل
از اراده آنهاست.
این
مناسبات واقعی
را به هیج وجه قدرت
دولت به وجود
نمیآورد،
بلکه برعکس،
مناسبات
واقعی ( شیوه
تولید و دادوستد) قدرت
دولت
را بوجود می آورد.“ [19] از
خود بیگانگی
اقتصادی : الف ـ انسان و
کـــار در
سال ۱۹۲۳
فیلسوف و مورخ
مجارستانی، گئورگ
لوکاچ، اثرش
را با عنوان « تاریخ
و خودآگاهی »
منتشر کرد.
این کتاب و
مقالهی عمدهی
آن ( « شیء وارگی
و آگاهی
پرولتاریا» برای ما
اهمیت دارد.
چون اگر چه لوکاچ چندی
بعد در اثر
فشار شدید
مقامات دولتی
اکثر افکارش
را در این
کتاب فوق
العاده
آموزنده رد
کرد، اما اودراین
کتاب، تئوری
از خود
بیگانگی
اقتصادی
مارکس را نه
تنها بر مبنای
«کاپیتال» بلکه بر
مبنای آنچه که
در « یادداشت
ها، یا دست
نوشته های»
اولیه مارکس
جوان نیز مطرح
شده بود
بررسی کرده
است .[ یاد داشتها
یا دست نوشته
های مارکس ده سال
پس از اثر
لوکاچ
وارد مجموعه
آثار مارکس ـ انگلس
شدند. مترجم ] لوکاچ،
مانند مارکس،
آثار هگــل
را به طور
اساسی بررسی
کرده بود ، از
اینرو موفق شد
به سیر افکار مارکس
پی ببرد.
لوکاش تحت
تاثیر افکار و
نظریات
استادش گئورگ
زیمل (Georg Simmel (
و دوست
بسیار نزدیک ماکس
وبر( Max Weber
( قرار
گرفته بود و اغلب
با آنها
مباحثات
مفصلی میکرد.
لوکاچ بر
مبنای مطالعه
« کاپیتال» به
تئوری مارکس
جوان در آثار
ابتداییاش پی
برد و درعین
حال در تحلیلهایش
از نظرات ماکس
وبر در بارهی
نقش صرفه جویی
یا نقش مقتصدانهی
جوامع صنعتی
پیشرفتهی
سرمایه داری نیز
استفاده کرد.
بنا بر این میشود
گفت اثر
لوکاچ پلی است
بین مارکس
و سایر جامعه
شناسهای
آلمانی. برای
فهم مسئلهی
از خود
بیگانگی اقتصادی،
باید به نقش
کار در
دیدگاه مارکس پی برد.
بنا بر دیدگاه
مارکس، کار
مهمترین فعالیت
انسان است. او
کار را« فعالیت
زندگی» مینامد
. انسان با کار
دنیای خود را
میسازد و در
نتیجه خود را . هــگل،
این روند
آفرینش خود (
یا زایش خود )
را از جنبهی
تاریخی در نظر
گرفته بود ( مارکس
آن را پراتیک
نیز نامیده) مارکس
این اصطلاح آفرینش
خود را
از هگل
اقتباس کرده
است: «
اهمیت
فنومنولوژی
هگل ... این است
که هگل آفرینش
انسان را به
صورت پروسه
درک میکند .. و.. ماهیت کار
و انسان شیء
شده یا انسان
شیء واره شده را میفهمد، زیرا
وجود
انسان واقعی
را نتیجه کار
خودش
درک
میکند.»[20] ( تئوری« آفرینش
خود یا
خود آفرینی
انسان » تنها
موضوع مرکزی
نظریهی مارکس
نیست. این
تئوری هم چنین
ایدهی تکامل
تاریخی را به
صورت روندی
دیالکتیکی نیز
در بر میگیرد.
انسان برای
تامین نیازمندیهایش
کار میکند.
انسان در روند
کار، ابزار
کار را شکوفان
میکند که
مبنای ایجاد « روند
تولید مادی
»است و ابزار
کار را به کار میبرد.
این روند،
مبارزهای است
بین انسان و
طبیعت. انسان در
روند تولیدات
مادی، نه تنها
نیازمندیهایش
را تامین میکند،
بلکه با ساختن
دنیایی از
اشیاء،
نیازمندیهای
نوینی پدید میآورد
. انسان در این
روند، هم
آفرینندهی
خودش است و هم
آفرینندهی
فرآوردههایی
است که خودش
آفریده .
آفرینش
انسان
به معنای
ساختن دنیایی
از اشیاء است
در خدمت
تامین
نیازمندیهایش
و در عین حال به
معنای تحول
انسان
به وسیلهی
دنیای اشیایی است
که خودش
آفریده
.
در فلسفهی
انسان شناسی
مارکس، کـــار
نقش مرکزی و
عمده ایفا میکند.
انسان از طریق
کــارش طبیعت
خودش را به
عنوان « نوع
انسان » تحقق
میبخشد.
انسان، با
کارش، جهانی
از اشیاء (
ابژه ) برای
تامین نیازمندیهایش
میسازد. او با
کار مصالح
طبیعی را شکل
میدهد، آنها
را دگرگون میکند
و با آنها
اشیاء را برای
تامین
نیازمندیهایش
میسازد.
دنیای اشیاء، در
تئوری مارکس
هم چنین شامل نهادهای
اجتماعی که
روند
تولید را
اداره و کنترل
می کنند نیز
میشود. به طور
خلاصه میشود
گفت، شیء
وارگی ( Vergegenstänlichung ( شامل
تمام روندهای
اجتماعی است.
یعنی تلاش آگاهانهی
انسان، اشیاء
را برای تامین
زندگی خودش
بسازد و نیز
نهادهای
اجتماعی پدید
آورد که به کمک
آنها
تولید انجام
میگیرد. (
مارکس بعدها کمتر از
شیء وارگی سخن
میگوید بلکه
از « تولید اجتماعی یا
تولید توتال »
سخن میگوید.) اما
نباید هر روند
شیء وارگی را «
نورمال» درک
کرد: یعنی به
مثابهی تجلی
فعالیت انسان
و به مثابه ی
تحقق یافتن
نوع انسان
تلقی کرد . این
امر فقط
در شرایط معینی،
یعنی با
کار خلاق
تحقق مییابد .
کار موقعی
خلاق است که: ۱) «
فعالیت
انسان
بنا بر خواست
و اراده و
آگاهی اش
انجام گیرد .۲)
انسان بتواند
با کارش
استعدادش را به
شیوهای همه
جانبه به منصهی
ظهور برساند
.۳) انسان
بتواند از
طریق کارش،
طبیعت
اجتماعیاش را
تحقق بخشد. ۴ )
کار، فقط تنها
وسیله
برای تامین
نیازمندی های
انسان نباشد. از
اینرو،
کار در وضعیت
ایدآل،
فعالیت
آگاهانه
انسان است که برای
تحقق بخشیدن
خود انسان
انجام میگیرد
. یعنی کاری
است که
هدفی
دارد و در چارچوب
روند
تولید
اجتماعی انجام
می گیرد. هر
نوع دیگر کار،
فعالیت از خود
بیگانه شده
است. مارکس
خصوصیت آن را
چنین توضیح میدهد.
« کار بیگانه
شده ، کاری
است که فعالیت
آزاد را به وسیله یا ابزار
تنزل میدهد و
زندگی انسان فقط
وسیله ای می
شود برای
زندگی
فیریکی
انسان. [21]
مبنای تئوری
مارکس در باره
کار بیگانه
شده از انسان
، شامل تئوری
خاصی در باره
طبیعت انسان و
ایدآل خاصی از
کار است. این
ایدآل هم چنین
بخشی از تئوری
او در باره
طبیعت انسان
است. اگر این
ایدهی اساسی
درک نشود،
امکان ندارد
نخستین
تئوری از خود
بیگانگی
مارکس ـ
آن جور که در یاد
داشت های او شرح
داده شده ـ فهمیده
شود. این
تئوری عناصر
مختلف دارد:
ایدههای
فلسفی و راه و
روش یا هنجار
اجتماعی و اخلاقی
و نیز تحلیل
جامعه و
اقتصاد عصر
تاریخی معینی.
این تئوری حاوی
نکات زیراست :۱)
وابستگی به
فلسفهی هگل و
در عین حال رد
آن.۲) وابستگی
به
فلسفه انسان
شناسی فویرباخ که
افکار مارکس
در باره طبیعت
انسان را تحت تاثیر
قرار داده. ۳)
وابستگی به
نقد روند صنعتیشدن
در عصر
رمانتیک
آلمان.۴) وابستگی به
موازین
اخلاقی
هومانیسم در
عصر خودش . مبنای
این تئوری،
کار پیشه ور
در جامعه ای
پیش از صنعتی
شدن است : پیشه
ور، هر فرآورده
را به شیوه
شخصی خودش تولید
میکند و تجلی
شخصیت خود
اوست و در
نتیجه با
فرآوردهاش
احساس
پیوستگی میکند.
بنا براین،
کار پیشه ور
هدفمند به نظر
میرسد. افزون
براین، پیشه ور
شرایط
کارش را خودش
تعیین میکند
و از اینرو
انسانی است »
آزاد «.
ایدآل کار، در دید
گاه
مارکس،
شامل
راه و روش یا
هنجار
اجتماعی و
اخلاقی است.
میشود سئوال
کرد چرا باید
انسان فعالیتاش
را آگاهانه
انجام دهد و
هر طور میخواهد
آن را هدایت
کند؟ چرا
بایستی کار
انسان وسیلهی
تحقق بخشسیدن
خودش باشد؟
پاسخ این است:
چون فعالیت
باید بر مبنای
راه و روش یا
هنجار
اجتماعی و
اخلاقی که
بخشی از سیستم
هومانیستی ـ
اخلاقی عصر
است انجام گیرد.
مارکس
در تحلیلهایی
که در
یادداشت
هایش ارائه
داده،
توضیح میدهد
که در جامعه
سرمایه داری
سه شرط
سبب دگرگونی
عمیق و اساسی
در وضعیت کار
و در مناسبات
اجتماعی فرد
میشوند. این
سه شرط
که سبب میشوند
کار
بیگانه شود عبارتند
از: ۱) واقعیت
مالکیت
خصوصی، پیش از
هر چیز مالکیت
ابزار
تولید.۲) روند
تقسیم کار که
نتیجهی
تکامل
نیروهای
تولید کننده ،
به ویژه در
عرصهی
تکنولوژی است
( به کار بردن
ماشین ها و ....۳)
این واقعیت که کار
انسان
کالایی میشود مانند
سایر کالاها.
از اینرو کار
تابع
قوانین
بازار جامعه
سرمایه داری
می شود. شرط
اخیر،
بخشی از
روندی است که
مارکس در « سرمایه» آن را « فتیشیسم
کالایی»
نامیده.[22]
ب ـ بازار
در جامعهی
سرمایه داری و
روند تقسیم کار
مارکس در
کلیهی آثارش
ـ از « یادداشتها» تا «
سرمایه» ـ مدلی را
ارائه میدهد
که چارچوبی
است مناسب برای
تحلیل سیستمهای
اقتصادی که در
طول تاریخ
پدید آمده
اند. اما او در
این مدل، به
طور عمده به
جامعهی
سرمایه داری
میپردازد.[23]
این مدل حاوی
تحلیلهای
مقولاتی است مانند » شیوهی
تولید« ، » نیروهای
تولید کننده«
، » مناسبات
تولید« وغیره.
او دراین مدل،
متدهای
متعددی برای
تحلیل جامعه
ارائه داده
است. مارکس
تاکید میکند
که
برای نمونه،
نقش تعارضات
اجتماعی، به
ویژه تعارضات
طبقاتی برای
تحلیل ساختار
اجتماعی جامعه یکی از
این متد هاست.
هم چنین او
تاکید میکند
که تحلیل
ساختار
مجموعهی
روند تولید
اجتماعی،
برای درک سایر
فنومنهای
اجتماعی مانند
قوانین و
مقررات، ساختار
دولت،
اخلاقیات
رایج و... اهمیت
دارد. حال
به کمک این
مدل، چند نکته
که برای درک
فنومن از خود
بیگانگی
ضروری است
بررسی میشود .
مارکس تحلیل
اش را با یک
مسئله کلاسیک
علم اقتصاد
آغاز میکند،
یعنی با
تئوری
ارزش. مبنای
تحلیل او
تفاوت سنتی
بین ارزش مصرف
و ارزش مبادلهی
فرآورده است.
ارزش مصرف یک
فرآورده
البته ممکن
است تغییر
کند، با وجود
این، ارزش
نیازمندی به
فراورده را
ارزش مصرف آن
تعیین میکند.
بنابر این، ارزش
مصرف وسیلهی
تعیین ارزش است
. مثلا ارزش
مصرف آب
بستگی
به حد تشنگی
انسان دارد. برای
این که
فرآورده ای
ارزش مبادله
داشته باشد،
فراورده باید
کالا شود. و
چگونه
فرآورده کالا
میشود؟ چون
فلان فرآورده
حاصل کار است
کالا نمی شود.
چیزهای طبیعی
مثلا الماس هم
میتوانند
کالا شوند. آب
نیز میتواند
کالا شود،
موقعی که شخصی
در صحرا مالک
چاه آب است.
فرآورده فقط
موقعی کالا میشود
که با سایر
فرآوردهها
تناسبی داشته
باشد. یعنی موقعی
که بتوان آن
را با فرآورده
ی دیگری
مبادله کرد...
ارزش مبادله،
تعیین کنندهی خصوصیت
کالایی
فرآورده است.[24]
مارکس در
تحلیل نقش
پول، توضیح میدهد
که چون پول به
طور عام ارزش
مبادله است،
میشود٫ آن را
با هر کالایی
مبادله کرد .
موقعی که
فرآورده
کالا میشود، ارزش
مصرف آن از
ارزش مبادله اش
جدا میشود.
ارزش مبادله
را قوانین
بازار سیستم
سرمایه داری
ـ
مستقل از
ارزش مصرف آن
ـ
تعیین میکند.
مارکس در » کاپیتال
« در
تحلیل این
قوانبن، به
کمک متد علمیاش
فتیشیسم
کالایی را در
مرکز دومین
تئوری از خود
بیگانگی قرار
میدهد. به طور
مختصر،
استدلالش این
است: فرآورده
از طریق
مبادله با
سایر فراورده
ها کالا میشود.
اما فرآوردهها
نمیتوانند به
طور بیواسطه
با سایر
فرآوردهها
رابطه
برقرارکنند.
مناسبات
اجتماعی، رابطهی
کیفیت
انتزاعی ارزش
مبادله
مالکین
کالاها را
پرده پوشی میکند.
این مناسبات
اجتماعی را ـ
از جمله ـ
تناسب قدرت در
جامعه نیزتعیین
میکند. در
سیستم بازار
سرمایه داری،
تولید
کنندگان
کالاها به طور
مستقل از یک
دیکر تولید می
کنند. یعنی
آنها به طور
خصوصی تولید
میکنند، اما
آنچه تولید میکنند
برای مصرف
خصوصی خودشان
نیست. آنها
برای تامین
نیازمندیهای
جامعه تولید
میکنند. یعنی
تولید هدف
اجتماعی دارد
. به
عبارت دیگر،
در بازار
سرمایه داری،
مناسبات
اجتماعی،
مناسبات
کالایی را
پرده پوشی میکند.
کالاها البته
با هدف
اجتماعی
تولید میشوند،
اما آنها
مالکیت خصوصی
اند. و چون
مالکیت کالاها
در عین حال به
معنای قدرت
است رفته رفته
همه چیز کالا می شود. در
جوامع
پیش از
سرمایه داری
نیز مبادله فرآوردهها
وجود داشت.
اما این
چکونگی
مبادله را
مصرف مستقیم
فرآورده ها
تعیین میکرد.
سمت و سو و هدف تولید،
مصرف فراوردهها
بود. آن قدر
تولید میشد
که مصرف شدنی
بود. فقط
مازاد
تولیدات
مبادله می شدند.
اما این
فراوردهها،
چون بر مبنای
ارزش مصرف
آنها
مبادله میشدند، کالا نمی
شدند.[25]
ابتدا در
جامعه سرمایه
داری و از
طریق ساختار
بازار سرمایه
داری کـــالا
تسلط مییابد.
در این سیستم نه تنها
فراوردهها
ارزش مبادله
مییابند و به
عنوان کالا
فروخته
میشوند،
بلکه تولید
کنندهی
فراوردهها ،
یعنی کار انسان
و کارگر نیز زیر
سلطهی این
روند قرار میگیرند.
بنا بر نظریه
مارکس، کارگر
در جامعه
سرمایه داری
مجبور
میشود
نیروی کارش
را بفروشد تا
بتواند زندگی
کند. کار،
تجلی شخصیت و
نیازمندی او
نیست، بلکه
کار اجباری
است. موقعی که
توانایی کار
کارگر شیء میشود،
یعنی
کالای خرید و
فروش میشود ، کارگر
احساس میکند
با کارش و با
فرآ ورده ای
که تولید کرده
بیگانه شده و
فعالیت و
فرآورده کارش
به او تعلق
ندارد. مزدی
که کارگر
دریافت میکند
برابر است با
ارزش مبادله ی
نیروی کارش.
هر قدر سیستم
تولید سرمایه داری
بغرنج تر و
موفقیت آمیز
تر میشود، به
همان اندازه
فرد آزادی اش
را از دست میدهد
و بیش از پیش
بردهی روند
تولید و مهره
ماشین غول
پیکر غیر
انسانی میشود.
» هر
قدر کارگر
ثروت بیشتری
تولید کند، هر
قدر تولیدش
به
قدرت و حجم
بیشتری انجامد،
خودش بیش از
پیش فقیر تر
می شود.« این
تحلیل مارکس که
کارگر هر چه
بیشتر تولید
می کند
فقیرتر می
شود، در رابطه
با عصری است که
او زندگی
کرده. اما نباید
تصور کرد که
مارکس در
تحلیل خود »
فقـــر«
را فقط
به مفهوم
اقتصادی آن به
کار برده است.
منطور او هم
چنین
فقـر جسمانی
و روانی کارگر
در شرایط روند تولید و بازار
سرمایه داری
است . ج ـ روند
تقسیم کار شیوه
تولید و ابزار
تولید به
منظور تامین
نیازمندیهای
فرد بستگی به
امکانات
موجودی است که
فرد بدان
دسترسی دارد. در
مراحل پیش از
سرمایه داری،
شیوه تولید به
وضعیت
جغرافیایی و آب
و هوا بستگی
داشت. با
تکامل ابزارتولید،
شیوه تولید پیوسته
بغرنج تر میشود.
هر چه شیوهی
تولید
بغرنج تر میشود،
همان اندازه
تقسیم کار نیز
بیشتر می شود.
در ابتدایی
ترین و پایین
ترین مرحلهی
تکامل جامعه ،
تقسیم کار بر
مبنای شرایط
بیولوژی
قرار داشت،
مثلا نقش
کار بین مرد و
زن. در آن مرحله، و تقسیم
کار بین زن و
مرد به شرایط و وضعیت
طبیعی بستگی
داشت ، مثلا نیرو
و توانایی
جسمانی . در
جریان پیشرفت
تقسیم کار
دستی و کار
فکری، نخستین
بار تقسیم کار
واقعی
پدید میآید.
این تقسیم کار
انسان را
وادار میکند نه تنها از
استعدادی که
تاکنون به کار
برده و بر
کارش کنترل
داشته صرفنظرکند،
بلکه اختلاف
طبقاتی پدید
میآورد که به
تعارضات و
تضادهای
طبقاتی منجر
میشود. با
تشدید تقسیم
کار، تعارضات
و تضادهای
طبقاتی شدت مییابند.
در مرحله بعدی
این روند، اختلاف
بین مناطق
روستایی و
شهری بروز میکند.
در روستا مواد
خوراکی تولید
میشوند و در
شهرها
فراورده های
ضرور برای
زندگی. منافع
اقتصادی شهر
نشینان، مثلا
بهای ارزان مواد
خوراکی، در تضاد
با منافع
روستاییان
است. در
شهرهای سدههای
میانی،
تعارضات در
درون حرفهها
و اصناف پدید
میآمد . چون
فرد پیشه ور
موقعی
میتوانست
عضوی از صنف
خود شود
که در کارش ماهر
باشد . پیشه ور
به کار دستیاش
علاقمند بود.
پیشه وران تلاش میکردند کار
حرفهای خوبی
انجام دهند.
بنا بر این،
پیشه وران سدههای
میانی واقعا
غرق در کارشان
میشدند و کارشان
را از آن خود
می پنداشتند.
این توصیف
مارکس از پیشه
ور و کار پیشه
وری
شاید
ایدآلیستی به
نظر رسد . چون
مرحلهی بعدی
روند تقسیم
کار، به توزیع
فراوردهها و
خرید و فروش
فرآوردهها
انجامید،
طبقه تجار و
بازرگانان
پدید آمد. با
رشد امکانات
ارتباطات،
رقابت درشهرها برای
خرید و فروش
فرآوردهها
شدت گرفت.این
رقابت، سبب
شکوفان شدن
تولیدات
مانوفاکتوری
پیش از سرمایه
دار شد. شیوهی
تولید
مانوفاکتوری
به
سرمایه نیاز
داشت. در اثر
انباشت
سرمایه،
مالکیت خصوصی
دگرگون شد.
همین که ابزار
تولید مالکیت
خصوصی شود ،
بین سرمایه و
کار
تمایز و
افتراق پدید
میآید. خلاصه: روند
تقسیم کار به دلایل زیر
سبب
محدود شدن
آزادی فرد میشود:
۱ ـ تقسیم
کار، به
جدایی
کار دستی و
کار فکری منجر
می شود. فرد نمی تواند
همه ی
استعداهایش
را به کار
اندازد. در
جریان
رشد و پیشرفت
روند صنعتی
شدن، از ارزش
استعداد و مهارت
کار دستی
کاسته میشود . ۲ ـ پیشرفت
مکانیزه شدن
تولید، سبب میشود ماشین
بر کار دستی
چیره شود. در
نتیجه، مهارت
فرد در کارش
در اختیار
خودش نیست.
ماشین تعیین
میکند که
باید سریع تر
کار کرد.
پیشرفت تکنیک
این تقسیم کار
را پدید میآورد.
۳ ـ
تقسیم کار در
سطح جامعه،
سبب تعارض
طبقاتی میشود که
منشاء
آن مالکیت
ابزار تولید
به وسیله گروه
خاصی است.
د ـ مالکیت
خصوصی
ابزار
تولید
و
هومانیسم در
بررسی چگونگی
پیدایش تقسیم
کار، رابطه ی
بین روند
تقسیم کار با
پدیده مالکیت
خصوصی واضح
شد. مارکس حتی
فراتر میرود
و تقسیم کار و
مالکیت خصوصی
ابزار تولید
را پدیدهای
یکسان تلقی
نمیکند.
مارکس معتقد
است که تقسیم
کار بازتاب
رابطه
معینی بین انسان
و روند تولید
است. اما ،
مالکیت
خصوصی، رابطه ی
انسان را با
روند تولید و
نیز
با
آنچه تولید
میکند (
فراورده )
آشکار میکند: انسان
از هر دو، هم
از روند
تولید و هم
از فراورده جدا شده
است.[26] مالکیت
خصوصی، دو
کارکرد دارد:
مالکیت خصوصی
نتیجه بیگانه
شدن کار است و
در عین حال
بیگانگی
نوینی به وجود
میآورد.
مالکیت
خصوصی، از
طریق کار بیگانه
شده ای که کارگر
انجام می دهد
پدید میآید. یکی از علل
بیگانه شدن
کار( این
واقعیت که
فرآوردهی کار
به کسی که
تولیدش میکند
تعلق ندارد)
مالکیت خصوصی
است. »
بنابراین ، مالکیت
خصوصی حاصل و
نتیجهی
کار بیگانه
شده است.« [27] مالکیت
خصوصی بر
ابزار تولید ،
روند بیگانه
شدن را در
جامعه تسریع
میکند . بنا
براین، این مالکیت
خصوصی انگیزهی
از خود بیگانه
شدن است : » موقعی
که رشد مالکیت
خصوصی به
مرحله نهایی
برسد ، آنگاه
اسرارش آشکار
می شود. یعنی
مالکیت خصوصی
از یک سو
نتیجهی
فراوردهی
کار بیگانه
شده است ، و
از سوی
دیگر،
مالکیت خصوصی وسیله
ای است
برای
بیگانه شدن کـــار
کارگران. این
جاست که از
خود بیگانگی تحقق می
یابد.«[28] این
تئوری، حاوی
هستهی تئوری
استثمار
کارگر است که
مارکس چندی
بعد ارائه
داده است. خودِ
مالکیت خصوصی
نیست که روند
استثمار کارگر
را امکان پذیر
میکند، بلکه
مالکیت خصوصی
ابزار تولید
انگیزهی آن
است. کارگر با
کارش و با
تولید ارزش
اضافی،
انباشت
سرمایه را
امکان پذیر میسازد.
سرمایهی
انباشته شده
نیز دو باره
سرمایه گذاری
میشود و بدین
ترتیب، امکانات
استثمار
بیشتر، یعنی
افزایش ارزش اضافی
را که مالک
ابزار تولید
میتواند
تصاحب کند فراهم
میآورد. بنا
براین، رابطه
بین کار
بیگانه شده با
استثمار
آشکار میشود.
الغای مالکیت
خصوصی سبب پیدایش جامعه
کمونیستی میشود که در آن
تقسیم کار نیز
منتفی خواهد
شد. .
مارکس چندی
بعد در» سرمایه«
وضعیت را طور
دیگری بیان میکند.
اگر چه بایستی
مالکیت
خصوصی، به
خصوص مالکیت
ابزار تولید
ملغی شود، اما
تقسیم کار هم
چنان باقی
خواهد ماند.
در « سرمایه »
تکیهی مارکس
بر سازماندهی
روند
تولید
اجتماعی است،
تا فرد بتواند
آن را آگاهانه
کنترل کند.
این امر اگر
چه تقسیم کار
را ملغی
نمیکند، اما
کوتاه شدن مدت
کار روزانه
امکان
پذیراست. از این
پس، مارکس
اصطلاح
کار بیگانه
شده را
به کار نمیبرد،
بلکه
به جای آن، به
نیازمندی انسان،
به شرکت » فعال
انسان « ، یعنی
کنترل و تنظیم
روند تولید
اجتماعی تکیه
میکند . اگر چه
باز هم
کــــار
ضروری است،
اما از طریق
کوتاه شدن مدت
کار « دنیای
ضرورت » محدود
تر میشود و
امکانات
شکوفایی فرد و تحقق
بخشیدن به
وجود خویشتن فراهم
میشود.
مارکس چنین
استنباط میکند
که روند از
خود بیگانگی
از سه شرط اجتمـــاعی
پدید می آید: ۱)
انسان و نیروی
کارش کالا میشود.
۲) تقسیم کار. ۳) مالکیت
خصوصی.
شرایط
اجتمــاعی و روند
ازخود
بیگانگی
موجب بروز
پیامدهای خاص
روانی میشوند،
یعنی وضعیت
از خود
بیگانگی
انسان
را می توان
چنین باز
شناخت : ۱ـ کارگر
از کار و
کارکرد خودش بیگانه
میشود. او کار
و کارکردش (
فرآورده اش ) را برای رفع
نیــازمندی
خودش احساس
نمیکند ،
بلکه کار و
کارکردش
اجباری است. « کار و
کارکردش به
منظور
برآورده کردن
نیازمندیهای
خودش نیست،
بلکه فقط
وسیـــله
است تا
نیازمندیهای
دیگران
برآورده شود.» ۲ ـ انسان در اثر
تجربیات خودش از نتیجـهی
کار و کارکردش
که به از خود
بیگانگی منجر
میشود پی میبرد:
« چیزی که به
وسیلهی کارش
تولید شده،
حال به صورت
نیرویی
بیگانه که به
او ربطی ندارد
وجود دارد.» هر
قدر فرد بیشتر
تلاش کند
خویشتن
را از طریق
کار خودش تحقق
بخشد، همان
قدر کارش غیر
واقعی تر به
نظرش میرسد.
در نتیجه، رابطه
و مناسبات بین
فرد و نتیجهی
کارش ( فراورده
اش) در
برابرش آشکار
میشود. درعین
حال و
همزمان، رابطه و
مناسبات فرد
با جهان محسوس
خارج، با
هرآنچه در
طبیعت وجود
دارد، به صورت
جهانی بیگانه
شده به نظرش
میرسد که
خصمانه
در برابرش
قرار گرفته
است ». ۳ ـ کارگر، نه تنها
با جهان مادی،
بلکه با جامعهی
بشری که
در تقابل با
او قرار
گرفته
بیگانه میشود.
او حتی با نوع
بشر بیگانه میشود.
او انسانیت
خود را از دست می
دهد. از اینرو،
کارگر از
مناسبات
اجتماعی و از
امکاناتی که
سایر انسانها برخوردارند،
جدا شده
و نسبت به
آنها بیگانه
میشود. هومانیسم در
تئوری های
مارکسیستی اغلب،
از مفهوم
سوسیالیسم،
ساختار جامعهای
فهمیده میشود که
مشخصات آن
سانترالیسم (
تمرکز اقتصاد
و قدرت ) و
کنترل فراگیر
و همه جانبهی
زندگی افراد
جامعه است. ما
با نظر فروم
که به تفصیل
در پی خواهد
آمد موافق
هستیم که گفته
است: » هدف
سوسیالیسم از
نظر مارکس
رهایی انسان
بود.« [29]
رهایی انسان، به
معنای
دگرگونی هر
نوع وابستگی
اجتماعی است
که به نظر
مارکس نتیجهی
مالکیت خصوصی
پیش از هر چیز
مالکیت خصوصی
بر ابزار
تولید است.
مارکس،
تقابل بین
هومانیسم و
ناتورالیسم
را کنار میگذارد
و این
دو را به
سنتزی تبدیل
میکند که
انسان و طبیعت
با هم پیوستگی
مییابند . مارکس در این
باره نوشته
است: « این
کمونیسم،
کمال
ناتورالیسم،
کمال
هومانیسم، و
کمال ناتورالیسم
است. کمونیسم
الغای واقعی
وجود تعارض
بین انسان و
طبیعت است ، درک
واقعی
تعارض بین وجود
انسان و ماهیت
انسان است،
درک واقعی
تعارض بین شیء
شدن انسان و
تحقق یافتن شخصیت خویشتن
است ، درک
واقعی تعارض بین آزادی
و ضرورت است ،
درک واقعی
تعارض
بین
فرد و
نوع انسان
است. این
کمونیسم، راه حل این
معمای تاریخ است و
نشان می
دهد که چنین
است.» از
خود بیگانگی
انسان از
دیدگاه اریش
فروم اریش
فروم در اثرش
با عنوان » ترس
از آزادی«[30] که
در دههی چهل
منتشرکرد بر
مبنای یکی از
مهمترین
نظریههای گئورک
زیمل[31]
چنین
نوشت: جامعه
صنعتی مدرن،
فرد را از
محدودیتهایی
که در سیستمهای
اقتصادی سدههای
پیشین
گرفتارش شده
بود رها ساخت.
انسان جامعهی
صنعتی سرمایه
داری، این
آزادی نوین را
به بهای انزوا
و تنهایی روز
افزون خود
پرداخت. انسان
به منظور فرار
از این آزادی
ناخوشآیند،
مکانیسمهای
متعددی تدارک
دید. یکی از
این مکانیسمها
تبعیت از خود
کامگی و گوش
به فرمان
رهبری جذاب
بود. زمینهی
این مکانیسم،
ساختار
شخصیتی است با منش
سلطه گری در
برابر آنهایی
که خود را
ضعیف و کم
ارزش احساس میکنند
و خواستار
اطاعت از
فرمان رهبری
مجرب هستند . فروم،
مکانیسم فرار
و روی آوردن
به سوی شخصیت
خودکامه را،
در تحلیل روان
شناسی
اجتماعی
ناسیونال
سوسیالیسم
آلمان به
عنوان نمونه
به کار میبرد.
مکانیسم دیگر
فرار، که
چندان
دراماتیک نیست،
پیروی از راحت
طلبی اجباری
است، همانطور
که برای نمونه
در » جامعهی
مصرف کنندهی«
آمریکایی
تجلی مییابد.
این راحت
طلبی،
شامل اشکال
رفتار و
کردار، هدفها،
نیازمندیها و
نوع و روشی
است که این
نیازمندیها
ارضا میشوند.
این ارضای
نیازمندیها از طریق
تولیدات
صنعتی انبوهوار
مصرفی تسهیل
میشود. بنا بر
نظریه فروم،
پیروی از این
راحت طلبی
اجباری، احساس
سطحی و ساده
نگری تعلق به
نظام است و از اینرو
امنیت برقرار
میکند . فروم،
در اثر دیگری
که بعد با
عنوان » انسان
مدرن و سرنوشت
او«[32]
منتشر شد به
همان مسئله میپردازد،
اما در این
میان دیدگاهش
تغییر کرده
است. ناسیونال
سوسیالیسم
آلمان مغلوب
شد. چنگ دوم
جهانی نشان
داد که انسان
میتواند
نیروهای مخرب
باور نکردنی
اختراع کند و
آنها را به
کار ببرد.
انرژی اتمی به
عنوان
مخربترین و
خطرناک ترین
وسیلهای که
تا کنون بشر
بدان نایل شده
است به سرحد کامل
رسیده. آیا ما
انسانها
بیمار هستیم،
یا در جامعهای
بیمار به سر
میبریم؟ فروم
کوشید این
مسئله را
تجزیه و تحلیل
کند. در این رابطه
مسئلهی ازخود
بیگانگی
انسان نقش
مرکزی ایفا میکند.
از
جنبهی جامعه
شناسی، سئوال
فروم ـ اگر
بدون تامل در
نظر گرفته شود
ـ شاید آدم را
سر درگم کند.
چون با ملاکهای
عینی میتوان
تشخیص داد که
آیا انسان
بیمار است یا
نیست. اما
تحلیل دقیق
این سئوال
نشان میدهد
که آن قدرها
هم
ساده نیست.
بیماری روانی
فرد را میتوان
با ملاکهای
عینی تشخیص
داد، اما
چگونه میتوان
گفت چامعه
بیمار است؟ تا
کنون در تئوریهای
جامعه شناسی،
مشخصات جامعه
ـ با درنظر
گرفتن ملاکهای
کارکردهای
معینی که از
پیش برای
جامعه مقرر و
تعیین شده ـ
سازمان
نیافتگی
جامعه یا
فقدان یک
پارچگی تعریف
شده . هم چنین
با توجه به
ملاکهای
کارکردهای
جامعه که از
قبل تعیین
شده، کارکرد
جامعه رضایت
بخش نیست.
صرفنظر از طرح
این مسئله،
نظریهی شایع
جامعه شناسی
این است که
مشکلات
اجتماعی، به
ناتوانی فرد
در انطباق با
جامعه وابستگی
دارد. ضرورت
این انطباق،
پذیرش نورمها
و ارزشهای
اجتماعی،
کردار و رفتار
منطبق با این
نورمها و
نهاد های
اجتماعی است
که بر
مبنای این
سیستم نورمها
به وجود آمدهاند
.
فروم، این
نظرات اساسی
را رد میکند.
او به وجود
نیازمندیهای
اساسی که در
کلیه افراد
بشر مشترک است
اعتقاد دارد.
منظور او از
نیازمندیهای
اساسی،
نیازمندیهای
ابتدایی
بیولوژیکی
نیست؛ چون دست
کم از نقطه
نظر جامعه
شناسی موضوع
بدیهی و پیش
پا افتادهای
است. یعنی همهی
انسانها به
خوردن و
آشامیدن
نیازمند
هستند. نیازمندیهای
اساسی که فروم
بدانها معتقد
است از اینرو اساسی
است چون
بازتاب
شرایطی است که
برای» هستی
انسان » تعیین
کننده است.
انسان در طی
تکامل از
وضعیت حیوانی
که هارمونی و
سازگاری با
طبیعت مشخصهی
آن است فاصله
گرفته. در اثر
این تکامل،
انسان به » خود
آگــــاهی«
نایل شده و
شناخت انسان
از خودش و از
طبیعت و جامعه
پیوسته بیشتر
شده است. این
شناخت و دانش روز
افزون، سبب
شده موقعیت
انسان بغرنج
تر از آن چه در
گذشته بود بشود.
همین امر احساس
عدم امنیت را
برمیانگیزد .
بنا براین،
انسان به نایل
شدن به وضعیت
نوین تعــادل
نیازمند است.
اما نایل شدن
انسان به این
وضعیت در اثر
نرسیدن انسان
به حد کمال
دشوار میشود.
توصیف فروم در
بارهی » شرایط
هستی انسان« که
مبنای
نیازمندیهای
متعدد انسان
است بسیار
جالب است .
محیطی که مانع
برآوردن این
نیازمندیها
ست و به آن
خواهیم
پرداخت، سبب
میشود انسان
نتواند زندگی
روانی سالمی
سپری کند. در
چنین محیطی،
به جای فراهم
شدن زندگی سالم،
زندگی
بیمارگونه میشود.
از آنجا که
نهادهای
اجتماعی و
ساختار جامعه
مانع برآوردن
این نیازمندیها
میشوند، باید
امکانات
دگرگونی در
جامعه جستجو شوند.
بیش از همه
شرایط اساسی
اقتصادی،
یعنی مالکیت وسایل
تولید و توزیع
فرآوردهها
باید دگرگون
شوند: » تعریف
سلامتی روانی نباید انطباق
فرد با جامعه
باشد، بلکه
برعکس،
سلامتی روانی
باید از زاویهی
انطباق جامعه
با نیازمندیهای
انسان و نقش
انسان به
مثابهی قدرت
پیش برنده یا
بازدارنده به
منظور شکوفان
شدن سلامت
روانی تعریف
شود. این امر
که فرد از نظر
روانی سالم
است یا
نیست، در وحلهی
نخست وضعیت
فردی نیست
بلکه به
ساختار جامعه وابسته
است.«[33]
تکامل به نظر
فروم هم چنین
به این معناست
که نوع انسان
خصوصیات نوینی
را شکوفان میکند.
این خصوصیات
به نیازمندیهای
نوینی منجر میشود
که بر حسب
مرحلهی تکامل
برای هر فرد
اهمیت اساسی
دارند. جامعهای
که
اجازه ندهد
این نیازمندیها
برآورده و
تامین شوند،
فردی به وجود
میآورد که
رواناش مختل
شده است. چنین
جامعه ای
بیمار است. خصوصیت
اجتماعی
تئوری فروم
بی نهایت
معطوف به فرد
است. این
تئوری حاوی نکاتی
از تحلیل
روانی و تحلیل
مارکسیستی
است و تلاش میکند
دو نوع تفکر
را با هم وفق
دهد . تئوری او
با تئوری فروید
ـ که مبنایش
وجود تعارضات
غیر قابل حل
بین نیازمندیهای
فرد از یک سو و
درخواستهای
جامعه از سوی
دیگر است ـ
اختلاف دارد.
مبنای تئوری فروم،
نیازمندیهایی
است که خود
انسان آنها را
درخواست میکند و باید
مبنای ساختار
جامعه ای ایدآل
باشد.
مبنای
استدلال فروم
تئوری خصوصیت
اجتماعی است.
برخلاف
خصوصیت فردی
که خصوصیات و
استعدادهای
ویژهی فرد
معینی را در
بر میگیرد،
خصوصیت
اجتماعی
مجموعهی
خصوصیات و
استعدادهای اقشار،
طبقات، ملیت و
فرهنگ را در
بر میگیرد. فروم
توضیح میدهد
که خصوصیت
اجتماعی »
هستهی مرکزی
ساختار
خصوصیتی است که
اکثریت اعضای
جامعه در آن اشتراک
دارند.«[34] اما
او اشاره میکند
که سخن بر سر
مجموع همهی
استعدادهایی
که اکثریت
جامعه دارند
نیست، بلکه
سخن بر سر » ساخــــتار«
جامعه است که
همانند
سازمانی
دینامیک،
خصوصیات و
استعدادهایی
دارد. خصوصیت
اجتماعی اصطلاح
آمارگیری
نیست. خصوصیت
اجتماعی
اصطلاح نوعی
ایدآل است که
اهمیت اش
هنگامی به
بهترین وجه
درک میشود که
کارکرد آن
تجزیه تحلیل
شود . »
نیروهای
روانی اعضای
جامعه چنان
تحت تاثیر
قرار گیرند که
کردار و رفتار
اعضای جامعه
تصمیم
آگاهانه آنها
که باید از
قواعد جامعه پیروی
کنند یا نکنند
نباشد ، بلکه
اعضای جامعه طوری
رفتار کنند که
شایسته است آن
چنان رفتار کنند
و در رفتارشان
رضای خاطری را
که مناسب با
مقتضیات آن
جامعه است
احساس کنند.
به عبارت
دیگر، کارکرد
خصوصیت
اجتماعی
دراین است که
انرژیهای
انسان
در چارچوب
جامعه موجود
چنان شکل گیرد
و هدایت شود
که
تداوم
کارکرد جامعه
تضمین شود .« [35] تحلیل
اصطلاح » خصوصیت
اجتماعی «
نزدیک است به
اصطلاح » انتظار
داشتن از نقشهایی که در ذهن
باقی میمانند.« دراین
جا سخن بر سر
انتظار داشتن
از نقشهایی
است که آموخته
و پذیرفته شده
اند و از
اینرو کردار و
رفتار فرد را
تعیین میکنند
ـ بی
آنکه فرد هرگز
در بارهی علت
و انگیزهی
آنها فکر کرده
باشد. برای
نمونه میتوان
تمام
انتظارات از
نقشهایی که
در جامعهی ما
برای نقش زنان
عادی است به
عنوان » خصوصیت
اجتماعی زن« تلقی
شود . نمونهی
دیگر فنومنی
است که وبر
آن را » روح
سرمایه داری«
مینامد. این
فنومن، تجلی
این واقعیت
است که کــار
در جامعه به
مثابهی
نیازمندی، به
عنوان وظیفهای
بدیهی تلقی
میشود. تا
موقعی که
جامعهی صنعتی
چنین تصوری را
بر طبقهی
کارگر برمیانگیزد،
میشود گفت
این فنومن
بخشی از » خصوصیت
اجتماعی طبقه
کارگر« است.
فروم در این
باره می
نویسد: » نظام
سرمایه داری
فقط با
انسان هایی میتواند
برقرار بماند
که آماده اند
کار کنند، تابع
دیسیپلین و
وقت شناس اند
و علاقهی
عمده شان پول
درآوردن و
مبادله است.
در اواسط قرن
نوزدهم، نظام
سرمایه داری
به انسانهایی
نیازمند بود
که با
شور و اشتیاق
مایل بودند پول خرج
کنند و
کالا مصرف
کنند.«[36]
خصوصیت
اجتماعی از
طریق روند
تربیت شکل میگیرد.
این خصوصیت از
طریق تاثیر و
نفوذ ایدئولوژی
به وسیلهی
رسانههای
عمومی،
ادبیات و مذهب
و ... برقرار و
تثبیت میشود .
از اینرو
تربیت کودکان
نقش قاطعی
ایفا میکند،
زیرا در دورهی
کودکی زمینه
برای جنبهی
مهم خصوصیات
اجتماعی پایهگذاری
میشود.
متدهای آموزش
و پرورش
اجباری
نیستند. این
متدها به
وسیله ساختار
جامعه تعیین
میشوند. در
این روند،
مادر و پدر و
خانواده نقش
مهمی ایفا میکنند.
فروم توضیح میدهد
که این تئوری
خصوصیت
اجتماعی، با
تئوری لیبیدوی
فروید [ شهوت
جنسی،
انرژی غریزهی
جنسی ] فرق میکند.
تئوری فروید فقط
مقداری از این
انرژی برای
انسان
قایل است.
افزون براین،
او فرض میکند
پرنسیپ
لیبیدو،
اصولا و در
اساس، کردار و
رفتار انسان
را اداره میکند.
بنا بر تئوری فروید،
مبنای ساختار
شخصیت انسان،
شکوفایی و
دگرگونی لیبیدو
از طریق سازگاری
و انطباق فرد
با پرنسیپ
واقعیت است. درک
تئوری
مارکسیستی از
» زیر بنای
مادی« و» رو
بنای
ایدئولوژی«
برای فهم
اصطلاح » خصوصیت
اجتماعی« فروم
اهمیت دارد.
خصوصیت
اجتماعی، عضو
رابط
بین زیر بنای
اجتماعی ـ
اقتصادی و
تصورات و ایدال
هایی است که
در جامعهی ما
غالب هستند.
تصورات و
ایدآل ها ¯
خصوصیت
اجتماعی ¯
زیر بنای
اقتصادی
تاثیری که از
شرایط
اقتصادی ناشی
میشود از
طریق واسطهی
خصوصیت
اجتماعی به
روبنا منتقل
میشود. این
تاثیر هم چنین
در جهت متقابل
نیز مؤثر است.
این مکانیسم feed-back (
واکنش)،
فاکتور مهمی
برای خصوصیت
اجتماعی است.
برای توصیف
خصوصیت
اجتماعی فرد
در جوامع
سرمایه داری
پیشرفته،
باید دگرگونیهای
این جوامع در
سدهی اخیر را
درک کرد.
خصوصیت
اجتماعی در
قرن نوزدهم که
معطوف به
رقابت و تملک
بود،عبارت
بود از بهره
کشی، خود
کامگی،
تجاوز و
ستیزه جویی و
فرد گرایی. [37]
تکامل
شتابان تکنیک
به دگرگونیهای
جدی منجر
گردید . تمرکز
سرمایه و قدرت
موجب این
دگرگونیها در
عرصهی اقتصاد
شد. شاخص
مؤسسات غول
آسا با
کارگران بسیار
زیاد، جداشدن
مدیریت مؤسسه
از مالک مؤسسه
است. این امر،
مشکلات خاصی
پدید میآورد:
گروهی متخصص و
مدیر، مؤسسهای
غول آسا را
کنترل میکنند،
بی آنکه مالک
آن باشند.
وظیفهی اصلی
آنها دستکاری
در ارقام و
اشخاص است.
دگرگونی تکنیکی
موجب تولید
انبوهوار
فراوردهها میشود
که این خود
مصرف تودههای
مردم را امکان
پذیر میسازد.
اما تولید
انبوهوار
فرآوردهها به
انبوه مصرف
کننده نیاز
دارد تا مؤسسه
نه تنها
بتواند در
همان سطح
تولید باقی
بماند بلکه
حجم تولید
افزایش یابد. با
تبلیغات تلاش
میشود مصرف
افزایش یابد و
پا به پای این
وضعیت، سطح
زندگی ـ
به ویژه سطح
زندگی طبقهی
کارگر ـ
ارتقا یابد. دو
وضعیت دیگر
نیز، نمودار
خصوصیت جامعهی
صنعتی سرمایهداری
است: یکی
وضعیتی است
که وبر
آن را » محاسبهی
صرفهجویی (
راسیونال)«
نامیده و
دیگری وضعیتی
است که فروم » آبستراکسیون
(انتزاع) «
نامیده.
اصطلاح اخیر
مربوط
به شکاف در
روند تولید
است که در
جریان تقسیم
شتابان کار به
وقوع میپیوندد.
این روند
تولید، آن
محتوای مشخص
تولید را که
پیشه وری سدههای
میانی داشت
دیگر ندارد.
پیشهور یا
استاد کار
برای مشتریهای
معینی که شخصا
آنها را میشناخت تولید
میکرد.
فرآوردهها
تبدیل میشدند
به ارزش
مبادلهی. این
نظرات در آثار
هگل و مارکس
نیز دیده میشوند.
خصوصیت
اجتماعی و از
خود بیگانگی
اکنون فروم
سئوال میکند:
خصوصیت
اجتماعی
جامعهای که
شرایط
اجتماعی و
اقتصادی آن
بیان شد چگونه
است؟ پاسخ
او این است که
خصوصیت
اجتماعی چنین
جامعهای از
خود بیگانه بودن
است. فروم این
اصطلاح را در
اهمیت روان
شناختی اش به
کار میبرد.
یعنی « از خود
بیگانه بودن »
که با « از خود
بیگانگی »
تفاوت دارد .
اصطلاح اولی وضعیت
روانی است در
حالی که
اصطلاح
دوم روندی
اجتماعی است. «
منظور
از خود
بیگانه بودن،
شیوهی سرگذشت
یا حدیث نفسی
است که انسان
خودش را
بیگانه احساس
میکند. میتوان
چنین گفت که
انسان از شخص
خودش بیگانه
میشود. او
احساس میکند
که در دنیای
خودش صاحب
اختیار نیست
و
رفتار و
کردارش در
اختیار او نیست
، بلکه کردار
و رفتارش و
نیز
پیامدهایش ارباب
او شده و صاحب
اختیار که مطیع او
شده وآن را می
پرستد . فرد از
خود بیگانه
شده،
فاقد تماس و
ارتباط
با خودش و
نیز با دیگران
است . او زندگی
خودش و دیگران
را مانند آنچه
که آدم به
اشیاء مینگرد
می پندارد ،
هم با
احساس و هم
باعقل ـ
بدون
ارتباط
با خودش و یا
ارتباط
با دنیای
پیرامون .» [38] توصیف فروم،
بغرنجی ازخود
بیگانگی در
آثار مارکس را
ندارد. او
تلاش میکند « بیگانه
شدن» را با
آنچه در تورات
» پرستش
کفرآمیز« نقل شده
مقایسه کند.
در اینجا
چیزی، بتی،
ساخته میشود
که خصوصیات
انسانی یا
فراانسانی دارد
و فرد زیر سلطهی
آن قرار میگیرد.
این توصیف
مشابه است با
آنچه که
فویرباخ در
بارهی از خود
بیگانگی
مذهبی بررسی
کرده است[39]. بت
پرستی مدرن را
میتوان ستایش
رهبر و هر نوع
ستایش معبود
تلقی کرد. فروم،
این فنومن را
پیامد احساس
ناتوانی و
پوچی که از
خصوصیات فرد
از خود بیگانه
شده است تلقی
میکند. او
معتقد است نوع
دیگری ستایش
وجود دارد که
در ارتباط با
از خود بیگانه
شدن است:
ستایش پول که
فرد را بردهی
مشتاق آن میکند
. به عنوان
نمونه،
خصوصیت فرد از
خود بیگانه شده
این است که از
طریق تملک پول
« نیازمندیهای
کاذب » را جایگزین نیازمندیهای
اساسی اش میکند.
شکلی
که عادت به
مصرف به خود
گرفته، به نظر
فروم نتیجهی
سیستم
نیازمندیها و
تجربیاتی است
که خصوصیت
انسان از خود
بیگانه شده
است . ما اغلب
چیزهایی
خریداری میکنیم
که نه به آنها
علاقمندیم و
نه علت
زیباشناختی
دارند و نه ارزش
احتمالی
دارند. ما
چیزهایی را
خریداری میکنیم
که با آنها
خودنمایی
کنیم و پز
بدهیم و یا
مقام و منزلت
اجتماعی به ما
بدهند.
انسان » تشنهی
مصرف است.
خریداری و
مصرف کردن،
هدف اجباری و
نا بخرادنه
شده که هیچ
ارتباطی با
استفاده یا
شاد شدن از
چیزهای
خریدارشده و مصرف
شده ندارد.«[40] شاید به
شود گفت که
خواست تملک،
نیازمندی
انسان از خود
بیگانه شده
است و کردار و
رفتاری که
این
خواست بر میانگیزد
به سهم خود
احساس از خود
بیگانگی را در
فرد تقویت میکند. شخصیت انسان به
نظر فروم،
خصوصیت
اجتماعی
انسان در
جامعهی سرمایه
داری، از خود
بیگانه شدن
فرد نسبت به
فعالیت
روزمرهی
اوست. یعنی
فرد نسبت به
کارش بیگانه
شده و هیچ
رابطهی
انسانی با
آنچه مصرف میکند
ندارد. او نسبت
به همنوعان و
خودش آدم
بیگانه است.
این بیگانه
شدن، نتیجهی
شرایط
و مناسبات
اقتصادی است
که مانع
برآوردن اساسیترین
نیازمندیهای
انسان میشود .
از خود
بیگانه شدن،
وضعیتی روانی
است که به
خصوصیات
اجتماعی جامعهی
سرمایه داری
وابستگی دارد
و همین امر
مانع
تحقق « طبیعت
انسانی » فرد
میشود. فروم
نیز مانند
مؤلفین دیگر
بر مبنای تئوری
انسان شناسی
با این سئوال
شروع میکند
که تفاوت
انسان با سایر
حیوانات
پستاندار
چیست؟ فروم سه
تفاوت قایل
است.
خودآگاهی، خرد
و فانتازی.
این سه
استعداد
مبنایی است که
انسان مانند
حیوانات به
طور غیر ارادی
» همساز و
هماهنگ(
هارمونی ) با
طبیعت« زندگی
نکند. این
استعدادها
سبب می شوند
که
انسان زندگی
اش را به
عنوان موجودی
مسئله دار درک
کند. » این
پدیده، انسان
را موجودی غیر
عادی، نوعی عجیب
الخلقه ( a freak ) در کیهان
کرده که هم
چون مخلوق ویژهی
طبیعت است .
انسان که خود
بخشی از طبیعت
است، زیر سلطهی
فیزیکی
طبیعت
قرار گرفته و
نمی تواند آن
را تغییر دهد.
در عین حال
انسان در
برابر طبیعت
قد علم میکند.
او با آگاهی
از وجودش به
ناتوانی اش
واقف
می شود و با
این امر به
محدود بودن زندگی و
هستی اش پی میبرد و
سرانجام به
پایان عمرخود
، به مرگ میاندیشد.
او هرگز از دو
شقه بودن
وجودش فارع
نیست. او، اگر
هم بخواهد،
هرگز نمی
تواند قابلیت
و قوهی تفکرش
را از دست
بدهد. او تا
موقعی که زنده
است نمیتواند
قالب تهی کند
و همین قالب ( جسم
) اوست که
تمایل اش را بر میانگیزد زندگی
کند.« [41] وقوف
انسان به مشکلهایش
مانع میشود
که فقط به رفع
نیازمندیهای
بیولوژیک خودش
اکتفا کند.
علت آن پنچ
نیازمندی
دیگر است . این
پنج
نیازمندی،
تجلی
پیامدهایی
است که فقط ویژهی
وجود و
زندگی
انسان است: 1 ـ نیاز
به برقرارکردن
روابط
اجتماعی با
دیگران . این
روابط
به فرد امکان
میدهد،
تنهایی،
ناتوانی، و
وقوف به مرگ
خودش را تحمل
پذیر کند.
نیاز به متحد
شدن با
دیگران، تماس
با آنها، چنان
قوی است که
چگونگی وضعیت
روحی انسان به
تناسب
امکانات
برقراری این
روابطه
وابستگی دارد.
برخی از
بیماریها
مانند شیزوفرنی،
تجلی موفق
نشدن در
برقرار کردن
روابط اجتماعی
است. مشخصهی
این بیماری
روانی، خود
گرایی و
توهمات فرد
منزوی شده است
(autism)
که ناشی از
ناتوانی
ارتباط
برقرار کردن
با دیگران است
. 2 ـ نیاز
به خلاقیت (
آفرینش ). این
نیازمندی با
نیاز به حضورش
در جای درست رابطهی
تنگاتنگی
دارد. فانتازی
انسان و خرد
انسان به
زندگی غیر
فعال حیوانی
اکتفا نمیکند.
انسان میخواهد
فعال شود و از
طریق خلاق
شدن بر
نقشی که فقط یک
ارگانیسم
باشد غلبه کند
و از
طبیعت
تصادفی وجودش
و انفعال فراتر
رود. 3ـ نیاز
به پیوند عمیق
یا ریشه داشتن.
زایش انسان،
کنده شدن
طبیعی از بند
ناف مادری است
ـ اگر
چه بازهم مادر
محافظ کودک
است. انسان
بالغ اگر چه میتواند
روی پای خود
بایستد، با
وجود این، به
کمک، به گرمی
و محبت
و به
پشت و پناه
نیازمند است
که از جهاتی
با کودک تفاوت
دارد، اما از
جهاتی یکسان
است. از اینرو
در اکثر انسانهای
بالغ اشتیاق
عمیق به امنیت
و داشتن پیوندی
محکم مشاهده
میشود. بسیاری
بیماران که
اختلال روانی
دارند،
دلبستگی شدید
به مادر،
برآوردن
بیمارگونهی
این نیازمندی
است. 4 ـ
نیاز به هویت
خویش که نتیجهی
خودآگاهی فرد است.
چون انسان این
توانایی را
دارد به وجود
خودش پی ببرد و خودش
را به مثابهی
موجود فعال (
ابژه ) درک
کند، نیازمند
است به موجودش
محتوایی بدهد.
انسان از طریق
فعالیت اش و نیز
روابط
اجتماعیاش
احساس میکند
که نیازمند
است بداند
کیست. این شخص
که موجودی
فعال است و
رابطهی
اجتماعی
برقرار میکند
واقعا کیست؟
نیاز به هویت
که با دو نیاز
نخست رابطهی
نزدیکی دارد،
برای سلامتی
روحی انسان
اهمیت زیادی
دارد، چون
انسانی که
احساس هویت اش
را ازدست بدهد
بیمار روانی
میشود. 5 ـ نیاز
به تشخیص
موقعیت خود و
استعداد خردمندی
و فانتازی
انسان نه تنها
منجر به این
میشود که انسان
باید هویتی
داشته باشد،
بلکه فراتر از
آن، نیازمند
است از نظر
روحی موقعیت
خودش را در
جهان تشخیص
دهد. از اینرو
انسان نیاز به
تجزیه و تحلیل
دارد و در
وحلهی نخست،
جهانی را که
در آن به سر می
برد تجزیه و تحلیل
کند. یعنی
معنایی به آن
بدهد و آن را
در قالبی، در
چارچوبی
بگنجاند. نیاز
به تشخیص
موقعیت خود در
دو سطح : نخست در سطح
ابتدایی و
اساسی، پیش از
هر چیز، تمایل
به داشتن
محدودهای
برای تشخیص
موقعیت خود.
این امر که این
محدوده بنا بر
معیارها یا
ملاکهای
عینی، درست یا
نادرست است
نقشی ندارد.
در سطح دیگر،
به کمک خرد
واقعا به تفاهمی نایل
شود و موقعیت
خودش را تشخیص
دهد. این
پنج
نیازمندی،
جنبههای مهم
تصور فروم از
طبیعت انسان
است. برآوردن
این نیازمندیها
امکانات
مختلف دارد.
برخی را فروم«
نورمال» و
برخی را « روان
پریشی » تلقی
میکند. مبنای
تعریف او از
سلامتی روان روش
برآوردن این
نیازمندیهاست
. در روابط
اجتماعی که
فرد برقرار میکند
یا عشق غلبه
مییابد و یا
کینه ، یا
برآوردن
نیازمندیهایش
به پیوند خونی
و قبیلهای
منجر میشود و
یا نمیشود . فروم
سلامتی روانی
را چنین تعریف
می کند: » مشخصات
سلامتی
روانی،
استعداد و
توانایی عشق
ورزیدن و
خلاقیت است، قیام
علیه پیوند خونی
به قبیله و
وابستگی به آب
و خاک است،
احساس هویت بر
مبنای سرگذشت
خود به مثابهی
موجود انسانی
و نیروهای
درونی ارگان
خویشتن است ـ
از طریق
درک واقعیت
در وجود ما و
در محیط
پیرامون ما ،
یعنی از طریق
شکوفایی واقع
نگری و خردمندی.«
[42] هربرت
مارکوزه و
انسان یک بعدی
الف ـ
دگرگونی نقش
طبقهی کارگر با
جملهای از» مانیفست
کمونیستی «
آغاز میکنیم: » تاریخ
کلیهی جوامع
تاکنون تاریخ
مبارزات
طبقاتی است.« [43] در نتیجهی
مبارزات علیه
جامعهی
فئودالی،
جامعهی
سرمایه داری
پدید آمد .
نابودی جامعهی
فئودالی این
امکان را
فراهم آورد که
جامعهی
بورژوازی
مستفر شود .
بنا بر تئوری
مارکسیستی،
در هر عصر و در
هر نوع جامعه،
نیروهای متضاد
وجود دارند که
در طبقات
اجتماعی
سازمان یافته
اند. » عصر ما،
عصر بورژواریاست
که تضادهای
طبقات را ساده
تر کرده است.
این جامعه پیوسته و
بیش از پیش به
دو اردوگاه
متخاصم، به دو
طبقهی بزرگ
که به طور
مستقیم در
مقابل یگدیگر
قرار گرفته
اند تقسیم شده
است: بورژوازی
و پرولتاریا« [44]
همانطور که
رسالت تاریخی
بورژوازی این
بود عصر
فئودالیسم را
پشت سر
بگذارد،
همانطور
وظیفهی طبقهی
کارگر تبدیل
کردن جامعهی
بورژوازی به
جامعهی
سوسیالیستی
است. این
تفکر که هر
نوع جامعه
هستهی نابودی
خود را در بر
دارد، در تفکر
دیالکتیکی
ماتریالیسم
تاریخی
جایگاه و مقام
عمده دارد.
این تفکر را
میشود تا
دیالکتیک هگل
دنبال کرد .
اما مارکس این
ایده را از
جنبهی تاریخی
ـ اجتماعی
بررسی کرده
است.
مارکسیستها
در دو نکته
باهم توافق
دارند، اما در
یک مورد توافق
و هماهنگی
وجود ندارد.
همهی
مارکسیستها
توافق دارند
که جامعه
سیستم
تضادهای طبقاتی
است. هم چنین
همهی
مارکسیستها
در مورد تکامل
دیالکتیکی
جامعه توافق
دارند: طبقهای
وضعیت اجتماعی
و اقتصادی
موجود را
نمایندگی و از
آن محافظت میکند.
طبقهی دیگر
که نمایندهی
نیروهای
مترقی جامعه است
در تضاد با آن
طبقه
قراردارند. وظیفهی
تاریخی این
طبقه طرد
سیستم
اجتماعی
موجود و به
وجود آوردن
جامعهی نوین
است . در جامعه
سرمایه داری
مدرن، پرولتاریا
نیروی طرد این
سیستم است. تا
اینجا همهی
مارکسیستها
باهم توافق
دارند. مشخصات
این تئوری به
طور آشکار
توصیفی و
هنجاری ( نورماتیو)
است.
موضوعی که
مورد توافق
همهی
مارکسیستها
نیست این است:
چگونه
پرولتاریا
وظیفه یا رسالت
تاریخی خود را
انجام دهد؟
پاسخ به این
مسئله چنین
است:
پرولتاریا که
بر مبنای
وضعیت واقعیاش
ـ چون استثمار
و سرکوب
میشود ـ این
رسالت تاریخی
را برعهده دارد
و بنا براین
از وضعیتاش
آگاه میشود و
ابزار سیاسی و
سازماندهی
برای انجام این
رسالت را
شکوفان میکند.
این شیوهی
تفکر» اغراق در
تاریخ نگری و
تاریخ باوری« است که
ناظر به خیزش
خود به خودی
انقلابی
پرولتاریاست
از سوی
تئوریسینهای مارکسیست
مانند لوکاچ،
روزا
لوکزامبورگ، و
مکتب
فرانکفورت و
نمایندگان
سرشناس آن،
مانند ماکس
هورکهایمر، هربرت
مارکوزه،
نمایندگی میشود.
نمایندهی
طرز تفکر
دیگر، لنین است
که به وسیلهی
سایر
تئوریسینهای
دوران
استالین
گسترش یافته.
این تئوریسینها
ادعا میکنند
پرولتاریا
توانایی
ندارد به
آگاهی طبقاتی
انقلابی نایل
شود. این
آگاهی طبقاتی
باید به وسیله
نخبگانی که در
حزب انقلابی
متشکل شده
اند به
پرولتاریا
منتقل شود. کروه
نخست، نظر
هگلی تکامل
دیالکتیکی در
تاریخ را که
در جهت هدف
معین و مقدر
شدهای است میپذیرد.
گروه دیگر این
ایده را به
عنوان « اغراق
در تاریخ نگری
و تاریخ باوری«
رد میکند.
گروه نخست به
این نظریهی
جامعه شناسی
مارکس استناد
میکنند که
موضع و مقام
اجتماعی
انسان تعیین
کنندهی آگاهی
انسان است.
گروه دیگر
تاکیدشان بر نقش
تفکر علمی
تحلیل جامعه
است که بدون
آموختن آن
امکان ندارد
مشکلات و
مسایل جامعه
را دریافت. از
اینرو مسئلهی
اصلی مورد
اختلاف این دو
تفکر این است
که آیا
پرولتاریا
توانایی دارد
خود به خود
رسالت تاریخیاش
را درک کند و
ابزاری برای
انجام این
رسالت شکوفان
کند. یا این که
گروه کوچکی از
نخبگان که به
دانش مجهز شده
و در حزب
انقلابی
متشکل شده اند،
این وظیفهی
پرولتار یا را
برعهده میگیرند.
پاسخ به این
سئوال که به
نقش حزب کمونیست
و ضرورت دیکتاتوری
پرولتاریا
مربوط میشود
عواقب فراگیر
دارد . گروهی
که مانند لنین
بر نقش نخبگان
انقلابی تکیه
میکنند تاکید
میکنند که
حزب نباید
هرگز نقش
کنترل کنندهاش
را از دست
بدهد، چون حزب
» نمایندهی
واقعی منافع
تودههاست و
چون اقدامات
حزب بر مبنای
شناختهای
علمی استوار
است.»[45]
گروه دیگر میتوانند
به درستی به
این نکته
اشاره کنند که
دیکتانوری
پرولتاریا به
دیکتاتوری طبقهی
بوروکرات بر
فراز پرولتاریا
و حزب انقلابی
میانجامد ـ
همانطور که در
اتحاد شوروی
به وقوع پیوست.
از اینرو این
گروه ضرورت
ایدهی نخبه
گری و منتقل
شدن آگاهی
انقلابی از
خارج به
پرولتاریا را
رد میکنند.
آنها توضیح میدهند
که برای
نمایندگان خط
مشی لنینی، پرولتاریا
وسیله و ابزاری
برای نخبگان
میشود. در
مقابل،
پیروان این خط
مشی استدلال
میکنند
استفادهی
ابزاری از
پرولتاریا به
تدریج سبب میشود
نخبگان
انقلابی خود
را با منافع
پرولتاریا
انطباق دهند.
این دیدگاه
نخبهگری همان
شیوهی » اغراق
درتاریخ نگری
و تاریخ باوری
« است در
رابطه با این
نظرات مختلف،
مسایل دیگری
نیز مطرح میشود
که جنبه فلسفی
دارند و بیش
از همه به
تئوری شناخت
مربوط میشوند
و نمیتوان
جزئیاتش را در
این جا تحلیل
کرد . یکی از
این مسایل
ضرورت تاریخی
است. مسئلهی
دیگر این است
که آگاهی
چگونه شکوفان
میشود. این
فرضیهی مارکس
که موقعیت و
مقام
اجتماعی، با آگاهی
رابطهی
تنگاتنگی
دارد فقط تا
حدودی درست
است: کارگرانی
هستند که فاقد
آگاهی
پرولتریاند.
و روشنفکرانی
هستند که
انقلابی اند،
اما اعلب بدون
تماس با طبقهی
کارگر. فرضیه
مارکس،
تاثیرات
آموزش و پروش
و کارآموزی و
رسانههای
عمومی مدرن سرمایه
داری به منظور
جلوگیری از کسب
خودآگاهی
طبقاتی
پرولتاریا را نادیده
میگیرد. در
جامعهای که
آموزش و کارآموزی
و رسانههای
عمومی نقش
برتری دارند،
بایستی
تاثیراتش را
بر پرولتاریا نیز
در نظرگرفت.
این امر را
استدلال لنین
تایید میکند.
از سوی دیگر
مخالفین لنین
که به عواقب
نظریهی نخبه
گرایی اشاره
میکنند نیز
حق دارند. چون
طبقهی کارگر
اغلب وسیله و
ابزاری میشود
در دست نخبگان
بوروکراسی که
غیر قابل
کنترل است.
مخالفین نظریهی
لنین میپذیرند
که این نوع
ارزیابی بخش
جدایی ناپذیر علوم
اجتماعی است،
اما آنها
همانند
لوکاچ، این
نتیجه را میگیرند
که دو نوع علم
اجتماعی وجود
دارد: یکی بورژوازی
است که بر
مبنای ارزشهای
بورژوازی
استوار است و دیگری
پرولتاریایی
که بر مبنای
ارزشهای
سوسیالیستی
استوار است.
مارکوزه به
طور آشکار
نظریه گروه
طرفدار لنین
را رد میکند.
او نماینده
نظریهی » اغراق
در تاریخ نگری
و تاریخ باوری«
است که تحت
تاثیر هگل قرار
دارد و مخالف
با نخبه گرایی
مارکسیستی
است . ب ـ
پیامدهای
پیشرفت تکنیک
برای طبقه کارگر
مارکوزه
معتقد است
موقعیت طبقه
کارگر در
جوامعی که سطح
تکنیکی
پیشرفته
دارند در چهار
مورد دگرگون
شده است : ۱ـ
ماشینی شدن
کار به معنای
این است که از
مقدار و شدت
انرژی بدنی که
برای کارگر
ضرور است بیش از
پیش کاسته
شده. در
دیدگاه
مارکس،
کارگر، آدمی
بود که سخت
زحمت میکشید
و جان میکند
به طوری که در
پایان کار
روزانه کاملا
از پا افتاده
بود. کارگر،
که نیازمندیهای
مادی زندگی را
تولید میکرد
در فقرو نکبت
به سر میبرد.
استثمار
کارگر پدیدهای
واضح و آشکار
بود. تنگدستی
و فقر او هم
اقتصادی بود و
هم فرهنگی.
کار طولانی
روزانه،
فقدان ابزار
کمکی برای
تسهیل کارهای
سنگین، مانند
وسایل حمل و
نقل، سبب میشد
که از خود
بیگانگی به
مثابه بخشی از
روند زندگی
روزمرهی
کارگر تثبیت
شود. مارکوزه
از یک نویسنده
فرانسوی نقل
میکند که نوشته
بود: » در سدههای
پیشین .. یکی از
علتهای مهم
از خود
بیگانگی آن
بود که انسان،
شخصیت
بیولوژیاش را
به سازمان و
ساختار تکنیک
واگذار کرده
بود. « [46] حتی
در تولید
مکانیزه شده و
اتوماتیک شده
بازهم جنبهی
قوی غیر
انسانی وجود
دارد، یعنی
فشار روانی .
البته این فشار
با خستگی
جسمانی قابل
مقایسه نیست.
به جای فشار جسمانی،
مشکلات دیگری
وجود دارند:
یک نواختی کار،
سرعت نوار کار
در کارخانه که
فعالیت کارگر
را تعیین میکند
ـ نه
برعکس آن که
کارگر سرعت
نوار کار را
تعیین کندـ ،
محدودیت
ارتباط
بین کارگران
در روند تولید
و سرانجام به
کار بردن بخش
اندکی از
توانایی جسمی
و فکری کارگر،
چون کارگر
تنها به یک
کار یکنواخت
گماشته می شود
و غیره.
مکانیزه شدن
و اتوماتیک
شدن تولید، تلاش
توان فرسای
فکری و فشار
روانی را
جانشین تلاش
توان فرسای
عضلانی کرده
است .
تحرک فکری
جانشین مهارت
در کار دستی
شده است.
مارکوزه نشان
میدهد آنچه
که او » برده
کردن
استادانه « مینامد،
فقط
مختص
کارگران
جوامعی که از
نظر تکنیکی
بسیار
پیشرفتهاند
نیست، بلکه
شامل
کارمندان یقه
سفید » wheite-Collar-workers « نیز که
اکثریت آنها
به کار یک
نواخت اشتغال
دارند می شود.[47] در
حالی که
کارگران عصر
گذشته » مطرودین
جامعه « محسوب
میشدند، در
عرصه های
تکنیک
پیشرفته کارگران
آن وضعیت را
به طور آشکار
درک نمیکنند. ۲ ـ
تکامل
تکینک، به
معنای جا به
جا شدن اقشار
جامعه است. در
مؤسسات صنعتی
تا حدودی بین
کارمندان یقه
سفید و کارگران
احساس یکسانی
پدید میآید. تعداد
کارمندان
افزایش مییابد،
در حالی که از تعداد کارگرانی
که در تولید
شرکت دارند
کاسته میشود.
این امر نتیجهی
دگرگونی
تکنولوژی و
بیش از همه
اتوماتیک شدن
تولید است.
مکانیکی شدن
تولید به این
معناست که به
جای کار دستی
کارگر، ماشین
در روند تولید
به کار گرفته
میشود.
اتوماتیک شدن
موجب پیدایش » سیستم
ماشینها« میشود.
تولید، روندی
اتوماتیک میشود
و وظیفهی
کارگر کنترل
دگمههای
صفحه، مراقبت
آنها و احیانا
تعمیر آنهاست.
اتوماتیک شدن
تولید، به
دگرگونی کیفی
مناسبات بین » کار
زنده « و
» کار
مرده «
میانجامد:
افزایش کیفیت
و کمیت
فراورده را
ماشینهایی که
با صرفه ترند
تعیین میکنند، نه
تولید فردی
فرآورده. همهی
اینها سبب میشوند
مناسبات
کارکر با سایر
اقشار جامعه
دگرگون شود که
این امر به
تفاوت سیستم
مزدها و
سازماندهی
روند تولید
منجر میشوند. ۳ـ
دگرگونی در
نوع کار و در
روند تولید بر
طرز فکر و
شعور کارگر
تاثیر میگذارد.
کارگر
نیازمندیهای
نوینی میطلبد
و هدف های
نوینی در سر
میپروراند.
الگوهایش،
عادت به مصرف
کردن کالاها و
چگونگی
گذراندن
ساعات فراغت
از کارش با
سایر طبقات،
به خصوص با
اقشار متوسط
جامعه همسان
میشود.
مارکوزه از
خود سئوال می کند
که آیا اصولا
این دگرگونیها
در شعور کارگر
بدون ارتقاء
موضع و مقام
اجتماعی اش
امکان دارد. او
به عنوان
مارکسیست به
این سئوال
پاسخ منفی میدهد.
دگرگونی
آگاهانه در
رفتار و کردار
و ارزش قایل
شدن، وابسته
به موضع و
مقام کارگر در
روند تولید است.
بیش از همه
همگرایی (Integration )
کارگر در درون
کارخانه و
مؤسسه اهمیت
دارد. اما
مکانیزه شدن و
اتوماتیک شدن
جنبههای منفی
نیز به همراه
دارد:
بیکارشدن
کارگران در
اثر دگرگونی
تکنیکی، با
صرفه کردن
روند کار، امکان
کمتر ارتقاء
موضع و مقام
کارگر در
کارخانه . از
اینرو ارتقاء
موضع و مقام
کارگر، شناخت بیشتر
او از
تکنولوژی را
ایجاب میکند .
چون فونکسیونهای
قدرت و کنترل
مدیریت مؤسسه
و کارخانه
افزایش مییابد،
سبب میشود از
قدرت کارگر
کاسته شود و
غیره . اما در
تقابل با این
گرایشها ـ که
از دیدگاه
کارگر منفی
ارزیابی میشوند
ـ می توان
عواقب دیگری
را نشان داد:
رشد و پیشرفت
تکنیک موجب
وابستگی متقابل
بین کارگر و
مدیریت میشود
و از اینرو به
انتگراسیون
بیشتری میانجامد
. این امر به
افزایش منافع
و خواستههای
مدیریت مؤسسه
و سهیم شدن
بیشتر در روند
اتخاذ
تصمیمات منجر میشود. ۴ ـ مدیریت ابزار
تولید از
مالکیت ابزار
تولید جدا شده
است . مؤسسههای
صنعتی به
وسیلهی
مدیران اداره
میشوند.
البته مدیران
را مالکین
مؤسسه
استخدام میکنند
و در برابر
مالکین
مسئولیت
دارند و پاسخگوی
آنها هستند.
هم چنین روش
مدیریت مؤسسه
نیز دگرگون
شده است. به
نظر مارکوزه،
مدیریت
کارخانه،
جانشین ادارهی
خودکامه شده،
شیوهی نرم و
انعطاف پذیر و
دستکاری
مدیریت، جانشین
قدرقدرتی و رابطهی
انسانی ( human relations ) جانشین اعمال زور
مستبدانه شده
. » منبع
واقعی استثمار
در پشت پردهی
با صرفه کردن
واقعی تولید
پنهان میشود.
هدف ویژهی
بروز نفرت و
نا امیدی از
کارگر سلب میشود
، باز تولید
نا برابری و
بردگی، در پشت
نقاب تکنولوژی
پنهان میشود.
پیشرفت تکنیک
ابزاری میشود
برای سلب
آزادی ـ
یعنی مسلط
شدن دستگاه
تولید بر انسان.
این سلب آزادی
از انسان، به
صورت آزادی
و رفاه بیشتر
انسان تشدید
می شود. ...
بردگان جوامع
متمدنی که صنایع
پیشرفته
دارند،
بردگان والا
شده هستند،
اما آنها
بازهم
برده هستند.
چون انسان برده را نه می
توان از گوش
به فرمانی و
مطیع بودنش
شناخت و نه از کار
سنگین و طاقت
فرسایش، بلکه از
خوار شدنش به
صورت ابزار و
از مسخ شدن
انسان به شیء .« [48] نکتهی
چهارم
مارکوزه یکی
از مهمترین
نکات تفکرات اوست:
کوتاه شدن مدت
کار روزانه،
آزادیهای
بیشتر، سطح زندگی
برتر و رفاه
بیشتر سبب میشوند
انسان نا
توانی اش را
از یاد ببرد و
اتخاذ تصمیم
انسان ـ حتی
اتخاذ تصمیم
در باره زندگی
و مرگ ـ
فراسوی او
اتخاذ میشود .
دراین روند تصمیم
گیری و اعمال
نفوذ تقریبا
به طور کامل
از اوسلب میشود
. ج ـ نقش
تکنولوژی
پیشرفت و
تکامل
تکنولوژی در
تحلیل مارکوزه
نفش مهمی ایفا
میکند.
مارکوزه در
مباحثات در
بارهی با
صرفه کردن
فعالیت نشان
داده است که
فونکسیون این
نوع فعالیت به
هدفی برای
خود مبدل شده
است. و نه تنها
این، بلکه این
فعالیت تمام
عرصههای
جامعه را فرا
گرفته و در
آنها رسوخ
کرده است. بر
مبنای پرنسیپهای
علمی، کارآیی
دستگاه تولید
و تشکیلات
کارپردازی بر
سراسر جوامع
پیشرفتهی
صنعتی مسلط
شده است. در
مراحل پیشین
روند صنعتی
شدن، افرادی
که مسئول
دستگاه تولید
و تشکیلات
ادارهی آن
بودند ـ
تکنوکراتها و
بوروکراتهاـ در
خدمت
طبقهی حاکم
قرارداشتند.
اما اکنون
آنها خود یک
طبقهی حاکم
شده اند. آنها
فعالیت صرفه
جویانه را نه
تنها برای
کارآمدی
تولید به کار
میبرند، بلکه
اعلام این
موضوع که
کارآمدی و باصرفه
شدن
برترین هدف
است، وسیله ای
شده که بر
جامعه مسلط
شوند و حکومت
کنند. سئوال
این است » کارآمدی
و باصرفه شدن « چه هدفی
دارد و به هزینهی
چه کسی ؟
مارکوزه به
این نکته
اشاره میکند
که در کنار
تکنولوژی،
علوم طبیعی
نیز که تکنولوژی
مبنای آن است
اصطلاح
فعالیت صرفه
جویی را به
کار میبرند.
اما
فعالیت صرفه
جویی حاوی ارزش
است. مارکوزه
این ادعا را
که علوم طبیعی
عاری از ارزش
هستند رد میکند.
خطر این است
که تکنولوژی
قانونمندیهای
خاص خود را
دارد و انسان
قادر نیست
آنها را کنترل
کند و بنا
براین دست
بسته تسلیم
آنها شده است.
از اینرو
تکنولوژی
نیروی شیء
کردن کامل
انسان شده است
. نتیجه این
که، مارکوزه
درخواست میکند
تفکر
انقلابی باید
تکنولوژی
نوینی ابداع
کند: تکنولوژی
رهایی بخش، به
منظور رهایی
از وابستگیها
. اما او مشخص
نمیکند که
این تکنولوژی
نوین چکونه باید باشد
.[49] آیا
پیشرفت و
تکامل
تکنولوژی
تزهای اصلی
مارکسیستی را
رد میکند؟ بنا
بر نظریهی
مارکوزه، نقش
شیء واره کردن
تکنولوژی،
انسان را در جوامع
متمدنی که
صنایع
پیشرفته
دارند برده میکند. اما از
طریق ارتقاء
سطح زندگی، احساس
برده شدن او
جبران میشود.
از اینرو او
دلیلی نمیبیند
علیه وضعیت
موجود اعتراض
کند. نظریهی
مارکوزه به دو
دلیل بد
بینانه است: ۱ ـ طبقهی
کارگر این
امکان را که » نیروی
نفی کننده « باشد از
دست داده است. ۲ ـ پیشرفت
و تکامل
تکنولوژی
مانع هر نوع
پیشرفت در جهت
دگرگون ساختن
جامعه به سوی
سوسیالیسم
است، چون
مکانیسمهای
کنونی ثبات
خاصی به وجود می
آورند. حال
این دو نکته
را بررسی میکنیم
: مارکوزه علت
تغییر موقعیت
طبقه کارگر که
حال دیگر
نیروی مخالف
فعال در جامعه
کنونی نیست
چنین ذکر میکند: از استثمار
جسمانی
کارگر اکثر
این طبقه به
مراتب کاسته
شده . روند فقر
اقتصادی
متوقف شده و
ارتقاء سطح
زندگی جانشین
آن شده است .
مارکوزه در
این مورد به
تئوری
مارکسیستی ارتباط استثمار
جسمانی و فقر
اقتصادی
اشاره میکند.
اگر چه این
فقر فرهنگی و
روانی وجود
دارد ، با
وجود این،
انسانهایی که
در فقر و نکبت
به سر میبرند
با انسانهایی
که از جنبهی
روانی و
فرهنگی
فقیرند، اما
مسکن و
اتوموبیل
و تلویزیون
دارند. تفاوت
اساسی دارند. در
مخالفت با این
توصیف
مارکوزه میتوان
استدلال مهمی کرد: در حالی
که مارکس دو قطبی
شدن بیش از
پیش جامعه را در
چارچوب یک
اقتصاد ملی
خاص بررسی
کرده ، امروز
این دو قطبی
شدن بین
کشورهای»
ثروتمند« و
کشورهای« فقیر»
، بین
کشورهایی که
صنایع
پیشرفته
دارند و کشورهای
» جهان سوم« منتقل
شده . چنین به
نظر میرسد که
تعارضات و
تضادها بین
طبقات در
چارچوب یک
جامعه، به
تعارضات و
تضادها بین دو
جهان، جهانی
که از نطر
تکنیکی
پیشرفته است
با جهانی که
از نطر تکنیکی
عقب مانده است
منتقل شده است.
از اینرو میتوان
گفت
نقش سنتی
پرولتاریا به اهالی جهان
سوم واگذار
شده است .
مارکوزه در
آثار اخیرش به
این موضوع
پرداخته است. [50] هومانیسم در
تئوری های
مارکوزه
مارکوزه طرحی
از یک جامعه
اتوپوپی
ارائه میدهد که مبنایش ایده
های
هومانیستی
تحقق انسان
است. ایدههایی
که از تفکرات ایدالیسم
آلمانی، تحلیل
روانی فروید و
مارکسیسم به
عاریت گرفته
شده ، اما به طور
مستقل شکوفان
کرده است. مارکوزه
تاکید میکند
ایدآل
هومانیستی او
با ایدآل
هومانیستی قرن
نوزدهم که
افکار مارکس
تحت تاثیرش
بود تفاوت
دارد.
هومانیسم
ایدآلی
مارکوزه
مشابه هومانیسم
سنتی
سوسیالیستی
هم نیست.[51] علت آن،
پیشرفت
تکنولوژی است.
تصورات
مارکس از کار
خلاق انسان و
از کار به
مثابهی وسیلهی
تحقق بخشیدن
وجود انسانی
ـ آن
طور که در
نوشته های
اولیهی او
دیده میشود ـ
در اثر پیشرفتهای
تکنولوژی که
مارکس نمیتوانست
پیش بینی کند،
مربوط
به آثار اولیه
مارکس است.
مارکس در
آخرین آثارش
نظراتش را
تغییر داد و
نوشت که تبدیل
کار به فعالیت
خلاق شاید
امکان پذیر
نباشد . اما
الغای اقتصاد
بازار، کوتاه
کردن ساعات
کار روزانهی را
در پی دارد و
از این طریق
به فرد
این امکان را
میدهد در
ساعات فراغت، شخصیت واقعی
خودش را باز
یابد . زمان
فراغت از کار،
انسان را دگرگون
می کند.
مارکوزه
توضیح میدهد
که حتی فراغت
بیشتر از کار
نیز به تحول
انسان منجر
نشده است. در
نطامهای
سرمایه داری و
کمونیستی، ذهن فارغ
شدهی انسان
از کار
روزانه،
بازهم زیر
سلطهی همان
نورمها و همان
نیروهای
اجتناب
ناپذیر قرار
دارد . بنا
براین به نظر
می رسد آخرین
برداشت و درک
مارکس نیز ایدآلیستی
و خوش بینانه
است. [52]
مارکوزه
توضیخ میدهد:
البته تا
موقعی که فقر
و نکبت در بخش
بزرگی از جهان
وجود دارد،
هومانیسم
سنتی بایستی
ایدئولوژی
مسلط این
جوامع باشد.
اما در جوامع
صنعتی
پیشرفته،
سیستم
تکنولوژی خودکامه
(توتالیتر )
شده و بر کل
زندگی انسانها
مسلط شده است .
اکنون راه حل ، انسانی
شدن کار و
شرایط آن نیست،
بلکه راه حل
این است :
طراحی دیگری
برای شهرها از
طریق محافظت
محیط زیست،
برنامه ریزی
بزرگ منشانهی
اجتماعی و سرانجام
ایجاد امنیت
در برابر جنگ
اتمی که
موجودیت
انسان ها را
تهدید میکند. در
بین تئوریهای
گوناگون از
خود بیگانگی
انسان، تئوری
مارکوزه جالب
ترین تئوری
است که افزون بر
جالب بودن میشود
آنها را نقد
کرد. در تئوری
او تکنولوژی ـ
و سیستم
اجتماعی که در
اثر تکنولوژی
نوین پدید
آمده ـ به
سیستمی از خود
بیگانه شده
مبدل شده است ـ
چون از
ارزش های سنتی
منحرف شده و
چنین به نظر
می رسد که با
موفقیت مانع
تحقق آن شده
است.
نظرات
بدبینانهی
مارکوزه در
آخرین اثرش
تغییر کرده.
گفتار یک دختر
سیاهپوست پیشگفتاراین
اثر او ست : به
این سئوال که
انسان در جامعهای
آزاد چگونه خواهد
کرد،
دختر
سیاهپوست
پاسخ میدهد:
در چنین جامعه
ای انسان نخستین
بار آزاد
خواهد بود که
بتواند فکر
کند چه
باید کرد.[53]
از
خود بیگانگی در
کشورهای سوسیالیستی در
کشورهای سوسیالیستی
اروپای
خاوری، پس از
استالین زدایی،
مباحث آزاد در
باره مارکسیسم
آغازشد. موضوع
اصلی این
مباحثات،
نهادی شدن
مارکسیسم و
کمبود محتوای
روشنفکرانه
در گذشته بود.
فیلسوف
لهستانی کولاکوفسکی
این مسئله را
سرپوشیده چنین
بیان کرده است
: واژهی
« مارکسیسم» نمی
بایست به هیچ
وجه از نطر
محتوا به
معنای دکترین
ثابت و معینی
باشد، اما
دکترینی شد کاملا صوری(
فورمال) و در
واقع، از طریق
دستورات صادر
شده از« نهادی
خطا ناپذیر»
که در عصر
خاصی در دنیای«
بزرگترین
پژوهشگر»، «
بزرگترین
مورخ » . «
بزرگترین
اقتصاد دان »
تعیین شد . در
جریان
استالین
زدایی، علم و
دانش از کنترل
ایدئولوژی
رهایی یافت.
از اینرو، این
امکان پدید
آمد مسایلی
مانند هدف
هومانیسم
سوسیالیستی و
مسئله از خود
بیگانگی
انسان
که با آن
ارتباط
دارد
مورد بحث
قرارگیرد.
برای آنهایی که در
دوران استالین به سر
برده بودند دشوار
بود
آنچه را در
آن دوران به
وقوع پیوسته
بود
توضیح دهند و
به این سئوال
پاسخ دهند که
چگونه امکان
داشت چنین
امری به وقوع
پیوندد و چرا
در برابرش
مقاومت نشد.
کیش شخصیت که
به آن فوق
العاده اهمیت
داده میشود،
به خودی خود
توضیح قانع کنندهای
نیست. اکنون
این سئوال
طرح میشود
: در چه
شرایط
اجتماعی کیش
شخصیت میتوانست
پدید آید و
رشد کند ؟ در
این رابطه بار
دیگر از خود
بیگانگی انسان
مسئله روز شد.
بسیاری
کوشیدند از
خود سئوال کنند
که آیا از خود
بیگانگی
موجود در
کشورهای
سرمایه داری
مشمول
کشورهای
سوسیالیستی
نیز میشود؟
دراین باره
آثار زیادی
منتشر شده
است. این آثار
حاصل
پژوهشهای
فیلسوفها و
جامعه شناسهایی
است که در
کشورهای سوسیالیستی
اروپای
خاوری
به سر می
برند.
سمت و سوی
عمده ی
این مباحثات
چنین است : ۱ـ در
سال ۱۹۶۵
فیلسوف لهستانی آدام
شــاف، که در
آن موقع عضو
کمیته مرکزی
حزب کمونیست لهستان
بود، در
اثری با عنوان
« مارکسیسم و
انسان
به عنوان فرد
» چنین
نوشت: « برای
مارکس اصل
مطلقا درست و
معتبر این است که از
خود بیگانگی
اقتصادی
مبنای سایر
اشکال از خود
بیگانگی است .
بنا براین،
الغای از خود
بیگانگی
اقتصادی از
طریق الغای
مالکیت خصوصی
ابزار تولید
به طور
اتوماتیک به
همهی اشکال
از
خود
بیگانگی پایان
می دهد. آیا
واقعا چنین
است؟ آیا در
سوسیالیسم
از خود
بیگانگی
انسان غیر
ممکن است.
یعنی آیا ممکن
است از خود
بیگانگی از
منبع دیگری و
نه از مالکیت
خصوصی پدید
آید. این
سئوالی است که
از خود
بیگانگی را
مسئله ای میسازد
که نه تنها
از دیدگاه
سرمایه داری بلکه
از دیدگاه
سوسیالیسم
مسئلهی
کنونی و با
اهمیتی است.» [54] این
اثر شــاف،
در لهستان سبب
مباحثات جدی
شد. او نه اولین
و نه تنها کسی
بود که
از خود سئوال
کرد آیا از
خود بیگانگی
پدیدهای است
تاریخی
که به
مناسبات
تولید جامعهی
سرمایه داری
وابستگی دارد
و یا به اشکال
نوین در
جوامع
سوسیالیستی نیز میتواند
پدید آید . این
مسئله در
سالیان اخیر
در کشورهای
سوسیالیستی به طور
وسیع مطرح
شده است. در
کنار فیلسوف ها
و جامعه شناسهای
لهستانی، بیش
از همه دانشمندان
یوکسلاوی، در
این مباحثات شرکت
کردند. در
مجارستان و
چکسلواکی نیز
این موضوع
مورد
بحث قرار
گرفت . در
اتحاد شوروی،
ظاهرا به این
سئوال شـاف
پاسخ منفی
داده شد: از
خود بیگانگی
در جامعهی
سوسیالیستی رخ نمیدهد.
در مقالهای
در
انسیکلوپدی ( فرهنگ
جامع ) شوروی،
اوگورزوف Ogurzow اعلام میکند
که اصطلاح
مارکسیستی از
خود بیگانگی
ناظر بر
مهمترین
انگیزه هایش،
یعنی تقسیم
کار و مالکیت
خصوصی است، که
مربوط
به
روند
تاریخی
مناسبات
اجتماعی
گذشته و سپری
شده است .
در
این دیدگاه،
مسئلهی از
خود بیگانگی کار،
مسئلهای است
تئوریک و منطقی:
آیا سه شرطی
که مارکس آنها
را انگیزهی
از خود
بیگانگی
اعلام کرده شرایط ضــرور
و کــافی
هستند؟
هنگامی که
شرایط ضرور از
خود بیگانگی ـ
یعنی مالکیت
خصوصی ابزار تولید،
تقسیم کار و
این واقعیت که
کار کـــالاست
منتفی شود ـ
آنگاه ممکن
نیست در کشورهای
سوسیالیستی
از خود
بیگانگی وجود
داشته باشد، چون
ابزار تولید
سوسیالیزه(
اجتماعی ) شدهاند.
این امر، حتی
اگر دو فاکتور
دیگر نیز وجود
داشته باشند صادق
است. برعکس،
اگر این
سه فاکتور
شرایط کــافی
پیدایش از
خود بیگانگی
باشند، آنگاه
شامل از خود
بیگانگی در
کشورهای
سوسیالیستی
نیز میشوند،
چون تقسیم کار
و خصوصیات
کـــالایی کــار
در کشورهای
سوسیالیستی
نیز وجود
دارد. اگر
مسئله را به
این روش بیان
کنیم، آنگاه
پاسخ به این
سئوال بستگی
دارد به این
که بگوییم آیا
سه فاکتوری را
که مارکس
برشمرده، به
عنوان شرایط
ضــــرور و یا
شرایط
کـــــافی از
خود بیگانگی
میبینیم یا
نه ؟ اما شـــاف
پاسخ
دیگری میدهد.
او میگوید، فرض
کنیم
مبنای تمام
اشکال از خود
بیگانگی از
خود بیگانگی
اقتصادی است.
از این فرضیه
نمیشود به
طور منطقی این
نتیجه را گرفت
که الغای مالکیت
خصوصی ابزار
تولید باید و
لزوما به
پایان گرفتن
هر شکلی از
خود بیگانگی
بیانجامد. این
سئوال
که از خود
بیگانگی در
جامعه
سوسیالیستی
پدید میآید
یا نه، مسئلهی
منطقی نیست
بلکه
مسئلهای
تجربی است. واقعیتهای
تجربی چگونه
است ؟ شـــاف
آن را چنین
بیان می
کند: «
وضعیت واضح و
آشکار است. در
کلیه اشکال
جامعهی
سوسیالیستی
که تا
کنون می
شناسیم، اشکال
مختلف و
متفاوت از خود
بیگانگی پدید
میآید. این
بدان معنی است
که الغای مالکیت
خصوصی
ابزار تولید
به طور
اتوماتیک به
الغا ی از خود
بیگانگی منجر
نمی شود.» [55] پاسخ
او واضح است. شــاف
توضیح میدهد
که نظریهی او
از دیدگاه
مارکسیستی خرد
مندانه است.
سوسیالیسم
مرحلهی گذار
به کمونیسم
است. در جریان
این مرحلهی
گذار، لازم
است آگاهی
طبقاتی انسانها
که هنوزهم
پیوسته تحت
تاثیر افکار
سنتی هستند دگرگون
شود. افزون
براین، دولت
به عنوان قدرت
کنترل کننده،
تا موقعی که
در محاصره
خصمانهی
رژیمهای
سرمایه داری
قراردارد
برجای میماند.
شــاف،
چهار شکل از
خود بیگانگی،
یا شرایطی که
از خود
بیگانگی را
پدید میآورند
و در جامعهی
سوسیالیستی
وجود دارند
ذکر میکند: ۱)
دولت و نقش
قدرت کنترل
کنندهاش که
به شکل دستگاه
بوروکراسی
سازمان یافته است
. ۲) از خود
بیگانگی کـار
که خصوصیات
کـــالایی را
حفظ کرده است.
۳) تاثیر
تقسیم کار بر
از خود بیگانه
شدن. ۴) نهاد
خانواده به
عنوان فاکتور
از خود
بیگانگی . خانواده، به
عنوان نهاد از
خود بیگانگی بتا
بر دیدگاه شـاف،
از خود
بیگانگی
اقتصادی
مسئله مرکزی
است. او
خانواده را
فقط
مثالی ذکر میکند
که مانند مؤسسات
یا نهادهای
اقتصادی شیء
واره( verdinglich) توانند
شد. ابتدا به
بحث او در
باره خانواده می پردازیم:
در
ادبیات
مارکسیستی
مربوط به
خانواده، از
جمله
آثار انگلس،
خانواده به
طور عمده از
دیدگاه
تاریخی ـ فرهنگی بررسی
شده است . انگلس
در اثرش « منشاء
خانواده ،
مالکیت خصوصی
و دولت» پیش
بینی نکرده
است که خانواده
در جامعه
سوسیالیستی چگونه
تکامل می یابد
. مبنای نظر شـاف
این است که
نوع خانواده
ـ آن
جور که در جامعهی
سرمایه داری و
سیستم طبقاتیاش
می شناسیم ـ٫
در اثر شرایط
اجتماعی و
اقتصادی جامعهی
سوسیالیستی
دگرگون
میشود.
البته او میگوید برخی
فونکسیونها
که در گذشته
به خانواده
واگذار شده
است میتوانند
به مؤسسات و نهادهای
اجتماعی،
مانند
آموزشگاهها و
سایر انواع
مؤسسات
واگذار شوند.(
اما همین امر
در کشورهایی
که سوسیالیستی
نیستند نیز
انجام میگیرد:
به عنوان
مثال، در سوئد
گرایش
نیرومندی پدید
آمده که آموزش
و پرورش و
سایر فونکسیونهای
آموزشی از
خانواده به
آموزشگاه
واگذار شوند.).
دگرگون شدن
وضعیت
اقتصادی زنان
و هم چنین
مقام و موضع
اجتماعی آنان
و نقش جنسیت
آنان پیامدهای
مهمی در مناسبات
بین زن و شوهر
دارند. ( اما در
جامعهی سوئد نیز
دگرگونیهای
مشابهی
به وقوع
پیوسته، بی آن
که تحولات
انقلابی در
ساختار
اقتصادی
جامعه به وقوع
پیوسته باشد .
کافی است در
این باره به
این نکته اشاره
کرد که بازار
کار، بیش از
پیش به کار
زنان نیازمند
است.) به نظر شـــاف،
علیرغم همهی اینها،
شکل سنتی
خانواده باقی
و پا بر جای می ماند.
و امروز کسی
نمی
تواند
در بارهی
تحول و پیشرفت
خانواده سخن
درستی بگوید.
در این باره
به جاست مطلبی
از انگلس در
بارهی آیندهی
خانواده نقل
کرد: «
این امر موقعی قطعیت
خواهد یافت که نسل
نوینی
رشد کند: نسل
نوینی از
مردان
که هرگز در
زندگی شان پیش
نخواهد آمد
بتوان با پول، یا به
خاطر مقام و
قدرت اجتماعی،
تسلیم
شدن زنی را
خریداری کرد،
و زنانی که
هرگز در زندگی
شان پیش
نخواهد آمد بدون
توجه به چیزی
جز به عشق
واقعی
همسر مردی
شوند و
یا از ترس
وضعیت
اقتصادی
درخواست
همسری مردی را
که
دوستش دارد
رد کنند .» [56] این گفتهی
انگلس از
اینرو اهمیت
دارد چون
فراتر از پیش
گوییهای
اتوپی مارکس
و انگلس است.
یعنی این پیشگویی
که
وقتی
جامعهی
سرمایه داری
به خاک سپرده
شد، ساختار
اقتصادی و
اجتماعی جامعه چگونه
خواهد بود.
شـــاف،
انتقادش را
در مورد نهاد
خانواده با
این اشاره به
پایان می برد:
چنین به نظر
میرسید که
گویی جامعه
سوسیالیستی،
شکل سنتی خانوادهی
بورژوازی و گرایشات
مذهبی
پروتستانی و
دورویی را
پذیرفته است.
این امر را میشود به
مثابهی شیء
وارگی یک نهاد
اجتماعی
تعبیر و تفسیر
کرد. اگر از
دیدگاه جامعه
شناسی
به این موضوع
بنگریم
میتوان این
وضعیت را چنین
تجزیه و تحلیل
کرد: هنگامی
که
جامعهی
سوسیالیستی
شکل سنتیاش
را با همان
ارزش ها و
نگرش و طرز
فکر سنتی حفظ کند،
آنگاه برایش
دشوار خواهد
بود یکی از
فونکسیون هایش،
یعنی
سوسیالیزاسیون (
اجتماعی شدن )
کودکان را
برآورده کند.
این بدان معنی
است که این
جامعه قادر
نیست تیپهایی
انسان تربیت
کند که ارزشهای
سوسیالیستی
را به مثابهی
امری بدیهی
بپذیرند و
بیاموزند که
کردار و رفتارشان مطابق
با انتظارات
جامعه، یعنی
مطابق با ارزشهای
سوسیالیستی
شود. این خود
باز به این معناست
که اهداف
خانواده ـ به
عنوان یک نهاد
ـ از
اهداف جامعه
منحرف میشود.
بنا براین به
منظور
جلوگیری از
این تعارض،
خانواده باید
ـ مانند گذشته
ـ از بقیهی
جامعه مصون
نگهداشته شود.
با این روش
این خطر وجود
دارد که
خانواده، یک
نهاد
منفرد و جدا
از جامعه بماند
و تحت تاثیر
ارزشهای
اجتماعی و هدفهای
آن قرار
نگیرد.
خانواده
بریده و جدا
از سایر
نهادهای
اجتماعی به زندگی خود
ادامه میدهد
و به اصطلاح
لوکاش « شیء
واره» میشود.
از خود
بیگانگی
کـــار در
جوامع
سوسیالیستی بنا
بر نظریهی شــاف،
مسئلهی مهم دیگر
از خود
بیگانگی در
جوامع
سوسیالیستی بیگانگی
کار است. اگرچه
دراین جوامع ابزار
تولید
اجتماعی شدهاند و فنومنهای
ایجاد کنندهی
از خود
بیگانگی نیز
که نتیجه
تضادهای
طبقاتی در جامعهی
سرمایه داری
است از بین
رفته( اگر
مالکیت خصوصی
ملاک عمده
برای اصطلاح[ تضاد
] طبقاتی به
کار گرفته
شود، آنطور که
مارکس به
کاربرده است)
اما علیرغم
دولتی کردن
ابزار تولید،
کار انسان هنوز
هم کــالایی
است که در
ازای کالای
دیگر ـ که پول تجلی
آن است ـ
مبادله میشود.
در نتیجه،
محصول کار
انسان نیز کالاست.
این بدان معنی
است که حتی در جوامع
سوسیالیستی
بــازار
کــار وجود
دارد. اگر چه
این بــازار
کـار تیپ
دیگری از
بازار کار در
جوامع
سرمایه داری
است ، اما باز
هم
بازار کالاست، با
قوانین مخصوص
به خود. آلماسی،
پروفسور در
دانشگاه
بوداپست و
شاکرد لوکاچ
این نظریه را
با مثال زیر
چنین توضیخ میدهد:[57] مبنای
نظریه او
نظریهی مارکس
است که وجود
ساختار
کالایی، خطر« فتیشیسم
کالایی » را به
همراه دارد.
او توضیح میدهد
که همین
مکانیسم در
جوامع
سوسیالیستی
نیز مشاهده میشود.
تجلی این امر،
برای مثال، ارزیابی
فرد است که شبیه ارزیابی
سهام در بازار
بورسها ست:
فرد، برحسب توان و
کارایی اش
ارزیابی می شود:
آیا او
ارزش کسب فلان
مقام را دارد
یا نه؟ آیا فرد می تواند انتظار
مشروع برای
ارتقاء
در هیرارشی
داشته باشد،
یا نه ؟
در این میان
فرد کنکرت تفریبا
محو میشود.
او فقط به
همان اندازه
به کارش علاقه
دارد که
فونکسیونر سیاسی،
یا اقتصادی و
غیره به کارش
علاقه دارد.
استدلال
بسیار رایج
این است ک شکل
کالایی کــار
و ساختار
بــازار کـــار
فقط در
مرحلهی
ابتدایی
جامعهی سوسیالیستی
وجود دارد.
این فنومنها،
همین که از
مرحلهی
سوسیالیستی
به مرحله کمونیستی
ارتقا یافت،
منتفی میشوند
. اما شــاف
به این
استدلال نیز
مشکوک است. او
بنا بر
تجربیات به
دست آمده در
کشورهای
سوسیالیستی به امکان منتفی
شدن کــار به
مثابه
کــالا سخت
مشکوک است. مارکس
ابتدا تصور میکرد
که از مرحلهی
خاصی به بعد « فعالیت
آزادانه [اfreie
Tätigkeit ]
جانشین کـــار
[Arbeit ]
خواهد شد. اما
او در « کاپیتال»
این تصورش را
رد کرد و کار
را به عنوان « ضرورت
» پذیرفت.
اکنون، شاف
میپرسد، آیا مبنای
تصورات مارکس
جوان از
کــار، فقط
ارزیابی کار
به مثابهی
وسیله ای
برای تحقق
یافتن خویشتن
است؟. اگر این
ارزیابی را
بپذیریم،
باید شرایطی
را بررسی کنیم
که در آن
شرایط
انسان بتواند
از کارش راضی
شود ، خواه
کار « لازم و
ضرور » باشد و
خواه « فعالیت
آزادانه». در
تحلیلی
انتقادی از
استالینیسم، جامعه
شناس
یوگسلاوی وارنیکی،
استدلال
دیگری را نیز
مطرح می کند:
حتی در
دولتهای
اتحاد
جماهیرشوروی
انسان به
مثابه نیروی
کار باقی می ماند.
انسان نیروی
کار است، چون
از شرکت او در مدیریت
تولید و توزیع
فرآوردههای
اجتماعی
جلوگیری میشود.
برنامه ریزی
مرکزی،
منحصرا حق
دولت و تصمیم
گرفتن
در باره ارزش
اضافی یا سود نیز از
آن دولت است.
چنین برنامه ریزی
سبب میشود
بوروکراسی
نیرومندی که
از مرکز اداره
میشود
به وجود آید
و قدرت مطلق
دستگاه
سیاسی
دولت « ناگزیر با
ناتوانی
عمومی فرد
همعنان است. » [58] روند تقسیم
کـار سومین
مسئلهی از
خود بیگانگی،
روند تقسیم
کار است که در
کشور
سوسیالیستی
نیز رخ میدهد
و پا به پای
صنعتی شدن و
بکاربردن
تکنولوژی
مدرن در جامعه
تشدید می
یابد. تصور
مارکس از
موجود انسانی
که از عهدهی
هر کاری
بر می آید و
از اینرو محل و
نوع اشتغال به
کارش را میتواند
پیوسته عوض
کند در جامعهی
کنونی غیر
ممکن شده است. اگوروزف،
در همان
مقاله در
«انسیکلوپدی
شوروی» بین تخصصی
شدن کار ( Spezialisierung ) و
حرفه ای
شدن
کار ( Professionalisierung ) تفاوت می
گذارد . او
معتقد است که
کارگر در
نتیجه روند
تقسیم کار فقط
مجاز است کار
معینی انجام
دهد. از اینرو
او شاید
در تمام طول
عمرش فقط بخشی از
مجموع استعدادها
و شناخت اش را
به کار میبرد. اگورزوف
این تیپ تفسیم
کار را « حرفهای
شدن کار » مینامد.
اتوماتیک شدن
تولید،
که اساس و
مبنای تولید
در جامعه
کمونیستی است
این امکان را
فراهم می آورد
که تقسیم
کار و حرفهای
شدن مرتفع
شود. اما «
تخصصی شدن کار
» هم چنان باقی
میماند.
یعنی، افراد
مختلف انواع
کارهای متفاوتی
را انجام می دهند
که هدفهای
خاصی دارند.
از این تعریف ها
روشن و واضح
نمیشود تفاوت
بین حرفهای
شدن کار ( که
نتیجهی تقسیم
کار بیگانه
شده است ) با
تخصصی شدن
کار
چیست.؟
تفسیر
احتمالی این
است که منظور اوکورزوف
تفاوت بین کار
پشت نوار سیار
کارخانه است، که هر
کارگر بخش
معینی از کار
را انجام میدهد،
با کار کارگری
که پشت دستگاه
نشسته و روند
تولید
اتوماتیک را
کنترل میکند.
به طور یقین
اتوماتیک
شدن، نوع
تقسیم کار را
که با نوار
سیار کارخانه
انجام میگیرد برطرف
میکند. اما
اتواماتیک
شدن به سطح
تکنولوژی
وابسته است که
هم درجوامع
سرمایه داری و
هم در جوامع
سوسیالیستی وجود
دارد. شاف
معتقد است که
روند تقسیم
کار مسئلهای
است تکنیکی که
با شکل جامعه
به مراتب کمتر
ارتباط دارد: «
کار پشت نوار
سیار کارخانه،
کار پشت نوار
سیار است،
مستقل از نظام
اجتماعی . فقط
شرایط و وضعیت
کار است که می
تواند متفاوت
باشد.» آلماسی نیز با
این
نظر موافق
است. او نیز
تقسیم کار را
نتیجهی
تکامل تکنیک می بیند
و معتقد است تا مدتی
که غیر قابل پیش
بینی است نمی شود
آن را از میان
برداشت. اما کار
یکنواخت نباید
ضروتا به از
خود بیگانگی
بیانجامد،
اگر به فرد
کارگر این
امکان داده
شود که بتواند
فعالانه در
روندهای جامعه
شرکت کند و بر
آن ها
تاثیر گذارد
، شامل
بخشی از این
روندها، یعنی شرکت کارگر
در رای دادن و
اتخاذ
تصمیم
او در مؤسسه
ای است که در آن
کار میکند و
نیز شامل بخشی
از این روند
ها، یعنی
شرکت او در
کلیه
فعالیت هایی
است که
هدفش
دگرگونی ساختار
جامعه است. ورانیکی
نیز
این نظریه را
تایید میکند:
مقابله با
روند تقسیم
کار که از خود
بیکانگی به
وجود میآورد
از طریق
انتقال
کارپردازی به
کارگران در
بنگاه و مؤسسه
ای که کار میکنند
امکان دارد .
او توضیح میدهد
که شرکت
کارگران در
روندهای
اتخاذ تصمیم سازماندهی
کار، برنامه
ریزی تولید،
توزیع و مصرف
ارزش اضافی
ضرور است. اگر چه
کافی نیستند
که کارگر را
از مهره یا
زایدهای
وابسته
به
ماشین نجات
دهد و او را به
فاکتور فعال
در جامعه مبدل
کند. دولت و
بوروکراسی
چه چیز مانع
فعال شدن
کارگر در
کشورهای
سوسیالیستی
میشود. یکی از
علتها به نظر آلماسی
بوروکراسی
فراگیر است.
او برای نمونه«
مسابقهی
سوسیالیستی »
در محل کار را
که ابتدا خود
جوش و خود
انگیخته بود
مثال میزند (
منظور اصلی
این مسابقه
این بود که
انگیزه
کارگران برای
تولید بیشتر
شود). اما به
زودی این
مسابقه، کاری
شد که به طور
رسمی
دستگاه
بوروکراسی دستور
می
داد و از قبل حجم و
تعداد
فرآوردهها
تعیین می شد، با
وعدههای
تشویق کننده
به کارگران.
با این روش
فعالیت خود
جوش و خود انگیخته
به آکسیون
هدایت
بوروکراسی
مبدل شد. بوروکراسی
کردن بیش از
حد،
نه تنها
به شکوفان شدن
همه جانبه
شخصیت و
امکانات
انسان منجر
نشد
بلکه او را
در کارش و در
زندگی خصوصیاش
زندانی کرد. [59] در
مباحثات داخل
کشورهای
سوسیالیستی اکیدا
به این موضوع
اشاره میشود
که وجود
دستگاه
بوروکراسی که
به طور دمکراتیک
کنترل نمیشود
و از خارج دستگاه
نفوذ ناپذیری
است، یکی از
وراثتهای
استالینیسم
است. نخستین
انقلاب
سوسیالیستی
در کشور تکامل
نیافته ای رخ داد
که کمبودها
فرصت ندادند
کشور صنعتی
شود . در آن
کشور به گفتهی
پری آندرسون
کمبود ها چنین
بودند: ۱)
کمبود کــالا
که علتاش
صنعت عقب
افتاده بود ۲)
هم چنین کمبود
انسانها، چون
بسیاری بیسواد
بودند.۳)
کمبود درک
ارزشهای
دمکراتیک در
اثر فقدان
نهادهای سنتی
دمکراتیک. ۴) کمبود فرصتکافی،
چون کشور زیر
فشار تهدیدات
خارجی قرار داشت.[60]
نتیجه این
کمبودها،
تاکید فوقالعاده
بر اهمیت روند
صنعتی شدن
کشور به خصوص در
عرصهی
تکنولوژی شد .
در این میان
مسئلهی مناسبات
انسانی
واپس ماند. میتوان
به این نکته
نیز اشاره کرد
که توجه
به تئوری
مارکسیستی در
مورد مسایل
روان شناختی
اجتماعی
کوتاهی شده
است . این
موضوع را مارکوویچ چنین
توضیح می دهد: مسئلهی
ذغال و پولاد
جای مسایل مربوط
به انسان را
گرفت. کمونیسم
بیشتر به
عنوان جامعهای
مرفه فهمیده
شد تا جامعهای
انسانی و
دمکرات که در
آن « شکوفان
شدن آزادانه
هر فرد شرط شکوفان
شدن آزادانه
همگان است» (
مانیفست
کمونیسم )[61] همانطور
که شاف نشان
داده،
بوروکراسیشدن
جامعه، به
معنای پیدایش
قشرنو، طبقهای
نو، در کشورهای
سوسیالیستی
است. قدرتی که
در دست این قشر
متمرکز شده مربوط
به ساختار
هیرارشی(
سلسله مراتب )
و اتوریته
دستگاه
بوروکراسی
است. مارکوویچ،
فونکسیون این
بوروکراسی و
عواقب
اجتماعی ناشی
از آن را
تجزیه و تحلیل
کرده است.[62]
او ابتدا
اصطلاح
بوروکراسی
را مشخص میکند:
بوروکراسی
سیاسی، گروه
اجتماعی همگون
است که به طور
حرفهای به
سیاست
علاقمند است.
چون این گروه
قدرت زیادی در
اختیار دارد،
میتواند
برای خودش
امتیازات
مادی خاصی را
تامین و تضمین
کند. شرایطی
که سبب میشوند
این گروه به
طور حرفهای
به سیاست
بپردازد و خارج
از کنترل باشد
و صاحب
امتیازات
شود، سه شرط لازم و
کـــافی برای
موجودیت بوروکراسی
سیاسی است.
نخستین شرط برای
حرفه ای شدن
سیاسی به این
معناست که
گروهی خود را
از سایر گروههای
جامعه جدا و
منفرد میکند.
بوروکراسی از
تودهی مردم
که به
نام آنها
حکومت میکند
جدا شده است.
با این امر،
بوروکراسی
آنچه را که به
روند تصمیمات
اقتصادی و
سیاسی مربوط میشود دست
کاری میکند و
اکثریت
اهالی، تودهای
میشود فاقد قدرت و
ناتوان.
البته
انتخابات
انجام میگیرد
ـ اما فقط اسماش
انتخابات است.
بنا براین، اهالی کشور
کمترین امکان
کنترل را
ندارند.
بوروکراسی، نفوذی
را که اصولا
انتخاب
کنندگان باید
داشته باشند
به حزب و
تشکیلات حزبی
واگذار می کند.
این شانس که
از طریق
انتخابات
بتوان اعضای
بوروکراسی را
تغییر داد و
دیگری را
جایگزین آنها
کرد، کاملا
واهی است، چون
اکثرت اهالی
افرادی
هستند
سازمان
نیافته و
منفرد شده که
توانایی
اقدام سیاسی
ندارند. و
سرانجام
سومین شرط،،
انحصار بوروکراسی
در روند اتخاذ
تصمیمات
مربوط
به توزیع و
مصرف فرآوردههای
اجتماعی است.
بوروکراسی از
این انحصار به
سود خود
استفاده میکند.
این امر
تصادفی نیست،
چون
بوروکراسی
قشری اجتماعی
است که اعضایش
را از افرادی
استخدام میکند
که دیگر ایدآل
انقلابی و
هومانیستی ندارند
و نیازمندیهای
انسانی آنها
عقب افتاده
است: نیاز به
داشتن اقتدار
اجتماعی
مبنای زندگی
بوروکرات است.
درعین حال،اقتدار
اجتماعی
تامین هر چه
بیشتر مادیات
زندگی بوروکرات
را نیز
م
طلبد.
نتیجه و
سرانجام این
شرایط،،
عواقب زیر را
در پیدارد:
انسان
کنترل نهاد
سیاسی را که
خودش به وجود
آورده و به
نام او کار میکند
از دست میدهد.
انسان
ناتوان است و
فعالیت سیاسی
اش بیهوده. از
اینرو فعالیت
سیاسی، فعالیتی
خلاق نیست. به
جای آن،
انسانی که در
دستگاه
بوروکراسی
مشارکت می کند
با خودش و با
نیازمندیهای
اساسی اش
بیگانه میشود:
انسان به « انسان
سیاسی » و « انسان
خصوصی » دوشقه میشود.
و درست همین
اشتقاق را که
ویژهی جامعه
بورژوازی است
مارکس به دیده
ی تحقیر
نگریست. در
جامعهای که ساختارش
بوروکراسی
است، انسان با
همنوعان
خودش بیگانه می
شود، خواه او
جزء گروههای
مقتدر مسلط
باشد و خواه
جزء گروههایی
باشد که زیر
سلطهی اقتدار
به سر میبرند.
نقش انسانی که
عضو گروههای
مسلط است
وادارش می کند توجه
خودش را به
چارچوب
هیرارشی (
سلسله مراتب )
خودکامه
متمرکز کند. یعنی رتبه و
مقام،
مناسبات او
را با دیگران تعیین
میکند.
انسانی که
جزء گروه زیر
سلطه است اغلب
از نظر سیاسی بی
اعتنا و بی تفاوت
میشود.
در اثر زیر
نظر
قرارگرفتن
شدید انسان که
زیر
سلطهی
بوروکراسی
قرار گرفته، فضای
سوء ظن، عدم
صداقت و
دورویی بروز
میکند. در
شرایط ملموس
جامعهی
بوروکراسی ( برای
نمونه در
دوران
استالین ) فرد
نظرات سیاسی اش
را حتی از
اعضای
خانوادهاش
پنهان میکرد. جامعه
سوسیالیستی باید پیوسته
مراقب بروز بوروکراسی باشد . حال
نتایج وعواقب
روند
بوروکراسی چگونه
مشاهده میشود؟
جامعه شناس
یوکسلاو، وارنیکی، ادعا میکند،
تا موقعی که
انسان قدرتهایی
به وجود میآورد
که میتوانند
علیه خود او
عمل کنند و
این امر در
همهی جوامع
رخ میدهد،
بیگانگی
انسان از خود مسئله
مرکزی و مهم جامعه سوسیالیستی
خواهد بود. بر
خلاف نظریهای
که مدعی است
مسئلهی از
خود بیگانگی در
سوسیالیسم مسئلهی
بی جا و بی موردی
است، باید به طور
یقین نظریه مخالف
با آن را مطرح
کنیم: مسئلهی
از خود
بیگانگی
اصولا مسئله
مرکزی و مهم
سوسیالیسم
است. ... اگر
مسئله
سوسیالیسم به
این معنا درک
نشود، آنگاه
امکان دارد
نتیجهی تحول
و تکامل اشکال
سیاسی
به عواقب حاد
هومانیسم
زدایی
منجر شود. [63] راه
حلی که در
یوگسلاوی
برای این
مسئله پیشنهاد
شد، تقسیم
روندهای
تصمیمهای
اقتصادی است.
برنامه ریزی البته
از مرکز هدایت
میشود، اما
شوراهای
کارگری باید
حق داشته باشند
در چارچوب
مؤسسهای که
کار میکنند در
بارهی تولید
فرآوردهها و
مصرف سودی که
از تولید حاصل
میشود نیز
تصمیم بگیرند.
هدف این است
به کمک مدیریت
خود کارگران، تاثیر و
نفوذ
فرد بیشتر
شود و بدین
ترتیب از رشد
بوروکراسی
قدر قدرت جلوگیری
شود. « مدیریت
خود کارگران» نفی
دیالکتیکی
سوسیالیسم
دولتی
و مانع
گرایش
به بوروکراسی
شدن است. [64]
[2] - همانجا
، ص ۱۷۳ [3] - L. R. Langslet , Den unge Karl
Marx og menneskets , fremmedgorlese, Oslo 1963 [4] - R.Tucker, Philosophiy and Myth in Karl Marx. Cambrige
1951. [5] - H.Popitz, Der entfremdete Mensch. Basel 1953,S.12 [9] ـ
فیلسوف
نروژی،
لانگسلت ،
اصطلاح Entfremdung «
از خود
بیگانگی » را چنین
تعریف می کند: در
زبان آلمانی
دو اصطلاح
وجود دارد که
هر دو
ترجمهی
alinéation است : Entäußerung و Entfremdung
که
باهم تفاوت
دارند. Entäußerung مربوط به
حقوق طبیعی و
علم اقتصاد و به معنای
بخش
واگذارشده
یا جدا
شده از انسان
است . Entfremdung معنی
همان
تحت اللفظی
اش را می دهد: Ent –fremden یعنی
بیگانه شدن از
خود . L.R.Langslet, Den unge Karl Marx og menneskets fremmedgorelese) [10] - A.CORNU, Karl Marx und Friedrich Engels. Berlin 1954 [11] ـ
آثار ابتدایی
مارکس در «
منتخبات آثار
مارکس ـ
انگلس» با این
حروف MEGA مشخص میشود.
انستیتوی
مارکس ـ انگلس
در مسکو از
سال۱۹۲۷
انتشار
مجموعه ی
آثار مارکس و
انگلس را به
مدیریت D. Riazanow
شروع کرد. او
قریانی« تصفیه
های»
دوران
استالین شد .
پس از او Adorantski انتشار
آثار را ادامه
داد. تا شروع
جنگ دوم جهانی
فقط ۱۲ جلد از
آثار منتشر
شدند که
نخستین بار
حاوی آثار
اولیهی مارکس
نیز بود: از
جمله ، دست
نویس ها یا
یادداشت های
فلسفی ـ
اقتصادی مارکس،
در جلد اول . در
دهه های شصت و
هفتاد مجموعهی
آثار مارکس و
انگلس در چهل
وچهار جلد
منتشر شده
است. در سال
۱۹۹۱ تمام
میراث ادبی
مارکس و انگلس
یکی از پروژه
های آکادمی
علوم آلمان
تعیین شد و
قراراست با همکاری
نهاد بین
المکللی
مارکس ـ انگلس
در آمستردام به تدریج
در صدو بیست
جلد منتشر
شوند . م. ر . [12] T.B. Bottomore
und M.Ruber, Karl Max: Selected
Writtings in Sociology and Social Philosophy, Inroduction. New York – Toronto-
London 1964, S.6 [13] K.R.Popper,
The Open Society and Its Enemies.
London 1945, Bd.II.S.28. Die offene Gesellschaft und ihre Feinde. Bd. II
: Falsche Propheten. Hegel, Marx und die Folgen. Bern 1958, S.41 [14] Avineri, The Social and Polical Throught of Karl
Marx. 1970 [15]- H.Marcuse,
Vernunft und Revolution, S.181 ff. [16] - L.R.Langslet, a.a.S.83 [17] - MEGA.I.1.S.434 [18] - MEGA S.435, 599 [19] - MEGA I.5,S.307 [20] - MEGA I.3,S.156 [21] - MEGA.I.3.S.89 [22] - K.Marx,Das Kapital.Bd.I, Berlin 1960,S.76 [23] - C.W.Mills,The Marxists. New York 1962,S.36 [24] - R.Hilferding, Der Marxismus- Seine Geschichte in
Dokumenten. München 1964, S.394 [25] - K.Marx,Grundrisse, S.63 ff. [26] - MEGA,I.5, S.22 [27]- MEGA, I.3,S.91 [28] - MEGA,I.3,S.92 [29] - E. FROMM, Marx’s Concept of Man, New York 1961( Das
Menschenbild bei Marx. Frankfurt.1963). [30] - E.Fromm, Escape from Freedom. New York 1941. Die Furcht
vor der Freiheit.Frankfurt.1966 [31] - G.Simmel, Die Großstädte und das Geistesleben .
Stuttgart 1957 [32]- The sane Society.London 1963 . Der moderne Mensch und seine Zukunft. 2.Aufl. 1967 [33] - Der moderne Mensch,
S. 68 [34] - Der moderne Mensch , S.68 [35] - Der moderne Mensch , S.73 [36] - E.Fromm The Application of Humanist Psychoanalysis
to Marx’s Theory . [37] - Der moderne Mensch , S.91 [38] - Der moderne Mensch, S. 109 f. [39] -
فویرباخ در
اثرش با عنوان
» ماهیت مسیحیت
« می نویسد :
انسان خدا را
آفریده، نه
برعکس. انسان
مجموع خصایل
نیک خود را به
خداوند نسبت
می دهد ، در
حالی که خودش
را گناهکار و
زبون می
انگارد. این
ارزیابی
انسان از خودش
که
نادرست است
سبب از خود
بیگانگی انسان
می شود. مترجم
مقاله [40] - Der moderne Mensch, S. 122 [41]ـ ـ
همانجا ، ص. ۲۵ [42] ـ ـ همانجا
، ص. ۶۰ [43]- K. Marx und F. Engels, Manifest der kommunistischen Partei
.Leipzig.S.26 [44] - همانجا،
ص ۲۷ [45] - W.I. Lenin, In : Ausgewählte Werke, Moskau 1964 [46] - H. Marcuse, Der eindimensionale Mensch.Berlin,1968,
S. XVII. [47] همانجا،
ص. ۴۵ ـ [48] همانجا
، ا،
ص ۲۵ [49] - هابرماس نقدی
براین نظریه
نوشته است : Habermas: Thecknik und Wissenschaft als Ideologie, und C.Offe,
Thechnik und Eindimentiolität. Frankfurt/ m.1968 [50] - H. Marcuse, Versuch über die Befreiung .
Frankfurt/M.1969 [51] - H. Marcuse, Sozialist Humanism,S.99 ff. [52] -
همانجا،
ص. 101 [53] - H. Marcuse. Versuch über die Befreiung [54] A. Schaff,
Marxismus und das menschliche Individuum. Wien-Frankfurt-Zürich 1965,S.142 [55]
همانجا ، ص
۱۶۸ [56] - F. Engels,
Der Ursprung der Familie, des Privateigentums und des Staats.
Moskau-Leningrad 1934, S.70 [57] - M. Almasi, Alineation and
Sozialism. New York 1965, S.139 [58] - P.
Vrnicki, Sozialism and the Problem of Alienation. [59]
M.Almasi, Alienation and Socialism, S.133 [60] P.Anderson,
Problems of Socialist Strategy. [61] M.Markovic, Humanism and Dialectik. In: E.Fromm (
Hersg.) , Socialist Humanism,S.81 [62] M.Markovic, Dialektik der Praxis
.Frankfurt/M.1968. [63] P.Vranicki, Socialism and the Problem, S.280 [64] M.Markovic,
Dialektik der Praxis, S.104 ________________________________________________________________ |